۱
هر فعل که در یاری و اغیاری تست
از روز الست حکمت باری تست
خیر و شر خواب را نه اجر و جزاست
کان پرتو کسب و کاری بیداری تست
۲
یک قوم نه دهر در نوائی انداخت
کانجا نه بر خاک فنائی انداخت
برگی دو سه در بهاری از ساقی رُست
هر یک را بادی به جائی انداخت
اختلاف نُسخ
ساقی > شاخی
بادی > باد دی
۳
هر سست به راز عاشقان محرم نیست
کانرا اثری به غیر درد و غم نیست
خواهد همه عشق صابر و بی رنجش
بگزیده مشتری به جز محکم نیست
۴
قرآن ز هر آیت که خبر داد نخست
چون در نگری در نظر تست درست
فرق ار بینی همین که آن بیچون را
گفت از لب او و دیده از دیدهٔ تست
۵
هر دم به هوائی آر دم رفته ز دست
در رقص بلی چو ذرهٔ خورشید الست
جز در دل امید پرست کوران
آرام و قرار نیست هرگز گر هست
۶
فریاد که صبر جبری باید و نیست
کس حاکم نفس کبر می‌باید و نیست
زان خلق فتاده است در جبهٔ خلق
کو را به الٓه صبر می باید و نیست
۷
این بیخبران که جز به همشان رو نیست
زانند دو بین که رویشان با او نیست
خلقی بد و نیک از بد و نیک همند
ما ار به کسی کار که جز نیکو نیست
۸
محو احد است آنکه او ناخجل است
در کوی دو بینی همه‌کس منفعل است
پاک است جهان جان و دل چون از غیر
هر جا که ملامتی‌ست بر آب و گل است
۹
هر چند که سیر عشق را هم تک نیست
غیر از حسنش هم تک و مستمسک نیست
عاشق بشدم ندیده آن زیبا را
این عشق یقین است سراسر شک نیست
۱۰
هر چند مکذب و مصدق می‌گفت
حق بود که راز خویش مطلق می‌گفت
هر کس می‌گفت حق منم حق من به است
چون نیک خبردار شدم حق می‌گفت
۱۱
در راه خدا که رسم هستی‌گه است
جز بیخودی و بیخبری دام و چه است
هر جا رهرو ز خود خبردار شود
افتادن او همان قدم شرط ره است
۱۲
گر خواهمت این حیات جز بست تو نیست
ور نه چیزی ترا به از هست تو نیست
زانرو آید تمنو الموت فرود
تا دریابی که هیچ در دست تو نیست
۱۳
عشق آمد و هستی ترا برد از دست
در مستی او شیشهٔ ناموس شکست
بدنامت کرد، یعنی آزاد بزی
از رد و قبول هر که در عالم هست
۱۴
تصغیر توام نه از تکبر سخنی‌ست
هرچند ترا عقیدهٔ ما و منی‌ست
دنیا که بسی به ز تو محوند در او
در چشم جوانمرد کم از پیر زنی‌ست
۱۵
غفلت چو رود هر که بود خاموش است
ار هر چه در او گمان و نوش است
در بند طمع فکنده آزادان را
این کاسهٔ خالی که بر او سر پوش است
۱۶
جز زینت خویش را بشر طالب نیست
ابدال به غیر ترک خود راغب نیست
فعلی چند است ناقصان را واجب
بر اهل کمال جز خدا واجب نیست
۱۷
با خود کس را به غیر خود منظر نیست
در جذب خدا مجال خواب و خور نیست
مختار جز اختیار هستی نکند
مرد ره نیستی به جز مضطر نیست
۱۸
هر شیوه که از دلبر بیچون من است
سرمایهٔ عیش روزافزون من است
هر طرفه اشارت که ممیت و محیاست
آن نیست اشارت، دیت خون من است
۱۹
سلطانی و عُجب و کبر و مستی سهل است
درویشی و فقر و تنگدستی سهل است
خود را برسان به جان جاویدانی
ورنه یک چند هر چه هستی سهل است
۲۰
هر جان سخنی است راجع به آن گوش است
کاسرار الستش از درون در جوش است
گوینده چو رود و مستمع چون دریاست
هر چند که خروشد آن خاموش است
۲۱
در ذات که هیچ چیز را دخلی نیست
هرگز خوار و عزیز را دخلی نیست
در پردهٔ عشق عقل را ره ندهند
کاندر وحدت تمیز را دخلی نیست
۲۲
ضد آن کش دیدهٔ دل روشن نیست
عمریست که جز سیر و سلوکم فن نیست
زاهد که کند نفی مقامات مرا
کوته نظری اوست لاف من نیست
۲۳
این عشق که استاد همه کار و فن است
پیوسته پی شکستن کا ر من است
هستی ز همه قبول کرد از من نه
او با همه بتگر و به من بت شکن است
۲۴
بی فیض نفخت خلق را قسمی نیست
نیکی و بدی و حانی و جسمی نیست
در آنکه ممیت به گوش عارف
حق می‌گوید که موت جز اسمی نیست
اختلاف نُسخ
سنا: ممیت > ز میّت
۲۵
از من که مرا عشق لسان و بصر است
هر کس شنود غیر کرامات گر است
گویم سخن از میان جان همه لیک
خلق نادان ز خویشتن بی‌خبر است
۲۶
نیت در غیب سست و نامعتمد است
یعنی به شهادت اثرش مستند است
حق و باطل علامتی میخواهد
هر نیک و بدی به نفع جز و نیک و بد است
۲۷
گر مرد هزار نیک و بد را دانست
در سرّ احد جهر عدد را دانست
گفت حرفی و وهم شخصیش حد است
مرقوم شد آنکه حد خود را دانست
۲۸
در دیده منتهی که پیش و پس نیست
جمله یکی‌اند این کس و آن خس نیست
و آخر همه را بر در تسلیم برند
و آنجا کس را تفاوتی بر کس نیست
۲۹
تا لب خمش و دل از فلک بیرون نیست
در ساغر چون و چند غیر از خون نیست
ز افسانهٔ گفت شخص چندت موسوم
تنزیه لقای حضرت بیچون نیست
۳۰
پیدایی جمله بهر پیدایی تست
اسمای همه عرض مسمایی تست
از آدم اگر نام بری تا خاتم
آن موج محیط بحر یکتایی تست
۳۱
پر شورش خلق این جهان صحرائی‌ست
در صورت خویش هر عمل را جائی‌ست
گر دیده به نور معرفت بگشائی
هم امروز است هر کجا فردائی‌ست
۳۲
معنی قیامت آنکه آمد دورت
روزیست که فعل و قول بندد صورت
جز صورت فعل و قول تو نیست همه
امروز قیامت است وین دم صورت
۳۳
هر کس که به خویشتن دمی در نگریست
در آینهٔ قیامتش جلوه‌گریست
امروز همه ندیدن از بی بصریست
فردا گفتن دلیل کوته نظریست
۳۴
آن دنیا خواست و این ز اهل دین گشت
یک کس به خدا رسید از این هر دو گذشت
بل هست مراتب از ازل تا به ابد
بر جادهٔ سیر او در این واسع دشت
۳۵
شاهی‌ست قضا که رایتش حاجت نیست
وز غایت شان و آئین اش حاجت نیست
یعنی به سخن چو راستی پیشه کنی
سوگند و حدیث و آیت‌اش حاجت نیست
۳۶
هر چند که آدمی سیه کارتر است
گفتار در او منعکس انوارتر است
با مردم عاقل نکنی خلوت بیش
دیوار قوی خانه نگهدارتراست
۳۷
هر چند که عالمی به من نعره زن است
از من نبرند آنچه آن حق من است
در محکمهٔ قضا اگر از هر دعوی
من خاموشم، وکیل من در سخن است
۳۸
در قبضهٔ ثبت و محو شاه دین است
هر چند که خوب و زشت و مهر کین است
معشوق همیشه در جلال است و جمال
از عاشق بل وجود عاشق این است
۳۹
آن کس که وجود از او توان خواست کجا است
آن ذات که نیست‌اش کم و کاست کجا است
هر کس هر جاست دل به جای دگر است
سرگشته نه اینجا و نه آن جاست کجا است
۴۰
با ذات به هر صفت گرایند خوش است
نغمه به هر آهنگ سرایند خوش است
از بهر خدا هیچ عمل ضایع نیست
در خلد ز هر درگه در آیند خوش است
۴۱
در دهر نیافت آنکه او معنی‌جوست
جز خرقه و لقمه، خواه زان دشمن و دوست
یعنی صد قرن اگر بگردد گردون
حاصل نشود از او به جز آنچه دروست
۴۲
کس در دو جهان نیست که مات حق نیست
در آئینه داری صفات حق نیست
مقصود غناست هر کسی را و بقا
این خود غیر از صفات و ذات حق نیست
۴۳
در سوزن سمع کش کشیدن فره است
مادام که رشتهٔ سخن در کره است
یعنی صمت است با عبارت دانی
از طعن و تعرض آنکه حصن و زره است
۴۴
از فرع به اصل خویش می‌باید رفت
از کم همه سوی بیش می‌باید رفت
رود جزوت به بحر کل وابسته
اما دو سه کام پیش می‌باید رفت
۴۵
خورشید صفت یکیست بر اوج الست
همچون سایه دو عالم او را شده پست
نفی توحید از بی خلق مکن
سر را نتوان به خاطر پای شکست
۴۶
هر چیز که میل و ترک نیکی و بدیست
شین بشریست آن نه شان احدیست
توعید خلود جنت و نار چراست
استاد ازل اگر نه صنعش ابدیست
۴۷
حق چون خورشید و عالمش چون ماه است
هم شخص در آینه ز خود آگاه است
آگاه به خلق منتقل میگردد
از هر آیت که در کلام الله است
اختلاف نُسخ
حق > تن
۴۸
هر دم که دمند در تو ای پاک سرشت
در وهم تو صد هزار خوب آید و زشت
تو واسطه‌ای میانهٔ خالق و خلق
چون حوی ره آب ز سرچشمه به کشت
۴۹
طالب که به هر جانب در تاختن است
مطلوب ازو به پرتو انداختن است
حق کو و کجا نمی‌تواند بودن
بل اوست که در کو و کجا ساختن است
۵۰
در آینهٔ جهان که بس آئین است
آن پرتو بینش حقیقت بین است
این سو همه دیده است و آن سو همه دید
ارباب شناخت را دو عالم این است
۵۱
این کعبه نشان پای ابراهیم است
با تست براهیم گرت تسلیم است
رهرو طلب از نشان ما سودی نیست
ور هست دلیل اوست بی او بیم است
۵۲
صاحب نظر عشق که عالی گهر است
آرامگهش ز هر دو عالم به در است
عز دنیا ز اهل دنیاست همه
قدر کَه و جُو ز کثرت گاو و خر است
۵۳
دلها همه دست پرور یزدانی‌ست
هر چند که مرغ قفس انسانی‌ست
آن شیوه که دل برد به دست کس نیست
این حسن و ادا لطیفهٔ یزدانی‌ست
۵۴
عارف که سخن ریخته همچون نجم است
فوق سخن است و نه ز طبعش حجم است
مسکین منگر کم است در تخت سخن
یک جا قصر است سنگ و یک جا رجم است
اختلاف نُسخ
تخم > نجم
کُم ، گُم، کم
است سنگ > است و سنگ
۵۵
در چشم کسی که غافل و غرقی نیست
این کوکبهٔ فلک به جز زرقی نیست
چون باد فنا می‌برد آخر همه را
کوه و که را ز یکدگر فرقی نیست
اختلاف نُسخ
نیهیلیسم مانوی
۵۶
در عالم اگر هزار بینند یکی‌ست
لیک آنانرا که اهل یقین‌اند یکی‌ست
اجزاء کتاب مختلف می‌آیند
کل را چو بگردند و ببینند یکی‌ست
۵۷
از دوست در آینهٔ عالم با دوست
وصلی‌ست مدام کاهل آن وصل هم اوست
وصلی که تو نقشبندی آن هرگز نیست
گر در طلبش هزار سالت تک و پوست
اختلاف نُسخ
وصلی که تو > وصلی کنه نو؟
۵۸
جان عالی راجع آن پادشهی‌ست
دنیای دنی مقصد خلق تهی‌ست
زانگونه که نور غیر افلاکی نیست
هر سایه که هست خاکش آرامگهی‌ست
۵۹
هر کس گوید که نفس من فاسق نیست
او تارک خودجو مردم عاشق نیست
تا مرد ز خویشتن گریزان نبود
در راه طلب کاری حق صادق نیست
۶۰
با واحد لاشریک گفتن نه نکوست
هر کس که سوای تو نمیدارم دوست
تو بینا شو به نور یکتائی او
کان لحظه به هر چه بینی آئینهٔ اوست
اختلاف نُسخ
ضد نیهیلیسم مانیگری
۶۱
دل آن باشد که خود جهان نور است
آن دل که دلیل باید او را دور است
چشم آن باشد که نُه فلک را بیند
چشمی که به نور بیند او را کور است
۶۲
این نکتهٔ چند کان مرا آئین است
سرمایهٔ صد هزار کفر و دین است
هر چند که من فسانه‌وش می‌گویم
افسانه مگو که عرش و فرشت این است
۶۳
خود گفتن عیب خود هنر داشتن است
بل ایمنی از طعن بشر داشتن است
پیوسته سخن ز ترک هستی گفتن
بند از دل و چشم خویش برداشتن است
۶۴
راز ازل و ابد برون ز انسان نیست
اما این راز واضح نادان نیست
قول همه را محیط معنی‌ست کلام
لفظاً به لفظ هر چه گفتند آن نیست
اختلاف نُسخ
لفظ > لفظاً
۶۵
مادام که مر پای بند دینی است
اظهار غناش دعوی بی‌معنی است
تن نان خواهد اگر چه جانش پاک است
خر بی که و جو میرد اگر از عیسی است
اختلاف نُسخ
غنا > غناش
عیسی > عینی
۶۶
خلق و اخلاق هر کس آئینهٔ اوست
صد رنگ به من نمود در دشمن و دوست
بنمود به ظاهر شه من مسکینش
این کبر که در باطن من ادنی اوست
۶۷
در بند تعینی برون آ زین پوست
یا آنکه می‌باش عین هر دشمن و دوست
از حق آموز کو نشد مرئی کس
چون در نگرند از همه ظاهر اوست
۶۸
عالم او را چنانک آینه در اوست
یعنی همه چیز پرتو او و نکوست
گویم سخنی که هست مغز هر پوست
الله مصور و جهان صورت اوست
۶۹
آب آمده خویش را ز هر خس می‌جست
این یافت محال بود و او بس می‌جست
نومید ز جمله کارش افتاد به خویش
در معنی خویش یافت هرکس می‌جست
اختلاف نُسخ
این رباعی توصیفی بسیار زیبائی از آگاهی انسان است
۷۰
آگه نشد از خود آنکه در رنگ شتافت
از رنگ چو برگذشت این پرده شکافت
در سبزه و گل آب ز خود بس گُم بود
خود را در خود به جست‌و‌جو آمد و یافت
اختلاف نُسخ
این رباعی هم توصیفی بسیار زیبائی از آگاهی انسان است
۷۱
صد ره ز ثری گر به ثری خواهم رفت
از جمله به خویش آشنا خواهم رفت
گفتی دور است راه، زادی بردار
منزل چو منم به کجا خواهم رفت
اختلاف نُسخ
این سومین رباعی پی در پی توصیفی بسیار زیبائی از آگاهی انسان است
۷۲
زین سو آمد ز راه دین دم زد و رفت
زان سوی ز کفر نَحنُ اعلم زد و رفت
تا طنطنه‌ای بود در ایوان خیال
هر دم آمد دو دست بر هم زد و رفت
۷۳
نسبت همه ربط خلق را اسباب است
نزد خالق تمام خاک و آب است
در کرب‌بلا فتاده‌اند آل رسول
این‌ها همه فتنهٔ فلان انسان است
۷۴
مر آدم راست قدری، آن ندهد دست
بی پیروی امر خداوند الست
مه زان پی مهر می‌دود کز نورش
بنماید قرص او بدانگونه که هست
۷۵
عالم ملک است جز حقش مالک نیست
هر چیز که غیر اوست جز هالک نیست
در راه سلوک کو به حق واگشت است
ناکرده نظر به دید او سالک نیست
۷۶
در چشم کسی که ایمن از دیو و دد است
عالم اثر عطا و منع احد است
القصه که اعتراض اگر بشناسی
بر فقر ز کبر و بر غنا از حسد است
۷۷
رستن ز همه نجات درویشان است
دیگر همه بند و دام بد کیشان است
این الفت خلق با هم آخر کلفت
جنسیت و مالکیت ایشان است
۷۸
این کار به زور نیست واگرد به دوست
شه درویش است، هر گهش رو آنسوست
این ملک به تیغ و عسکر و حشمت نیست
چون هر که به عالم است این ملک خود اوست
۷۹
تفصیل صور اگر چه در جلوه‌گری‌ست
اصل همه معنی‌ست کز جمله بری‌ست
نقش دیوار جان نبخشد کس را
هر چند شه و فرشته و حور و پری‌ست
۸۰
هر کار که رفت در جهان می‌بایست
گر چه کبرت نه زان فلان می‌بایست
مردار نخواست پاک را، عصمت بوَد
سگ مانع مس خود شد، آن می‌بایست
۸۱
عاشق چو ز درد رشک جز در خون نیست
معشوق چو غیر جُست زو ممنون نیست
در عشق ز شیطنت تهی نتوان بود
آری فن اوست این و زو بیرون نیست
۸۲
حدی‌ست بشر را که نه زان حد بیش است
گر مؤمن و کافِر و شه و درویش است
در دیدهٔ معرفت بشر هر چند
وصف بشری کم است فضلش بیش است
۸۳
این عالم کش بسی کرّ و فر بایست
مر آدم را ز پای تا سر بایست
سبحان‌الله که داشت از حکمت او
یک قبضهٔ خاک این همه دربایست
۸۴
دنیا گوئیم خلق او کرد نخست
در آخرت است تیر بعث و می چُست
اِن لیس لهو دعو که فرمود درست
نیکو بنگر که بابت هستی تست
۸۵
تا مرد در این سرای ریو و رنگ است
یک لحظه اگر نشیند ایمن دنگ است
کوته نظری‌ست خوشدلی در دنیا
چشم همه وقت خنده زانرو تنگ است
۸۶
حق در دو جهان قاضی دار و گیر است
اوهام کمان قضای او چون تیر است
از کوی امل اجل می‌تازد برون
تدبیر همه کمینگه تقدیر است
۸۷
انجام ترا باز سر‌آغاز است
بشتاب که راه پاک و درها باز است
ای دوست که عزم دیدن ما داری
در راه تو نُه سپهر پای انداز است
۸۸
حسن عملت تخم امل کاشتن است
کم دادن و بسیار طمع داشتن است
دیدار خدا که جمله محوند در او
از هستی خود امید برداشتن است
۸۹
این اشهد تو شهادت آن شاه است
ور نه که از او سوای او آگاه است
بر محو تو و شاهد و مشهودی او
مثبت شهدالله و کفی باالله است
۹۰
گر تاج مصرع است بر سر عیب است
آن را که به انس حق سری در جیب است
حاصل همه درد سر و شک و ریب است
جز وقت خوشی که با خدا در غیب است
۹۱
کس از تقدیر پا برون ننهادست
هر سو رفته‌ست و هر کجا افتادست
چون اوست محیط همه، گم نیست کسی
نور ازلی لکلّ قوم هاد است
۹۲
در قبضهٔ صنع صانع پر هنری‌ست
هر چند کج و راستی و پا و سری‌ست
این خلق اسباب شان استادی اوست
ور نه او را چه احتیاج دگری‌ست
۹۳
مرغ صورت که پر مطافش معنی‌ست
یعنی سستی پرد، لافش معنی‌ست
نادیده عدم صورت را نتوان یافت
سیمرغ وجود را که قافش معنی‌ست
۹۴
دست حکمت به غیر زیبا نسرشت
نشناختگی‌ست دیدن علت زشت
حور است همه جهان و غلمان، یعنی
هر جا که شناختی‌ست آن جاست بهشت
۹۵
جان پاکان ز جسم فانی فرد است
هر چند در او گفت و شنیدی کرد است
از خویش رمید آنکه از نقصان رست
بی علت مردن از کمال مرد است
اختلاف نُسخ
فرد، کرد، مرد را با هم قافیه کرده است ( کرد = کرده ) این اشکال دستوری و قافیه
۹۶
انسان که به غیر او ضمان او نیست
جز واگشتن به خود امان او نیست
یعنی به دو کون نیست چیزی جز او
ور هست به جز وهم و گمان او نیست
۹۷
حق بشناسی کار تو جز نیکو نیست
ور نشناسی ز امن و عیشت بو نیست
در ملت عارفان بهشت و دوزخ
غیر از شرحی ز قرب و بعد او نیست
۹۸
ایزد که به غیر وجه خود هالک گفت
گرد هستی صحن اخلاص تو رُفت
آن وجه خود از نقص و کمال است بری
دارم من از این خوف و رجای تو شگفت
اختلاف نُسخ
شگُفت آنچه امروزه شگِفت تلفظ میکنیم. گویا در تلفظ خراسانی قدیم شگِفت بوده ولی سعدی آن را شگُ
فت آورده است:
طاقت برسید و هم بگفتم
عشقت که زخلق می نهفتم…
گر کشته شوم عجب مدارید
من خود زحیات در شگفتم.
۹۹
دل بهر تو شور و شین انگیخته‌ است
زین سان که به راز دلبر آمیخه است
مانند جرس که همچو دوران نالد
وز محمل مقصود در آویخته است
۱۰۰
هر که رسد یگانگی دستور است
آن صافی وقت را که از خود دور است
بر تاق سپهر شیشهٔ صد رنگ بر او
آن کو به همه رنگ بر آید نور است
۱۰۱
نطق تو که طرح چون و چندی انداخت
بر وحشتیان ز انس بندی انداخت
هر چیز که گفتی و اثر در کس کرد
صیاد ازل بر او کمندی انداخت
۱۰۲
یک هستی را دو کون خاک سر کوست
هر کس که چنین ندیده است آتش خوست
یعنی تا مرد نیست مرد توحید
ایمن نبود ز دیو، بل دیو خود اوست
۱۰۳
انسان نه مقامی نه کسی نه جائی‌ست
گر بر دارد دم از تو آن کس نائی‌ست
نه آدم و خاتم و نه زاد و نه مُرد
کاسباب بیان ذات بی همتائی‌ست
۱۰۴
حق می‌داند که چیست با ما حق دوست
معنی جهان همه چه مغزست و چه پوست
از باغ به غیر باغبان و سیار
واقف نبود گر چه بس اشجار در اوست
اختلاف نُسخ
سیار باید در اینجا معنی خاصی داشته باشد که در واژنامه‌ها نیامده است
۱۰۵
بس خفض که مرد رفع آن نتوانست
غیر از در ساخت نفع آن نتوانست
بس آتش خشم کز دل اهل خرد
جز خنده و لطف دفع آن نتوانست
۱۰۶
اوقات شریف حق پرست آمده است
هر جهد و طلب که هست پست آمده است
خوش نیست که روح در شکست آمده است
هر چند که آن مفت به دست آمده است
۱۰۷
در دیدهٔ احولان جز این و آن نیست
بینائی و حد ساقی دوران نیست
هر چند دو مغز باشد اندر بادام
دید بستان و صاحب بستان نیست
۱۰۸
حق را همه آثار و علامت با تست
از هر دو جهان ترا اقامت با تست
ظالم کُش و مظلوم نوازی در خوی
یعنی که حقیقت قیامت با تست
۱۰۹
با حق کش کل من علیها سخن است
غافل بنگر چه بر سر ما و من است
بربود ز جا باد فنا پیلان را
بر پشه‌ٔ مغرور جهان خنده زن است
۱۱۰
طی شد ره هست من چه بالا و چه پست
در پای طلبکاری مطلوب است
آن کو همه عمر راه رفت آیا هست
در مجلس دوست یک دمش جای نشست
۱۱۱
انسان که به جز مراد او کربت اوست
ناکامی و عجز مردن و تربت اوست
در عز عناد ذل حاجتمندی
غربت وطن او و وطن غربت است
۱۱۲
هر کس هر چیز را که رفته ری ست
خورشید وجود اوست کافکنده فی ست
جوئی‌ست روان عالم و آدم تشنه
وین طرفه که سرچشمهٔ آن جوی وی است
اختلاف نسخ
ری = افزونی، شادابی، …
فَی، فِی = سایه هر چیز پس از زوال، سایهٔ هر شی که بعد از نصف النهار باشد
در تموز گرم می بینند دی
در شعاع شمس می بینند فی.(مولوی)
۱۱۳
گر فخر زمانه‌ایت خواهند گرفت
در دام به دانه‌ایت خواهند گرفت
دارند تغافلی کنون بدگویی
آخر به بهانه‌ایت خواهند گرفت
۱۱۴
تا مرد وداع مرد و زن نتوانست
همرازی عشق حد و فن نتوانست
مادام که نی ز اصل و فرعش نبرند
از هیچ مقام دم زدن نتوانست
۱۱۵
هر چند که کس پادشه ملک اداست
تا خلق او خلق خدا نیست گداست
شیطان ز ابای غیر مردود شد
نشناخت که آن ابا هم از پیش خداست
۱۱۶
در عشق که افکنندهٔ مردان است
تا لاف زند مرد ز بیدردان است
کس را چه خبر ز قدس ذاتی کو را
دیدهٔ حیران نه دیدهٔ سرگردان است
۱۱۷
بی پرتوی آن وجود دل روشن نیست
دل روشن نیست، حبیب جان در تن نیست
هر کس پی حاجتی رود سوی دمن
محتاج کسی که یک نفس بی من نیست
۱۱۸
هر کس که به راز عشق محرم شده است
در یکتائی آدم و خاتم شده است
گویا برای همدمی میگردد
خورشید که سرگشتهٔ عالم شده است
۱۱۹
عشق آمد و عقل ازو نه پا نه سر یافت
در پرتو لامکان مکان بی فر یافت
شد روز یقین، شب شک از ره بر خواست
خورشید عیان مه بیان را در یافت
۱۲۰
هر کس که خبر یافت از آن بحر الست
شد غرق وجود او چه بالا و چه پست
مغرور سپهر هر که شد بازی خورد
در قبض حباب جز هوا نیست به دست
۱۲۱
هر گفت و شنید و زمزمهٔ نکتهٔ اوست
این گمرهی‌ست، محو او شو،‌ همه اوست
او بعضی نیست، بعضی اندر طلبش
در شأن مدام و شیوهٔ هر دمهٔ اوست
۱۲۲
این نیست فسانهٔ تو، بل راز کسی‌ست
گر سوز خسی در او وگر ساز کسی‌ست
وین نطق که عالم است و آدم سببش
در پردهٔ نحن اقرب آواز کسی‌ست
۱۲۳
شادم که نه دام پای سیر من بست
قرب و آرام پای سیر من است
اسماء تو کرد محو ذات تو مرا
جمعیت گام پای سیر من است
۱۲۴
ز احسان در خلق کس به صد نیتش در یافت
آثار نیافت گر چه بسیار شتافت
لطف و کرمی نیست به عالم گویا
آن شاه جمیل روی زین آینه تافت
۱۲۵
صد جور اگر کشیم زین فرقهٔ پست
ما یک‌دل را نمی‌توانیم شکست
هر چند رفیق ما شفیق است به ما
ما راست طریقتی و ندهیم ز دست
۱۲۶
علم و هنر و فن نبود محرم دوست
عقل و دل و دین درد سر است، نه نکوست
گنجایش هیچ چیز نبود در عشق
غیر از نظر پاک که محو رخ اوست
۱۲۷
در دیدهٔ محرمی که در تعدیل است
هر چیز که هست اله را تنزیل است
تا در غرضی جز اعتراضی نکنی
چون رفت غرض سخن همه تاویل است
۱۲۸
بی هم نفسی نیاید اسرار بگفت
چون حسن که بی آینه ماند به نهفت
در هر که رسی چو خویش دانش ورنه
پیوسته معطلی چو کفش بی جفت
۱۲۹
صاحب نظری نظر به هر کس انداخت
رسوا کردش ز پرده بیرونش تاخت
زان رسوایی هر بد و نیکش بشناخت
به دور افکند و نیک مستمسک ساخت
۱۳۰
هر کس به خدا رسیده از خود به در است
بی حکم شه و امیر هم معتبر است
این خلق هوا پرست محکوم خوشند
چون طفل که ضایع است اگر بی پدر است
۱۳۱
خوش آن بصری که ضد بطن و فرج است
و آئینه‌اش این عالم دخل و خرج است
هر کس بدید قرب «بی یبصر» گفت
عشق و دیدار در بصارت درج است
۱۳۲
غوغای دو کون گفت و گوی دید است
نیک و بد کن مکن ز روی دید است
آن عرصه که صحراء قیامت گویند
چون در نگری بر سر کوی دید است
۱۳۳
نه جانم و نه تنم، نه طاق و نه جفت
آخر چه کسم، مرا بمگذار نهفت
گفتند به رندی که همه خوردی و خفت
ای وای گر این نیز نمی‌بودم، گفت
۱۳۴
با خویش نگشته یار ارسال نیافت
اندیشه نکرد و حال و احوال نیافت
دل بردهٔ فردا نشد آگه امروز
مغرور امل لذتی از حال نیافت
۱۳۵
چیزی به جهان ز خارج و داخل نیست
کان مظهر شأن آن شه عادل نیست
هر کس در قصد حاصلی سرگردان
ما را مقصود خود به جز حاصل نیست
۱۳۶
هر چند که در جهان بزرگ و خُردست
بهره در خورد و قابلیت بُردست
در دهر که هم علت و هم حکمت ازوست
هر کس به کس آن کند کش اندر خورد‌ست
۱۳۷
هر چند که نفس و عقل و کفر و دین است
آئینهٔ مردم حقیقت بین است
حیرانم خواند زاهد دل رفته
نشناخت که کیفیت انسان این است
۱۳۸
خوش آنکه ز هر سود و زیان من و اوست
یک سود به دوست یک دل است و یک روست
نه شاکر عمر بود و نه شاکی زید
از دوست نداشت مدعا غیر از دوست
۱۳۹
دور ار تحقیق سم بی تریاق است
گر جان جهان و نادر آفاق است
تقلید به خود ممتل و افسرده شود
هر چند مقلد ابله و زراق است
۱۴۰
از ذات تو عکسی است جهان پس چه کس است
ز آنجات فراموشی و اینجا هوس است
نه جهد و طلب نه علم و فضیلت باید
چندان که بدانی از کجائی تو بس است
اختلاف نُسخ
توحید طلب نه علم و فضیلت باید
۱۴۱
گر کوچهٔ حاجت است در پیش من است
در مرتبهٔ غناست در کیش من است
از زیستن و مردن کس باکم نیست
زان روی که هر کجا رود پیش من است
۱۴۲
از بند فلک گشته فنا را همه مات
نتوان جان برد تا فروتن هیهات
آری در دام سخت‌دل صیادی
جز صید ضعیف را چه امید نجات
۱۴۳
نه عیش و طرب نه ذکر و پیغام خوش است
زین واسطه‌ها دمی دل رام خوش است
ساقی و می و مطرب و نی می‌گویند
یک لحظه بیارام که آرام خوش است
۱۴۴
ذاتی که احاطهٔ جهان کرد گُم است
زان بیخبری که اندرین گرد گم است
دریای محیط موج زن شد، یعنی
تا سیر نه فی‌الله بود مرد گم است
۱۴۵
هر کس که خلاصی از بد و نیک خود است
اندر همه حال محو شأن احد است
در چشم کسی که احول است از هستی
جز آنچه موافق مراد است بد است
۱۴۶
هر کس که جهان پی نهایت نگرفت
هرگز قدمی راه هدایت نگرفت
یعنی نا مرد محو توحید نشد
بوئی ز نبوت و ولایت نگرفت
۱۴۷
این چند نفس کز آن‌ات ظن هستی است
هر لحظه‌ات از غیب گشاد و بستی است
در چه که رسن می‌رود و می‌آید
آن رفتن و آمدن همه در دستی است
۱۴۸
از خویشتن رمیده را چه مسجد، چه کنشت
توحید گزیده را چه خوب است و چه زشت
خلقی ز پی بهشت بی‌آرامند
وین طرفه که نیست جز در آرام بهشت
۱۴۹
بیدار نشد دل و حیاتی نگرفت
تا پرتو آفتاب ذاتی نگرفت
بسیار بگردید و به غیر از توحید
بر هیچ عقیده‌ای ثباتی نگرفت
۱۵۰
تا مرد ره قضا به تقدیر نیافت
سر رشتهٔ کار خود به تدبیر نیافت
خلق پی کام خود جدلها کردند
تقدیر خود آنچه بود تغییر نیافت
۱۵۱
عشق آمد و هر زیان و هر سود بسوخت
جز وجه الله هر چه بنمود بسوخت
یعنی به جهان هستی‌ام آتش زد
هر چیز در او سوختنی بود بسوخت
۱۵۲
هر چند که کس بد و نیکو می‌دانست
بیخود نشده ازو نه خو می‌دانست
واصل می‌بود هر کسی با او اگر
آنچه او می‌خواست غیر او می‌دانست
۱۵۳
ای رو به حرم، عقل و دل و جان حرمت
از صید هواست شدت اشتلمت
درد تو پی هواست کز وی دوری
ور نه به خدا چه غم، چه کم، کیست کمت
۱۵۴
کس را ز حوادث آنچه آزار نداشت
دید است که بی آن حد دیدار نداشت
زانکو نه که حکم شمع را در شب باد
بر نار دخان داشت، بر انوار نداشت
۱۵۵
مسکین انسان که متصل در تعب است
یعنی که امید و بیم او روز و شب است
گویا سبب است صنع او را ور نه
چندین غوغا به ناتوانی عجب است
۱۵۶
قدسی ز تعلق بشر پنهان است
هر چند که او را به میان خان است
آن کس که از او کرامتی ظاهر شد
او نیز چو دیگران در آن حیران است
اختلاف نُسخ
هر چند که راز او میان جان است (حاشیه)
۱۵۷
صاحب نظری که که او کدورت نگرفت
جز نقش تو در نظر ضرورت نگرفت
خورشید در آرزوی همچون تو شدنی
هر چند که جهد کرد صورت نگرفت
۱۵۸
از خلق بریده محرم ذوالمنن است
وز هستی و نیستی خلقش سخن است
غیر از آن نی که همدم نائی شد
دیگر نی بوریا و آتش زدن است
۱۵۹
هان در خود رس ز هر که در عالم هست
در خود چو رسیدی به خدان کن پیوست
کار تو به تست، این و آن را بگذار
ز انرو که بلی تو گفته‌ای روز الست
۱۶۰
در راه خدا بود و فنا در بایست
وز هر که سوای او غنا در بایست
ادراک چو درک آنچه باید نکند
ادراک چه می‌کنی بنا در بایست
۱۶۱
انوار بیان من که صدقش فرض است
احوال همه ظلمتیان را عرض است
غوغاء دو کون بر سر آورد مرا
شب شمع نه حشر حشرات الارض است
۱۶۲
یک نکته‌ٔ ما در دل هر کس که نشست
مفتاح در بهشت‌اش افتاد به دست
در دفتر وقت ما مقالات خرد
هر چند کم است، آنچه بس باشد هست
۱۶۳
من کیستم؟ آن کس که به خود در بند است
وین خلق در او اسیر چون و چند است
آرام چگونه گیرد آن خسته که او
نه با خود و نه به غیر خود خرسند است
۱۶۴
این مطرب عشق است و طرب سازی اوست
در گنبد افلاک خوش آوازی اوست
گوش ار شنوا و دیده بینا باشد
عالم همه کار به پردازی اوست
۱۶۵
خوش آنکه ز خویش در انای تو گذشت
فقر دو جهانش به غنای تو گذشت
آن چیز که رفت و فوت شد سهل است
حیف از فیضی که بی ثنای تو گذشت
۱۶۶
ما را که دل و دیده فنای عشق است
آثار و علامات و بنای عشق است
این مسکینی و یأس کم داشتگی
ناکامی ما نیست غنای عشق است
۱۶۷
درد عجب است و از دوا مستعنی است
عشق است که از ارض و سما مستغنی است
من عاشقم، از علم و عمل بی حاجت
زر از یناز کیمیا مستغنی است
اختلاف نُسخ
هیوا: ۱۱۷۳ دردی
۱۶۸
کار همه نکته‌گیری و فتنه‌گریست
زین واسطه هر که هست خندید و گریست
یک دم به قرار و یک زمان شاد نزیست
از دیدهٔ خلق هر که در خود نگریست
۱۶۹
در عشق تو هر چیز به جز ترک خودیست
هر چند که در صورت نیکی و بدیست
بیزارم از آدمی‌گری‌های همه
خود چتوان کفت از آنکه دیوی و ددیست
۱۷۰
جز وجه الله دلیل وجه الله نیست
این دیده‌وری به نور مهر و مه نیست
در ورطهٔ عشق عقل جز آبله نیست
غواصان را شمع دلیل ره نیست
۱۷۱
سیر جهت و طوف مکانش فن نیست
گر اهل دل است مرد و اهل تن نیست
آهسته و آسوده و آزاده شدم
تا دانستم که دوست جز با من نیست
۱۷۲
آن شاه غنی به خود چو پرداخته است
در آینهٔ فقر نظر تاخته است
خاکی چه مناسبت به پاکی دارد
بل ما یحتاج خاضعش ساخته است
۱۷۳
جز عالم خاک عالم دیگر هست
آن را بطلب اگر نه‌ای کودک و پست
این عالم اگر که پر شود از اشخاص
جز بازی چندشان نیاید از دست
۱۷۴
در منزل ما دنیی و دین هرگز نیست
غیر از یک ذات در یقین هرگز نیست
تا در سیری فوقی و تحتی داری
در راه دوپای بر زمین هرگز نیست
اختلاف نُسخ
هیوا: ۱۲۵۱
۱۷۵
عالی سیری که عشق در طالع اوست
چون سایه همه کون و مکان طالع اوست
عشق از دو جهان نه، دو جهان از عشقند
سر تابع پا نیست که پا تابع اوست
اختلاف نُسخ
هیوا: ۱۴۶۷
۱۷۶
درویش ز اهل فضل وارسته‌تر است
دلخسته‌تر است آنکه دل بسته‌تر است
آخر به ترازو نظری کن که ازو
هر پله سبکترست برجسته‌تر است
اختلاف نسخ
آخر به ترازو نظری پیدا کن
هر سر که سبکتر است برجسته‌تر است
هیوا:
درویش ز اهل فضل وارسته‌تر است
هر چند که از فضولی آهسته‌تر است
آخر به ترازو نظری کن که در او
هر پله سبکترست برجسته‌تر است
۱۷۷
نادان چه عجب اگر که و مه دانست
نه توحید و از آن خبر ده دانست
هرگز رنجید عاقلی از طفلی؟
کو بازی خود ز جدّ او به دانست
۱۷۸
رازی‌ست در اینکه ذات حق محتجب است
با آنکه ز جمله‌اش ظهور عجب است
او گر آید ز غیب عالم بیرون
ماند طلب و رونق او، آن طلب است
۱۷۹
دل رهرو شد به پای جان همه رفت
بر جادهٔ شرح و بیان همه رفت
اسرار نفخت فیه من روحی بود
اندیشهٔ من که بر زبان همه رفت
۱۸۰
او گوید جز توأم نظرگاه کجا است
من در فریادگاه، گو گاه کجا است
من محو نظاره و کسی پیدا نیست
قصر آن شاه و اوج آن ماه کجا است
۱۸۱
سرچشمهٔ جوی جان ندانم که کجا است
کام دل را دکان ندانم که کجا است
من این جایم، دلم به جای دگر است
در داد و گرفت آن ندانم که کجا است
۱۸۲
پر کرده سر از روزن چشم جان کیست
هر لحظه به پرتوش من حیران کیست
در آینهٔ جهان کسی می‌بینم
اما نه منم، بگوی با من کان کیست
۱۸۳
ترک آن کس که آشنا نیست به است
صمت از نطقی که جانفزا نیست به است
خاموشی آنکه خوش ادا نیست به است
لب بستن از آن چه دلگشا نیست به است
۱۸۴
هر او و من و تو همچو افسانگی است
در خانهٔ هستی که یکی خانگی است
تو می‌گویی من آشنای اویم
وین طرفه که این کمال بیگانگی است
۱۸۵
هر چیز و کسی که در سپهر کهن است
بربودهٔ خورشید سخن در فتن است
خلق دو جهان را به هم امیدی و بیم
بر غور و بیان او همه در سخن است
۱۸۶
هر لحظه ترا ز یار جانی خبری‌ست
ور ساقی عشق جام عرفان اثری‌ست
هر حرف و نگاه و شیوه و طور و ادا
بر میکدهٔ وصال جاوید دری‌ست
۱۸۷
غیرم، یارم،‌ غمم، فرح دشمن و دوست
نورم، ظلمت، کمم،‌ فزون، مغزم، پوست
بیخود به هزار رنگ بر می‌آیم
این من نه منم که دفتر حکمت اوست
۱۸۸
شهوت هر چند جهد کرد امکان یافت
عفت به وجوب برد ره جاودان یافت
آن آب حیات را ز تاریکی راز
اسکندر تن نیافت، خضر جان یافت
۱۸۹
عارف که بقا در دم جان پرور اوست
در تخت سخن خلقی و آن دفتر اوست
انجیل رموز او کشد کون و مکان
او عیسی وقت خویش و عالم خر اوست
اختلاف نُسخ
پرور > بر در
۱۹۰
در دوزخ تن شراره‌ای حاصل نیست
کاندر طلب بهشت عدن دل نیست
بنشستم و آرام گرفتم با دل
در ره غمِ منزل است درمنزل نیست
۱۹۱
بی جذب نهانی که ز پاکش باکی‌ست
پاک از شادی و فارغ از عمناکی‌ست
نی فردی ذات و نی مجیب دعوات
چندین گردیدن و تظلم با کی‌ست
۱۹۲
بشنو سخنی که هست چون جام جمت
تا برهاند ز شکوه و کام و کمت
هر کس پی لذتی اسیر کدیه است
یعنی شادی‌ست دانهٔٔ دام غمت
۱۹۳
محو توحید گر بد و گر نیکوست
اسباب کلام خوانده هر دشمن و دوست
این لجهٔ معنی که سخن میگوئی
هر او و من و تو موج‌انگیزی اوست
۱۹۴
هان زین تکرار عزم برخاستن است
جای دگر و طرح دگر خواستن است
هر چند نگاه می‌کنم در دل و جان
آرام و قرار است که در کاستن است
۱۹۵
فقری دارم که فخر و رازش با اوست
هر خالص و قلب امتیازش با اوست
هر چند خود سنگ محک رو سیه است
هر جا که زری، روی نیازش با اوست
۱۹۶
با هیچ‌کست خصومت و دستان نیست
کذبی و کدورتی گرت در جان نیست
واگویدت از خلق جهان هر چه کنی
یعنی تو اگر صادقی او پنهان نیست
۱۹۷
هر کس به خروش و خرمنش خامی نیست
من خاموشم که از کسی کامی نیست
آن رود فغان کنان و بحر آهسته
می‌گفت که جز به مات آرامی نیست
۱۹۸
حرفی به میان دل از سر هوش انداخت
جز آن نشنید هر کجا گوش انداخت
بیرون افتاد پرتوی زین مشکات
صد ولوله در جهان خاموش انداخت
۱۹۹
تا مرد بری ز هر تمنائی نیست
در جلوه‌گه حقیقتش جائی نیست
یعنی هر کس که محرم این راز است
او را بهره به جز تماشائی نیست
۲۰۰
مادام که گر «من عرف» پیدا نیست
جز خدمت مردان رهت زیبا نیست
ای یک شمّه ندیده‌ از خویش هنوز
وقت طلب است، وقت استغنا نیست
۲۰۱
ذاتی‌ست محیط و فرد و موجود آن است
ما محو و فنا در او بهبود آن است
دم از که زنیم کانچه ما می‌گوئیم
هر قاید را مقصد و مقصود آن است
۲۰۲
تکرار به وسع صنع بی تمکین است
بل دفع ملال را هزار آئین است
هان دور سپهر و زاد و مُرد خلق است
یا رب آن شأن که کل یوم است این است
۲۰۳
در سر عشقم که صافی و بیغش گفت
آئینهٔ قهر و لطف آن سرکش گفت
گفتم که خوش و ناخوش من گوید باز
ناگه نظری آمد و گفت و خوش گفت
۲۰۴
هر چند که عمر و زید سخت آید و سست
جز مظهر قول و فعل او نیست درست
موجود چو نیست جز یکی در دو جهان
این بیم و امید و آه و رازی غم تست
۲۰۵
ای موسی سیر و وی درخت پر بخت
در وادی ایمن ثباتت پا سخت
عشقت به دعوی وجود از تو، نه تو
آتش می‌گفت انا اناالله نه درخت
اختلاف نُسخ
هیوا: پاسخت که غلط است.
۲۰۶
هر دم این طبع خرمی بازاري‌ست
هر لحظه در او راحتی و آزاری‌ست
من بر سر چارسوی شهر عشقم
هر سو که نگاه می‌کنم بازاری‌ست
اختلاف نُسخ
بازاري‌ست را با بازاری‌ست قافیه کرده است که در خراسان قافیه کردن یای نسبت را با یای نکره ج
ایز نمی‌دانستند
۲۰۷
هر چند که هست با تو جانان پیوست
آن نیست که تشخیص بر او یابد دست
آن کو همه روز دم ز وصل او زد
در آخر کار گفت یا رب او هست
۲۰۸
انسان که حقیقت وجودش نفس است
دایم خبرش ز راه تقدیر کس است
از هر منزل که او خبر می‌گوید
آویخته از محمل حکمت جرس است
۲۰۹
از عیر خدا چو سیر جانت پاک است
چه کعبه و چه دیر، جمله آب و خاک است
تخصیص روا مدار کین لطف عمیم
اعجوبه و لاابالی و بی باک است
۲۱۰
گر انسانی پایه ازین افزون نیست
واگرد به خود که از تو کس بیرون نیست
تنداری و دلداری جان و جانان
چیزی دیگر چگونه یابی، چون نیست
اختلاف نُسخ
پایه > مایه
۲۱۱
دردا که مرا فلک به جز دامی نیست
زین دام به جز رهائی‌ام کامی نیست
چون منظر صباح باشم یا شام
کز دیدن مهر و ماهم آرامی نیست
۲۱۲
محو او را شکّری و زهری نیست
نظارهٔ هیچ لطفی و قهری نیست
در وصل مجوی لذت و غیریت
چون روی بر اوست دیده را بهری نیست
۲۱۳
انسان که فلک مختلف احوالی اوست
بل قالیِ اوست جمله ناحالی اوست
در هر صفتی که میرد و زنده شود
از خجلت دون و جذبهٔ عالی اوست
۲۱۴
حق را معنی کفر و دین نتوان گفت
هم پاک ز هر دین و یقین نتوان گفت
بسیار به وصف او سخن‌ها گویم
وانگه گویم که یا رب این نتوان گفت
۲۱۵
عشق از دل و دیده بحر خون ریختن است
بر دفتر عقل اشک جنون ریختن است
این حرفی چند کسب کردن و گفتن
آب از کشتی به کف برون ریختن است
اختلاف نُسخ
هیوا: ۱۴۷۴
۲۱۶
این عشق به دیو سنگ انداختن است
آتش به جهان رنگ انداختن است
تدبیر خرد به عرصهٔ صولت عشق
روباه به شیر جنگ انداختن است
۲۱۷
هر چند به ضد خویش در جلوه‌گریست
بی ظلمت نور خود ندانست که چیست
مرد ره را تواضع افزاید قدر
خورشید به شرق و غرب اکثر مرأیست
۲۱۸
در خلق اگر چه کس به کس بیدق نیست
چون در نگری بحر سخن مطلق نیست
چندین سخن از ما و تویی پیدا شد
حرفی ننویسند قلم تا شق نیست
اختلاف نُسخ
رباعی های ۲۱۸ و ۲۱۹ در اساس در هم آمیخته شده بود از روی سنا ویراسته شد
هیوا: ۱۱۶۵، بحر سخن > به جز سخن (‌ که غلط است)
۲۱۹
آنجا که خداست خلق را باری نیست
وز پست و بلند عالم آثاری نیست
ما عاشق آن کسیم کو هم با ماست
ما را به زمین آسمان کاری نیست
اختلاف نُسخ
هیوا: ۵۹۳
۲۲۰
هر دم صد نیش هست و یکی مرهم نیست
یک کار من از تو هیچ گه محکم نیست
یا رب بیداد می‌کنی در حق من
یا دانش من به راز من محرم نیست
۲۲۱
عکس دید است هر چه آید در گفت
با دید نگشته یار در کوری خفت
با خلق از این بیش یکی گفت و شنفت
از چاه کسی برآر و در چاه میفت
۲۲۲
صاحب نظری که چشم خود بینش نیست
هرگز پروای دنیا و دینش نیست
کان چشم که از حجاب بیرون آمد
خواب شیرین خیال رنگینش نیست
۲۲۳
رهرو هر چند ره به الله انداخت
با هر چه نه اوست طرح اکراه انداخت
هر سنگ و کلوخ و هر خس و خار که او
برداشت از آن راه و برین راه انداخت
اختلاف نُسخ
هیوا: ۱۳۳۷
۲۲۴
نه از می دیو مست می‌باید بود
آدم‌وش و حق پرست می‌باید بود
نه چون آتش بلندی می‌باید شد
بل همچو خاک پست می‌باید بود
۲۲۵
گر مرد علیم هر بد و هر نیکوست
ناگشته به خویش باز دور است از دوست
عالم دید نه شخص چندی وهمی
آدم نشناختند کائینهٔ اوست
اختلاف نُسخ
هیوا: ۱۵۴۹
۲۲۶
جز با آن ذات باز گشتم نه بهی‌ست
ور این جو در فقر مرا رو سیهی‌ست
با غیر کریمی نه ملاقات نکوست
خاصه آن را که مفلس و دست تهی‌ست
اختلاف نُسخ
نه بهی > تبهی (هیوا ۱۰۰۷، سنا)
۲۲۷
هم یوم عمل که اهل هستی ز الست
یوم دین است، نیستی داد چو دست
زان رو که مکان و لامکان را با هم
جز منزلتی نیست اگر بُعدی هست
اختلاف نُسخ
چو دست > جودست
۲۲۸
عالم همه او تو و ما و من است
غیر از یک ذات نیست کو در سخن است
هر چند صور نوند، معنی کهن است
در «کُنت نبیاً» این سخن نعره زن است
۲۲۹
هر چیز نه پیوند به شاه ازل است
ماموری و محکومی حرص و امل است
مغرور به زندگیت خواجهٔ غافل
کو همچو غلام در عنان اجل است
۲۳۰
هر چند که دل ز نفس رهزن ریش است
در کوی مناجات به ذوالمنن پیش است
رغبت ز معاصی‌ات فزاید به خدا
در راه مخوف جهد مأمن بیش است
اختلاف نُسخ
معاصی‌ات> معاصی‌ست
۲۳۱
در هر که رسی نکو ببین کو نیکوست
کو ساخته و خواستهٔ حضرت اوست
بر بی سر و سامانی او عیب مکن
شاید که دل دوست چنین دارد دوست
۲۳۲
زاید طلب این سپهر کم کام گرفت
آن کو قانع به حق خود جام گرفت
آن شاه که بود عالمی تنگ بر او
بنگر به دو گز زمین چه آرام گرفت
۲۳۳
عالم بخروش لااله الاهوست
غافل به گمان که دشمن است این یا دوست
دریا به وجود خویش موجی دارد
خس پندارد که این کشاکش با اوست
اختلاف نُسخ
سنا: در حاشیه نوشته است این رباعی از ملک سعید خلخالی است
۲۳۴
در یک بینی نه کعبه و نه دیر است
در یک دید است گر سکون گر سیر است
اینجا خورشید دید باید نه کلام
زیرا که کلام غیر را با غیر است
۲۳۵
هر شمسهٔ عشق کز جهان رشته بُر است
آن غایت مستی من جرعه خور است
ار بحر وجود من که آن پر ز دُر است
پیمانهٔ شخص من به یک قطره پُر است
اختلاف نُسخ
هیوا: ۱۸۲۸
هر شمهٔ عشق کز جهان رسته‌تر است
آن غایب هستی من جرعه خور است
از بحر وجود من که آن پر زور است
پیمانهٔ شخص من به یک قطره پر است
خوانش هیوا غلط در غلط است، معنی مغشوش، قافیه غلط .
شمسه در هنر تذهیب، خوشنویسی، معماری معروف است. با توجه به شکل شمسه که همچون خورشید است،
معنی شعر روشن و
هنرمندانه است و با حکمت سحابی همخوان است.
۲۳۶
در سیر جهان که صنعت بیچونی‌ست
در چونی خویش مانده هر جا دونی‌ست
جز یافتن او و درد گم گشتن
هر نیک و بدی فسانه و افسونی‌ست
هیوا: ۱۲۱۳
۲۳۷
هر چیز نه به ذات احد پیوست است
شر« انا خیر» دیو کبر پست است
هر چند در این دشت سباع و انعام
دون آن شه صورت وهم هست است
۲۳۸
پیدائی هر که هست پیدائی اوست
آن ذات که جن و انس شیدائی اوست
هر چیز که هست پروانیدهٔ تست
این عالم نیست بل هویدائی اوست
۲۳۹
انفس از دابر بها اتصلت
نتوان دگرش به بندگی برد یلت
هر لحظه‌ ام الیقین هو الله در سر
گوید آن اتی عبادت بطلت
برد یلت؟
۲۴۰
آئینه صفت کس که حق را خاص است
هر ذره‌اش از هوی او رقاص است
از شگ نشوی خلاص خالص نشده
سلطان یقین در حرم اخلاص است
۲۴۱
از دید تو گر نظر کند پاک سرشت
مرآت جهان جمال گیرد چو بهشت
بی دید تو دوزخی‌ست عالم پر غیر
ای با تو خوب و بی تو همه زشت
۲۴۲
آن کو خود رست حق شده منظر اوست
ور نه ظاهر ز اجر خیر و شر اوست
باری انسان به هر صفت در خور اوست
با خلق خوش و به خلق بد مظهر اوست
اختلاف نُسخ
هیوا: ۶۲۷، آن کو ز خود رست خدا منظر اوست
ورنه ظاهر را چه خیر و چه شر اوست
باری انسان به هر صفت در خور اوست
با خلق خوش و خلق همه مظهر اوست
۲۴۳
هستی هر گاه مرد را آمد پست
او را خبری هست از آن رب الست
امروز ز بس که لعب و لهو است همه
گفتند مبصران که فردائی هست
۲۴۴
دردم ز تو گر ستاد و گر خفت و نشست
اسمی چند است کان مرا برده ز دست
یا رب به حق آنکه مرا بیش از این
نه دانائی و نه توانائی هست
۲۴۵
یک رسم نکو و شیوهٔ دلجو نیست
زیبائی رو رفته و حسن خو نیست
القصه زمانی‌ست که از خست او
در کان زر و در گل گل و در گُل بو نیست
اختلاف نُسخ
هیوا: ۱۹۰۵، زمانی‌ست > ز ما نیست ( غلط است)
تکرار ۸۴۹ در هر دو نسخه تنها تفاوت: خست او > خست خلق
۲۴۶
در دیدهٔ عقل کش مه از که پیداست
کوری دل و بطن خور و مه پیداست
زانگونه که پیش مردم بیننده
بی‌عزتی گدای فربه پیداست
۲۳۷
در دایرهٔ سپهر کز امن تهی‌ست
کس نیست در او کز غم چیزی نگریست
بس علم و هنرست ولی هیچکدام
از بیم امید مرگ بیرون نه و زیست
اختلاف نُسخ
سنا: از بیم امید مرگ نه و زیست
هیوا: ۱۱۷۰، از بیم و امید مرگ بیرون نه دری است
۲۴۸
با عشق تو از پی بیا و بر اوست
گر کشت به دشت آرزو کرد روست
یا رب چه متاعی‌ست در این طرفه دکان
کاینجا دل و جان عالمی در گرو است
سنا: گه کشت به دست آرزو، گه دروست
۲۴۹
جز محو رضای حق که صاحب کرم است
هر نحو شوی ز دیو هستیت دم است
وین آن دین است که اضطراری باشد
هر طور که اختیار تست آن صنم است
۲۵۰
گوید سخنی چند چه مستور و چه مست
از شخصی و چیزی و مکانی تا هست
عالم همه هیچ است، نمی‌باید گفت
بر خویش ره بیان نمی‌باید بست
۲۵۱
غیر از خالق که پادشاه ازل است
این خلق تمام مکر و کید و حیل است
عاقل آن است کو به او صلح افکند
مجنون آن کو به این و آن در جدل است
۲۵۲
تا خود را هوشیار دانی یا مست
هر لحظه شوی به قید دیگر پا بست
یعنی که ترا دعوی هستی تا هست
از دام خیال کم توانی وارست
۲۵۳
ما را که دمی جام نظر بی مل نیست
یک نکته کم از خروش صد بلبل نیست
در پردهٔ دل برد کی از دست همه
در خانهٔ غنچه خانگی جز گل نیست
۲۵۴
جز آنکه ز خویشتن اثر یافته است
در هر کسوت هستی در یافته است
ای یافته عین خویش هر ذره که هست
خورشید کمال است که در تافته است
اختلاف نُسخ
هیوا: ۱۰۰۵
۲۵۵
ای آنکه دلت ربودهٔ آن قدم است
با زیب و فر حدوثت آرام کم است
در عالم سرّ لا احب الافل‌ها
با صبح چه کار است، ز شامت چه غم است؟
۲۵۶
نیکو روئی که نیک خوی و وافی‌ست
در معرفت از عالم و آدم کافی‌ست
آن را که بود صورت و سیرت نیکو
عاشق نشدن کمال بی ‌انصافی‌ست
۲۵۷
واجب پاک است بر هر امید که هست
ممکن گوید مرا چه کار است به دست
کار عالم اگر نه سهل است چرا
خالق بر خلق و خلق بر خالق بست؟
۲۵۸
انسان که بسی کمال ورزیده یکی‌ست
با این همه حال و قال در دیده یکی‌ست
چندین مدت دمی‌ست چون در نگری
گر چرخ هرار سال گردیده یکی‌ست
۲۵۹
یا رب ما را که طالب و مطلب ماست
مظهر از ما و مذهب و مشرب ماست
نجم و مه نو دری و عُرجون خواند
دید و گفتش مگر ز چشم و لب ماست
۲۶۰
کوتاه نظر نه معنی را مونس نیست
پندارم من گرسنه و مفلس نیست
زاهد حلوا گزید و مطرب نی و دمی
خوشتر ز مذاق کودکان را حس نیست
۲۶۱
سر رشتهٔ عهد آنکه با ما پیوست
شد زان پیوست صیدش اسرار الست
راز ما را سبب بسی می‌ماند
ماهی نتوان گرفت در بحر به دست
۲۶۲
دایم پی شادی و غمی نتوان رفت
وانگاه به طوف حرمی نتوان رفت
یعنی نگذشته از سر سود و زیان
در راه مَحبت قدمی نتوان رفت
اختلاف نُسخ
حرمی > حرفی ( که غلط است)
۲۶۳
در پردهٔ راز او بسی بوالعجبی‌ست
نه بیخود و نه با خود این راز سببی‌ست
هر چند که با دوست دوئی نتوان کرد
بسیاری اتحاد هم بی ادبی‌ست
اختلاف نُسخ
نسخه‌ها در این رباعی مشکل قافیه دارند.
هیوا: ۱۱۴۰
۲۶۴
عمرم همه صرف این چه و چون شد و رفت
خون گشت دل و ز دیده بیرون شد و رفت
نه عقل خموش شد نه من اهل صلاح
افسوس ز دل که در میان خون شد و رفت
۲۶۵
هر کس که محل شناس و عالی نظر است
هر جا باشد گزیده و معتبر است
همجون مگسی که می‌نشیند بر چشم
مکروه به جای عین مکروه‌تر است
۲۶۶
این فاتحه و اخلاص که خوانی سوی دوست
گر آموزی به طفل نادان نه نکوست
قرآن که محیط عالم آمد زان سوست
یعنی همه نیستند و هستی همه اوست
۲۶۷
حق کز همه چیز جل رب خوان شده است
از غایت پیدائی پنهان شده است
او در سخن و زبان او نشناسند
حاجت به نبوت از پی آن شده است
۲۶۸
جام کرم است گر شکر، گر زهر است
غرق نعمت کرده، وگر شهر است
با این همه‌کس هیچ ندارد در دست
بسیار چو ریزد آب کف بی بهر است
اختلاف نُسخ
هیوا: ۹۸۷، اشکال قافیه دارد
۲۶۹
هر دم کشش آن شه مهر آئین است
هر ذره دلیل آفتاب دین است
استدلالی همچو عصای کوران
گو سر بر سنگ زن که اهل این است
۲۷۰
درد ما را که غیر ما در خور نیست
غیر از تسلیم چارهٔ دیگر نیست
خاموشانش به کشتگان یکسانند
قطع نفس از قطع گلو کمتر نیست
۲۷۱
در راه دلیل و در نهایت والی‌ست
هر سو بردت برو که مقصد عالی‌ست
بی پیروی او به لقایش نرسی
جز جانب ایمن از اناالله خالی‌ست
۲۷۲
هر لحظه جهان نه در بیا و برو است
صاحب شأن را به غیر شأنی که نو است
این مرؤیات پیش بیننده دلیل
بر کوری و راوی روایت شنو است
اختلاف نُسخ
هیوا: ۱۸۸۰
۲۷۳
این عز و غنا که خلق از آن شاد و خوش است
مستشهد فقر است که جز آنش غش است
جوفی‌ست به هر شاخ کز آن آب کشد
برگ و گل و میوه‌اش از آب گش است
۲۷۴
هر چند که در جهان کثرت خبری‌ست
ظاهر شده از وحدت باطن ائری‌ست
الخلق یقولون فلان عاش و مات
وین طرفه که محیی و ممیت دگری‌ست
اختلاف نُسخ
عاش > عاشق
۲۷۵
از جسم که کذب وکاهلی می‌اندوخت
تا مرد نرست جان و دل کم افروخت
شرط است به راستی دم از عشق زدن
چون شمع که ایستاده‌اش باید سوخت
۲۷۶
دارم دمی و درد دو عالم پیوست
هر سیر سلوک را شده جای نشست
گویند کی آمدی؟ کجا خواهی رفت؟
خود هر نفسم آمدی و رفتی هست
۲۷۷
صاحب نظری برون ز زنگ آمدن است
با هستی عاریت به جنگ آمدن است
درد و الم است معنیّ حاصل عشق
و آن درد و الم ز خود به تنگ آمدن است
۲۷۸
در دیده کسی که نوری از عرفان یافت
هر محوی و ثبتی آیتیِ یزدان یافت
چندین صورت که محو گشت و گم شد
جز در قلم مصورش نتوان یافت
۲۷۹
غافل که به راز خویشت محرم نیست
نام او آدم است، خود آدم نیست
گفت آمده‌ام به عالم و خواهم رفت
خود آمد و رفت هم به جز عالم نیست
۲۸۰
جز پیش کسی که در وی اغمائی نست
دانائی را اثر ز پیدائی نیست
نادانی گفت دانشی نیست ترا
گفتم بلی این محلِ دانائی نیست
دانائی را اثر ز پیدائی > دانائی اثر ز پیدائی
۲۸۱
این خلق ز سیر باژگون فرع پرست
تا مقصد اصل خودنیاید پیوست
او ممکن و خویش معتبر می‌خواهد
ور نه واجب چنانکه می‌باید هست
۲۸۲
رفتم سوی آن حکیم کش دم شافی‌ست
گفتم ز دم تو پند چندم وافی‌ست
گفتا که مجوی جز به من پیوندی
گفتم که دگر،‌ گفتا همین‌ات کافی‌ست
۲۸۳
جز عشق سخن‌گوی و سخندانی نیست
ور هست در او خلوت جانانی نیست
هستی عشق است و هر چه غیر از عشق است
غیر از غوغای جامه و نانی نیست
۲۸۴
بی بهره ز خلقم،‌ آنچه بهر است این است
وارستگی از بلاء دهر است، این است
رنجید ز من کریهی و تند گذشت
آن لطف که در صورت قهر است این است
۲۸۵
هر کس که پی حرص و هوا کاسته نیست
غیر از معنی ز عالمش خواسته نیست
این چرخ فلک با همه سیارهٔ‌ و سیر
در دیدهّ‌ بیدار من آراسته نیست
۲۸۶
کم یافت کسش اگر بحر و کان یافت
هم با خود یافت آنکه او عرفان یافت
بس اشخاص‌اند در شهادت اما
خورشید سپهر غیب بر انسان تافت
۲۸۷
یک چند ز جام قال صهبا نوشی‌ست
وانگاه به حال راز همآغوشی‌ست
چون جوشیدن که هست بهر پختن
مقصود خروش این همه خاموشی‌ست
۲۸۸
افسرده دلی که عقل افسانهٔ اوست
هر نکته که آشناست بیگانهٔ اوست
از آتش عشق آنکه افروخت چو شمع
هر راز نهان که هست پروانهٔ اوست
۲۸۹
موجود چگونه خوانم ای پاک سرشت
کس را گر خوب می‌نماید، گر زشت
جز عشق که آن اشارت اوست به من
گر حور بهشت است وگر دیو کنشت
۲۹۰
در ظاهر اگر چه درد من چارهٔ اوست
باطن همه آئینهٔ رخسارهٔ اوست
گر من به گمان کفری و دینی دارم
دل عین یقین و محو نظاره اوست
۲۹۱
کونین که غیر زشت یا زیبا نیست
جز مظهر قهر و لطف آن یکتا نیست
در خوف و رجائی بد و نیکم شب و روز
آخر چه کنم چیز دگر پیدا نیست
۲۹۲
در میکدهٔ فلک که دل نارام است
پی عرفان است او کند ما را مست
از مطبخ و دیگ و کاسه و هیزم و نار
مقصود طعام و قوت آرام است
۲۹۳
عشقم سوی ممکنات راغب نگذاشت
در نیت من به غیر واجب نگذاشت
غیر از خون جگر شرابیم نداد
جز ناله و آه چنگ و مطرب نگذاشت
۲۹۴
در رسم و ره من که ره غوغا نیست
هستی مرا مجال دست و پا نیست
با خلق به جز پیرویم زیبا نیست
خود با خلق اثر ز من پیدا نیست
۲۹۵
تسلیم نشان محو آیت شدن است
آگه ز بدایت و نهایت شدن است
در خلق که نیست غیر شأن خالق
آثار کمال پی شکایت شدن است
۲۹۶
هر چند که کس بی گنه و بی شر نیست
آن نیست که آن مغفرش در خور نیست
این خانه که او هزار و یک در دارد
معروف‌ترش از در عرفان در نیست
۲۹۷
غافل که دمید این دم او در نایت
و هو معکم که آمد از مولایت
گفتی که بسی ره است از ما تا او
هم این دم کرد هر دی و فردایت
۲۹۸
مادام که مرد خویش را دارد دوست
جز آنچه مراد اوست او را نه نکوست
مر ابله را که یاوه و بیهده گوست
آن کس که جواب گفت ابله‌تر از اوست
۲۹۹
برخاسته گردی از ره مردان است
گر اهل درد ور ز بیدردان است
یعین آن ره که مردان می‌پویند
در هر قدمش هزار سرگردان است
۳۰۰
نقاش ازل ز نقش این صرح گم است
هر چند که شارح است در شرح گم است
ذات تو نهفته در صفت زان گونه
کز نا واقف طناب در طرح گم است
۳۰۱
خردی پرتو عجب بزرگ افکند است
یعنی به تو سر رشتهٔ عالم بند است
عالم فرزند دخت امّ و اب او
کاف و نونی که آن ترا فرزند است
اختلاف نُسخ
افکنده، بند،فرزند را قافیه کرده است که عیب است، سحابی نمونهٔ فراوان از آن را دارد
۳۰۲
با ما سخن از کن و مکن نتوان گفت
جز آنچه ازل رفته سخن نتوان گفت
آن است کلام حق که آن رد نشود
امری که اثر نکرد، کُن نتوان گفت
۳۰۳
رسم عاشق که از خودش بیزاری‌ست
زین سو خفتن و زان طرف بیداری‌ست
از خود مهراس چون ز عشقت یاریست
زان خصم چه اندیشه ک زخمش کاریست
۳۰۴
برجهد جهان را که چنین در تک و بوست
از بهر ظهور خویشتن داشته دوست
در عبد تمنای عبودیت نیست
بل محض تقاضای ربوبیت اوست
۳۰۵
حق داد جواب هر سؤالی بی کاست
آن پیش که بود رسم هر دادی و خواست
زین یاد دهد رباعی من که در او
بیت آخر ز بیت اول پیداست
۳۰۶
تیر غم را نشانه‌ای چند که ساخت
کرد اسباب فسانه‌ای که ساخت
بگرفت و کشید و بست و زد فانی کرد
عالم همه در نهانه‌ای چند که ساخت
اختلاف نُسخ
نهانه‌ای > بهانه‌ای
۳۰۷
ضیق ما را در به فضای او نیست
تا راه رضائی به قضای او نیست
القصه که جان در تن اشخاص آرام
جز رایحهٔ خلد رضای او نیست
۳۰۸
بشنو سخنی که اهل هدایت کندت
در هر دو جهان کار کفایت کندت
در خدمت کوش و در ادب تا همه جا
درویش دعا، غنی رعایت کندت
اختلاف نُسخ
ادب تا همه جا > ادب همه جا
۳۰۹
گلزار جهان که آب در جانش نیست
بی ابر ترحم تو بارانش نیست
از بس که لطیفی و شریفی و جمیل
کس نیست که از تو چشم احسانش نیست
۳۱۰
بیرون ز تو هیچ کعبه و دیری نیست
تا هر دو جهان تو نیستی خبری نیست
القصه که در ذات ره سیری نیست
الا آن را که حاجت غیری نیست
۳۱۱
این کبر و جهود هر که بر قانون نیست
آگاه ز سرّ وحدت بیچون نیست
این همه اختلاف اما فردی
از دایرهٔ حکمت او بیرون نیست
اختلاف نُسخ
هیوا: ۸۱۴
۳۱۲
حق گوهر «ما رمیت» در مشت تو داشت
آب حیوان خضر در پشت تو داشت
آن قوت را که آتش از وی می‌جست
نه آهن و سنگ بل سر انگشت تو داشت
۳۱۳
عالم ایجاد پادشاه احدی‌ست
این خلق درو نه بیخودی و نه به خودی‌ست
در صنعت کردگار زیباست همه
از سود و زیان آدمی نیک و بدی‌ست
۳۱۴
در ساز به خود گر فرح و گر حزن است
کان لازم تست و آن ترا خلق و فن است
تا جانداری نیک و بدی هست ترا
تا باران هست این گل و خس چمن است
۳۱۵
آدم را نی فرود بایست گذاشت
در علیین جود بایست گذاشت
گر بود مراد خواری و پستی او
زانگونه که خاک بود بایست گذاشت
۳۱۶
بی سرکشی من که نه این فن حسن است
هر لحظه جلالی و جمالیش فن است
اکنون از کفر خویش نا امیدم
خود ایمان نه بخواه نه خواه من است
۳۱۷
هر چند که در فرع نه هر کیش یکی‌ست
در چشم وحید اصل اندیش یکی‌ست
چون پرتو آفتاب کز غایت علو
در فصر شه و کلبهٔ درویش یکی‌ست
اختلاف نُسخ
پرتو آفتاب > پرتو
۳۱۸
موجود یکیست، صرف او کن همت
دعوی بهی به خلق نبود همت
گشتند رسل بلاتفرق کامل
این مختلف انگیخته نفص همت
۳۱۹
هر کس که به ما رسید جز ما نشناخت
هر گشته به غیر دی و فردا نشناخت
گوید پی رفتگان ز ما ناواقف
دارد غم موج آنکه دریا نشناخت
۳۲۰
نیکی ورزند سیر دل بر فوق است
ور بد گویند بنده را شوق است
حق بردارد هر آنچه اهل است آن را
رد کرده به گردن شیاطین طوق است
اختلاف نُسخ
هیوا: ۱۷۳۹ : ور بد گویند بند راه شوق است-
حق بردارد هر چه نه اهل است آن را –
رو کرده به گردن
( بی حوصله‌گی و غلط خوانی)
۳۲۱
آب سخن‌ات اگر چه صافی ز غش است
تا کار نمیکنی به آن العطش است
من می‌شنوم ز نطق و ضرب مطرب
قولی که موافق است با فعل خوش است
۳۲۲
در خاطر من به غیر دلداری نیست
کز استیلاش از من آثاری نیست
کارم همه با وی است و این کار وی است
مست می عشق را به خود کاری نیست
۳۲۳
عهد و پیوند خلق عالم هیچ است
امید و هراس و شادی و غم هیچ است
جان را با تن چو نسبت اصلی نیست
صد ساله ملاقات به یک دم هیچ است
۳۲۴
بد دیدن مرد همت عالی نیست
جز همت عالی به ولا والی نیست
نیک اندیشان هر آنچه گویند شود
ظن بر خیر از یقین خالی نیست
اختلاف نُسخ
هیوا: ۸۲۵ مطابق
۳۲۵
این خلق ز کوری همه طاغوت پرست
در عروة وثقی نظر نازده دست
همچون حیوان آلت مرگند همه
آن است انسان کش ار بقا بهری هست
۳۲۶
یک تن به همه جهان آب و گل نیست
کو را چو تو رنج و راحتی حاصل نیست
هر جانداری چو خویش باید دانست
هر کس که ندانسته چنین عادل نیست
۳۲۷
خالق گوید که غیر من اگه نیست
بی پرتو من خلق به جز اکمه نیست
زین سو روی آن سوی چو بینی این را
جز فرق میان نور و سایه ره نیست
۳۲۸
در عالم عاریت که جز دامی نیست
صد سال اگر بمانی آرامی نیست
چون خانهٔ عنکبوت در راه مگس
علم و فن خلق جز بی‌کامی نیست
۳۲۹
در خود نرسیده مردمی نتوان یافت
راهی به جهان بیغمی نتوان یافت
تا سر نزند از تو ادای نغزی
بوئی ز بهشت خرمی نتوان یافت
۳۳۰
عین همه و هر چه دین است این است
آن نور که در عین یقین است این است
خود را تو بدانچه خوش کنی وصف مکن
مقصود ز «لا تُزکّوا» این است، این است
اختلاف نُسخ
سورهٔ نجم آیه ۳۲
۳۳۱
این جلوه‌گری که وصل جاویدان است
نشناخته را به صورت هجران است
سر تا قدم تو اوست اما او را
مادام که نشناخته‌ای شیطان است
۳۳۲
کس غیر خدا مرید یک رنگ تو نیست
واقف ز مقام و خال و آهنگ تو نیست
چیزی که از آن خلق مرید تو شوند
چون نیک نظر کنی به جز ننگ تو نیست
۳۳۳
ارض صفت این نمود را واسعه نیست
این را ز حد ناطقه و سامعه نیست
این واقعه مرد را بود چون سکرات
تا واقعه گوست صاحب واقعه نیست
۳۳۴
حق با همه و کس نه وصالش دانست
هر کس چیزی به قدر حالش دانست
بس نکته که مبتدی به نادانی گفت
چون دید در انتها کمالش دانست
۳۳۵
شوری دیدم چو گلهٔ خر در دشت
با هم بخروش آمده چون طشت از طشت
یک کس دانست اصل و خندید و گذشت
یک کس حیران شد و یکی ز ایشان گشت
۳۳۶
عاشق گشتیم و ترک عقل و دین گفت
نه صبر و قرار ماند و نه گفت و شنفت
نه نه به سوی حق که جز او هستی نیست
فراش شد اخلاص و ره ما را رفت
اختلاف نُسخ
هیوا: ۱۴۳۹ جز او هستی نیست
۳۳۷
با دوست دم از توبه زدن عهد کجاست؟
در کان شکر تلخ شدن شهد کجاست؟
با عشق چه گوئی و چه جوئی، چه کنی؟
در بحر محیط موج را جهد کجاست؟
۳۳۸
زان پیش که حکمتش کند موجودت
این شیوه و خلق نامزد فرمودت
نازک زانست وقت خاصت که درد
هم باید بود و هم نباید بودت
۳۳۹
رو رو که دوکون جز چه دامش نیست
امید و هراس کام و ناکامش نیست
آری هر کس که بینشی پیدا کرد
با هر چه بقا ندارد آرامش نیست
۳۴۰
گه طبع مکدر است و ناخوش چو کنشت
گه صافی و خوش شکفته پاک از هر زشت
این خوف و رجا که هر غم وشادی از اوست
دودی‌ست ز دوزخ و نسیمی ز بهشت
۳۴۱
چون هستی مرد رفت، ناموس شکست
شد مظهر کل ز قید استثناء رست
زان بزدایند زنگ از آئینهٔ دل
تا در تابد بر او بر آن نقش که هست
۳۴۲
تا صد درخواست در بشر حاصل نیست
از عالم قدس یک اثر حاصل نیست
دستی به دعا بر آر تا کام بری
ناکرده درخت برگ و بر حاصل نیست
۳۴۳
گر من کسم این نیستی و خواری چیست؟
وقتم همه وقت محو جباری چیست؟
ور کار من از رضای من بیرون است
این بیم و امید و ناله و زاری چیست؟
۳۴۴
هر چیز که جز عشق فراغ اندیش است
وسواس امید و بیم عقل و کیش است
یعنی که به جز خاک شدن بر در دوست
یک عزم مرا هرار مانع پیش است
۳۴۵
ما گوشهٔ نیستی گزیدیم و نشست
افشانده ز هر چه هست در عالم دست
ای غم تو ره محلهٔ شادان پرس
ای بیم تو آنجا رو کامیدی هست
۳۳۶
هرجا که ز ملت شه ما کوسی‌ست
درویشی و خواجگی و بت و ناقوسی‌ست
آن نیست بشر که جز تنعم خواهد
وصف فقرش ز غایت ناموسی‌ست
۳۴۷
بگشود در عدن که نتوانم رفت
بربود مرا به فن که نتوانم رفت
سرچشمهٔ عشق و دون او جمله سراب
بشکست سبوی من که نتوانم رفت
۳۴۸
دل چون به جز آرزوی روی تو نداشت
نگذشت دمی که گفت و گوی تو نداشت
در گلشن جان من که پردودهٔ توست
هر گل که شکفت غیر بوی تو نداشت
۳۴۹
هر کس باشد ز خویش تا بیرون نیست
در دیدهٔ عالی نظران جز دون نیست
تا مرد ز ردّ این و آن دارد بیم
گویا که قبول حضرت بیچون نیست
۳۵۰
ای خواجه ز حبس قبض رست خوب است
در انجمن بسط نشتن خوب است
هرکس که نه آزر است و ابراهیم است
او را بت زر بهر شکستن خوب است
۳۵۱
بنهفته سوی محو بی پرده ره است
گر حال خوش است مرد را گر تبه است
مقصود یقین اوست بر وحدت او
نه اجر ثواب و نه جزای گنه است
۳۵۲
از داغ توأم دوزخ دل گشت بهشت
بل در خاطر ز شوق نگذشت بهشت
در گلشن جان من چه گل رُست که آن
برهاند به یک خنده‌ام از هشت بهشت
۳۵۳
توحید چو آفتاب تابان شدن است
زین شپره طبعان نه هراسان شدن است
گر خلق اینند عزلتی لازم نیست
از کور چه احتیاج پنهان شدن است
۳۵۴
تا چند مجاز و آرزوهای درشت
تا کی سوی هر حقیقتی کردن پشت
عمری به هوای شهوتی نتوان گشت
صد اسب به جستنِ خری نتوان گشت
۳۵۵
از هر چه ز نیستی به هستی پیوست
بشناخت به جز بلی شناسای الست
یعنی پی کامی تو به عالم در جنگ
گر حق طلبی چنان که می‌باید هست
اختلاف نُسخ
بلی > یکی
۳۵۶
آدم ز دم حق آسمان پیما گشت
هر چند که در زمین زمان فرسا گشت
بر راه نفخت فیه من روحی رفت
هر کس که به مرجع حقیق واگشت
۳۵۷
انسان که زمانی تهی از تابی نیست
جز آئینهٔ خوبی نایابی نست
این زیستن و مردن و کفر و ایمان
اندیشهٔ او را به جز اسبابی نیست
۳۵۸
هر رنگ شود خلق نباشد جز پوست
مغز امر اوست در همه دشمن و دوست
یعنی که به اختیار هر کار از تست
در هر امری که مضطر افتاد نه اوست
۳۵۹
با درویشان فروتنی دین داریست
بی‌خوف و رجا خضوع بهر یاریست
امید و هراس مر ترا غمخواریست
یعنی که به درویش ادب و دینداریست
۳۶۰
با آنکه فلک ز کاف و نون آمده است
بسیار تهی و بی سکون آمده است
در جام حباب آب نتوان خوردن
هر چند که از آب برون آمده است
۳۶۱
عالم که به غیر وهم و تخیل تو نیست
بر دفتر شرح جز که تفصیل تو نیست
این پادشه و امیر هر کس که در اوست
غیر از رخت بساط تاویل تو نیست
۳۶۲
از آن احدی که وصف تو بی عدد است
تا راه به خود نبردهٔ کار بد است
دیو است آن من که در فریب او نیست
آن من که همه اوست لقای احد است
۳۶۳
کی پایهٔ عشق یابی و دایه ز بخت
ناکرده به سرد و گرم عمری پا سخت
هر ناقص نیست لایق این دولت
کس چون کند از ریشهٔ نهال این تخت
اختلاف نُسخ
هیوا: ۱۵۶۷ کس چون کند از نهال تر پایهٔ تخت
۳۶۴
آدم ز وجوب روح او تا دم یافت
کان یافت مکان آدم و خاتم یافت
افتاد ز لامکان بر آدم آن نور
ز آدم آن گاه بر همه عالم تافت
۳۶۵
مرد آنچه تمام عمر هستی اندوخت
تا که همه را به یک دم عشق فروخت
بست از خاشاک حانهٔ درویشی
یک دم به چراغی که بر افروخت بسوخت
۳۶۶
ای همچون کاو مردمی داده ز دست
هشدار که در کمین گهت شیری مست
یعنی ز تو هر گنه که سر بر زد و جرم
گر از تو فراموش،‌ به یاد او هست
اختلاف نُسخ
مست > هست
هیوا: ۷۶۴
ای همچونگاو مردمی داده ز دست
هش دار که در کمین گهت شیری هست
یعنی ز تو هر گنه سر بر زد و جرم
گه از تو فراموش به باد او هست
نشان از سرسری بودن خواندن و ویراستن است. یعنی در چند نسخه هیچ اختلافی وجود نداشته است؟
۳۶۷
این خلق که خالقیش در می‌بایست
نابوده نه پایش نه سر می‌بایست
در رزق چنین که هست ممنون الٓه
ایجاد وی از جای دگری می‌بایست
۳۶۸
از هر سفلی به علو پنهان راهی‌ست
کان حیرانی هر گدا و شاهی‌ست
نرهند به سربلندی از دل سیهی
آری در جوف هر مناری چاهی‌ست
۳۶۹
آدم هر چند خالی از خواسته نیست
دلی را همه چیز جز کم و کاسته نیست
خوشحال چسان باشم و خوشدل که به هیچ
در عالم عاریتم آراسته نیست
۳۷۰
پیش من از آن سیئه که هرگز نه نکوست
کز نفس من است و نفس دشمن دوست
زان رو دارم با عمل صالح خوش
کان پرتو او و باز گشتن با اوست
اختلاف نُسخ
هیوا ۹۲۷
۳۷۱
هر چند که هست نعمت از دولت و بخت
باریست گران چو شد برون از حد سخت
بسیاری مال و جاه مرد آفت اوست
انبوهی میوه بشکند شاخ درخت
۳۷۲
نه مرده رفیق راه و نه زنده گرفت
دست آن را که چون فی افکنده گرفت
آن خواجه که از هر دو جهان بود غنی
ناگه دیدم که جانب بنده گرفت
اختلاف نُسخ
فی بر وزن وی = سایه
۳۷۳
قرآن که گرفته بهره جزو و کل از اوست
در دیگ تن و مشام جان غلغل از اوست
خاشاک به باغ هست و گل هم، اما
یک کس خاشاک چید، یک کس گل از اوست
۳۷۴
هر کس به حریم حد خود محترم است
عالم مفلس ولی حدیثش درم است
زان ابر بهار است پسند همه کو
در بحر گدا و در بر اهل کرم است
۳۷۵
جمع امده‌اند دوستان دریک پو است
یعنی عارف که سرّ هر کهنه و نو است
هر وصف کزین و آن به او میگوئی
تو غیر خیال کرده و خود همه او است
۳۷۶
در وی نرسد کسی که جلالش این است
او در همه‌کس رسد جمالش این است
جز در خود نیست جای گنجایش او
تو ترک خیال کن، وصالش این است
۳۷۷
تا تافته مرد زین طرف روی که اوست
سرگشته ولی بهره دهد خوی که اوست
یعنی آن را که دل به او آرامد
گنجایش نیست جز در آن سوی که اوست
۳۷۸
مرد از هر کس که گفت چه چست و سست
جز صورت اندیشهٔ او نیست درست
نقل آدم چه سود و عقل خاتم
جز کار تو با دیده و دانستهٔ تست
۳۷۹
مغرور مشو به طاعت و رسم رهت
کز ره نبرد به رسم آن روسیه‌ات
نفس بد اگر چه شد دلیل گنهت
هم داشت ز شر انا خیر نگهت
۳۸۰
نیک و بد ما به جز غبار ره چیست
غیر از غم و اندوه گه و ناگه چیست
کاری که توان کرد در این دار غرور
جز ترک دو کون حسبة الله چیست
۳۸۱
از نور یقین در دل کس تا ضؤ نیست
جز وهم و گمان خویش را پیرو نیست
تاریکی خانه از حجاب است همه
ورنه خورشید ممسک پرتو نیست
۳۸۲
هر چند کم و بیش و گدا و شاه است
آیات کلام آن شه آگاه است
قرآن که در اوست گفت و کرد همه‌کس
ابلاغ رسول است و کلام الله است
اختلاف نُسخ
هیوا ۱۷۵۹
۳۸۳
حق است که او خالق هر نور و دُجاست
هر چند که در خلق جهان خوف و رجاست
دانی که تو چیست ارجعی را معنی؟
یعنی تو نگاه کن که اصل تو کجا است
۳۸۴
در عرصهٔ عالم که بسی طرز انداخت
هر کس به طریق و روشی اسبی تاخت
دیدم به مثابه‌ای که نتوان دیدش
بشناختمش چنانکه نتوانش شناخت
۳۸۵
آن کو همه در خوف و رجا باربر است
ز انسانی و آدمی‌گری بی‌خبر است
کون خر را آنچه بود شایسته
چوب خرکار و دست کیمخت‌گر است
۳۸۶
کس نیست از آن گنج بقا مناعت
جز هستی تو طلسم فسق و طاعت
آنجاست ترا ره بهشت جاوید
کآزاد شوی ز خویشتن یک ساعت
۳۸۷
این سو ز امید و بیم بس آئین است
آن سوی گرفت و گیر آن و این است
یعنی که تو تا توئی به یوم عملی
در حق چو رسی تمام یوم دین است
۳۸۸
کار تو به نیک و بد نظر چون عسس است
حق زین مانع که عین هر چیز و کس است
امر معروف و نهی منکر عمل است
اجر تو همین که او منم گفت بس است
۳۸۹
هر چند که فعل مشکل اما جان است
هر نکته در صنعت صد چندان است
هر چیز که هست کار و باری دارد
غیر از گفتن که خاصهٔ انسان است
۳۹۰
از غیب وجود تو که آنجاست الست
عالم بلی شهادت است ای بد مست
در سر احدی و بی همه عین همه
در جهر نبی و ولی و هر کس هست
۳۹۱
اغیار نورد آن خطاب تو کجاست؟
آن مساله سوز خوش جواب تو کجاست؟
من چون شب ظلمت و تو خورشید منیر
تا چند خطای من، صواب تو کجاست؟
اختلاف نُسخ
اغیار نورد آن > اغیار نوازان
۳۹۲
عارف ز پی خیالها ابله نیست
شمع ره او به غیر وجه‌ الله نیست
وسواس امید و بیم از خلد و جحیم
آن کس دارد که حق به او همره نیست
اختلاف نُسخ
هیوا ۱۴۲۶
۳۹۳
این نفس که عقل من به زندانش کاست
هم اوست که در خلق جهان بزم آراست
گر من به جهان نه ظاهرم باکی نیست
در باطن من تمام عالم رسواست
اختلاف نُسخ
رسوا > پیدا
۳۹۴
نه داد و گرفت و نشیب و نه علو است
جز کار کسی که در شیون کرده غلو است
این ناله و زاری و دعای زاهد
بیگانگی و غافلی و درد گلو است
۳۹۵
بر وحدت ما نه هر کسی دانا گشت
ور گشت همان زمان که محو ما گشت
ما در همه‌کس رسیم و کس در ما نه
کی جوی به سرچشمه تواند واگشت
۳۹۶
عشق آمد و جان در او پرورده گرفت
وانگه چو شنید ناله‌ام حورده گرفت
دل را خون کرد و نبض آزرده گفت
عودی بر عود زحمه زد، پرده گرفت
۳۹۷
مر انسان را هر آنچه میدارد دوست
در دوستی آن ضرر آن محو اوست
در دنیای دون که نیست جز دانه و دام
حرص هر چیز پردهٔ هستی اوست
اختلاف نُسخ
هیوا ۱۶۵۲ در دوستی آن ضرر آن محو اوست > در دوستی آن ضرر آن دلجوست
حرص هر چیز پردهٔ هستی اوست > حرص هر چیز پردهٔ زشتی اوست
۳۹۸
خوش آنکه مظفر است بر هر که نه اوست
خاک در گشته و ز خود یکسوست
آری هر کس که عز و جاهی دارد
جیب دشمن گرفته و دامن دوست
۳۹۹
هر چیز ترا ز ماسوی معلوم است
دانی همه را خلق خدا معلوم است
خود علم نمی‌رسد به آنجا که خداست
خوش معلومی که محو نامعلوم است
۴۰۰
هر نکته نشانی از مقام نظر است
عود آن هم بل به دوام نظر است
سییمرغ سخن که عالمی دانهٔ اوست
بنگر که چگونه صید دام نظر است
۴۰۱
جز عشق که اوج معنی‌ش منظره‌ای‌ست
خلع و لبس است گر تبه‌ گر سره‌ای‌ست
در دیدهٔ اهل عشق لعب است این‌ها
این سلطان را همه جهان مسخره‌ای‌ست
۴۰۲
عالم همه در قبضهٔ رق و دق اوست
محو و حیران هستی مطلق اوست
یعنی پس از این به جز وجود و گنهش
آگاه از آن نشد که مستغرق اوست
۴۰۳
انسانیت از امل گذر داشتن است
افسانهٔ عمر مختصر داشتن است
پیش خرد آنچه از خری کمتر نیست
از در بایست بیش بر داشتن است
۴۰۴
دل ده به کسی که جان تواند دادت
وز دهر خوفی امان تواند دادت
او بتواند به تو نمودن همه‌کس
کس نیست کزو نشان تواند دادت
۴۰۵
هر نشاء که بوده است در عالمِ هست
نبود به در از ذات خداوند الست
آن ذات در آئینهٔ تو صورت بست
یعنی همه‌کس توئی به خود کن پیوست
۴۰۶
از ساغر نُه فلک شراب او دهدت
صافی ز کدورت حجاب او دهدت
آن کس که تو در وجود خویشش دانی
با هر ک ه سخن کنی جواب او دهدت
۴۰۷
عاشق را هر چه آرزوی جان است
آن در جانش ظهوری از جانان است
با گریه و زاری و دعا می‌طلبد
چیزی که در اوست بلکه او خود آن است
۴۰۸
این شکوه و شُکر را که داری پیوست
هم در تو جوابهاست شافی و تو مست
یعنی که یکی‌ست ناطق اما گوید
افسانهٔ ما بلند و راز خود پست
۴۰۹
مغز تو شناخت است و باقی همه پوست
ای تو همه دوست آشنائی همه اوست
آن را که شناختی به جز عین تو نیست
نشناخته را چگونه خود داری دوست
۴۱۰
هر یک چندی خلق دگر پیدا گشت
گشتی زد و آنکه ره واگشت نوشت
زانگونه که باد گردی انگیخت به دشت
و آن گرد نشست باز و آن باد گذشت
۴۱۱
ساقی ز ازل که عشق با خود می‌باخت
در غمکدهٔ من آمد و میکده ساخت
گفتم بچشان از می خویشم جامی
ناگه نظری به عشق شوخیم انداخت
۴۱۲
در کارگه غیب قضا کم دُر سفت
کانرا دل پاک در شهادت نشنفت
حق گفت به موسی که «فتنا قومک»
هارون با قوم هم «فتنتم» ده گفت
۴۱۳
گر مرد شه ولایت لولاک است
در معنی خویش از تکبر پاک است
زیب و فر خلق را ز فقر است مدد
هر شجره که هست اصل او در خاک است
۴۱۴
هر کس به گمان خود و کار خود جُست
چون در نگری راز دل تست درست
کی بار تو می‌کشید خلق سرکش
گر می‌دانست شمه‌ای کین از تست
۴۱۵
از خویش گذشته رو به راه ازل است
یعنی مرآت پادشاه ازل است
از درویشی مراد درویشی نیست
بل استحقاق عز و جاه ازل است
۴۱۶
بی نقطهٔ خود کس این دوایر نشناخت
غافل زین دم اول و آخر نشناخت
او را خواهی ز وفت خود دور مشو
غایب چه شناسد آنکه حاضر نشناخت
۴۱۷
بر عجز خود اقرار فن مردان است
بگزیدن خویش کار بیدردان است
در حق نرسد درک و مرا نپسندد
بیچاره در این میان سرگردان است
۴۱۸
من این‌ام و آن کس که او کوته نیست
از معنی خویش خلق خود آگه نیست
مخلص که به او دیو ریا را ره نیست
اسم و معنی بهش ز عبدالله است
۴۱۹
واگشته به خویشتن جهان را معنی‌ست
دل بردهٔ عمر و زید جز ضایع نیست
درج است معنیک فکرک نفیک
کافسانهٔ خلق جمله مالایعنی‌ست
۴۲۰
در مشرب آن کس که عیان را اهل است
علمی که به عین ره نیاید جهل است
این نکته خوش آمدم که مستی می‌گفت
هر چیز که نشئه ندارد سهل است
۴۲۱
جز خود نشناخت مرد چون در نگریست
در آئینهٔ جهان که از غیر بریست
چون شپره در غیبت خورشید به سیر
غیر اندیشی علامت بی بصریست
۴۲۲
گر از خلقت به سوی خالق سیر است
دعوی تو جمله محو و کارت خیر است
یعنی که خلاص هیست مرد از سختی
مادام که این معاملت با غیر است
۴۲۳
اسباب سخن را چو رسل نتوان یافت
عالم همه را معنی قل نتوان یافت
شد واسطهٔ بیان هر کس همه‌کس
یعنی که برون ز جزو کل نتوان یافت
۴۲۴
قالی نه به کس که بهر آن نان دهدت
حالی نه به خود که در نهان جان دهدت
آراسته نه زبان و ساده نه دل
خلقت چه کند، خدا چه ایمان دهدت
۴۲۵
از پردهٔ راز است هر آواز که هست
آنجا پیداست هر تک و تاز که هست
یعنی تو اگر طالب صادق باشی
گویند ز غیب با تو هر راز که هست
۳۲۶
با تو حرفی گر آید از ذات فروت
افتد در جهان ز هستی ز هستی باد بروت
یعنی این‌ها که دیده و گفتهٔ تست
نحو ملکوتست نه محو جبروت
اختلاف نُسخ
فروت، بروت و جبروت را قافیه کرده است، گویا فروت همان فرود است
۴۳۷
ره یافته آن است که هر من من اوست
گم گشته کسی که خود نمائی فن اوست
هر کس دارد کشف و کرامات هوس
و آن موجب گم گشتن و گم کردن اوست
۴۲۸
راوی که خبر داده خبر زانش نیست
افتاده به ظن اسمی ایقانش نیست
ورنه آن کس که بیشتر گوبا بود
گویاست کنون نیز زبان‌دانش نیست
۴۲۹
پیوسته پی صفات اجزاش یکی‌ست
در ذات که او به کلی و کل است شکی‌ست
پا و سر و کوهان و دم و سینه و پشت
بشمرد و نگفت اشتر است این و تکی‌ست
اختلاف نُسخ
تکی ممکن است بز نر باشد که در لهجه‌های محلی تَکِه تلفظ می‌شود.
۴۳۰
این هستی سرکش غم اندوز بسوخت
تا دل داغی ز غایت سوز بسوخت
آن سوختنی که بیم فردائی داشت
در آتش تیز عشق امروز بسوخت
۴۳۱
آن را که الٓه سرّ قُل در جان گفت
نیک و بد و عالم سبب تبیان گفت
او بود که بود در حقیقت ناطق
هر چند چنین این، چنان آن گفت
اختلاف نُسخ
هیوا ۶۰۳، تبیان > بنیان
چنان آن گفت > چنان آن را گفت
به نظرم هر دو خوانش غلطی هستند
۴۳۲
هر کس که نه در آن مقام عالی والی‌ست
گوش و لبش از نکته حالی خالی‌ست
از شعر بلوغ حالتی می‌باید
مغرورند خرفات قالی و قالی‌ست
۴۳۳
کس را حد تقرب صانع نیست
صانع به همه تا نرسد قانع نیست
ره نیست به بزم شه گدا را، اما
گر شاه رود به کلبه‌اش مانع نیست
۴۳۴
صاحب کرمی با همه‌کس اکرام است
کوته نظری سرکشی و ابرام است
بس صلح و تواضع که ز شان خیزد و قدر
بس جنگ و تکبر اثر الزام است
۴۳۵
ای خصم تو هر سخت که گویائی سست
ما را همه راست است بر جای درست
در معرکهٔ عشق ز هر سو ما را
صد زخم رسد که کمترش طعنهٔ تست
۴۳۶
یا رب مقصود شور و خرسندی کیست
وین بیخردی چه و خردمندی کیست
تن زندان است و جان در او زندانی
این بند چراست یا رب، این بندی کیست
۴۳۷
از ممکن عدل و علم هر برق که جست
در ظلمت ظلم و جهل بر کار نشست
همچون یونس که در درون ماهی
بر ظلم خود اعتراف ناکرده نرست
۴۳۸
گه خاموشم محو ز غایت، نه نخست
گه در سخن و فدائی و چابک و چست
پروانهٔ روح را ز شمع دیدار
هر چند که پر سوخت پر دیگر رُست
۴۳۹
هر چند که گفت وگوی بر کُن مکُن است
بی امر جهان را نه سرست و نه بن‌ است
در چشم کسی که می‌شناسد چیزی
هر چیز که هست گوهر کان کن است
۴۴۰
این پاک نهاد کش جبلت خاکی‌ست
دینش همه خامشی و ملت پاکی‌ست
بسیاری گفت از کمی عقل است
تیزی نفس دلیل علت ناکی‌ست
اختلاف نُسخ
ناک = بد بو، بوی نا
ناک = آلوده، ناپاک
۴۴۱
توحید تو کعبه غیر دیدن وادی‌ست
داعی و مجیب خود چه غم چه شادی‌ست
در فاتحه اهدنا که خوانی به نماز
وز پی آن گاه قل هو الله هادی‌ست
اختلاف نُسخ
هیوا ۹۷۸
۴۴۲
جز خاموشی و پیروی غوغائی‌ست
با مات اگر چه هر سخن از جائی‌ست
هر جا که رسی و منزل خود دانی
آن در ره سیر ما نشان پائی‌ست
۴۴۳
عاشق که نکرده خویش را فرق از دوست
هر طور شود هر چه کند نیکی اوست
گر این منم ار بسوزدم باکی نیست
ور اوست همه کار و فن او نیکوست
۴۴۴
درویش که گه به صلح و گه در جنگ است
بیخود شده، لطف و مهر را در چنگ است
خلق مهجور دور سهلش گیرند
کش نیست وقار، مختلف آهنگ است
اختلاف نُسخ
هیوا ۱۲۶۲
۴۴۵
یا رب که مرا دست به دلخواهی نیست
روز تغییر و کاری و راهی نیست
گر جنتی‌ام کنی و اگر دوزخی‌ام
جز آنکه کنم نگاهی و آهی نیست
۴۴۶
پیش سخن تو هیچ‌کس ملزم نیست
تا ظاهر و باطن تو همچون هم نیست
لنگد به ره قبول شخصی اوهام
مادام که هر دو جانبش محکم نیست
۴۴۷
در کارگه سرّ آنکه کاری می‌بافت
آن کار همه به جهر باری می یافت
یعنی زاهد ز نور معشوق ازل
خالیست وگر نه بر نگاری می‌تافت
اختلاف نُسخ
هیوا ۱۲۳۷
۴۴۸
سرگشته مکان به لامکان عشق است
حرفی دو گذشته بر زبان عشق است
عالم که ز حالی‌ست به حالی هر دم
گوی خم چوگان بیان عشق است
۴۴۹
سر از خط امر بر نمی‌باید داشت
در کوی هوا گذر نمی‌باید داشت
القصه که هر نظر که آید از عشق
جز جانب نظر نمی‌باید داشت
۴۵۰
عشق است که خیر و شر و صلح و جنگ است
وین طرفه که هر دو عالم او را تنگ است
سبحان الله این چه نور است که او
هر رنگ بر آمد و همان بی‌رنگ است
۴۵۱
در مرده دلی که غیر کبر و کین نیست
کس را جز از مالک بوم الدین نیست
دل زنده کن از دمم ببین شورش عشق
بی نفخهٔ صور کس قیامت بین نیست
هیوا ۱۲۴۵
۴۵۲
پیری هم یأس است، مشوش زان است
برنای امید خرم و خوش زان است
در باغ جهان که جز امل چیزی نیست
گل مژدهٔ میوه است، دلکش زان است
۳۵۳
چون سنگ نه قدر یافت، نه دل بنواخت
تا گوهر را گهرشناسی نشناخت
بس نکته ز تکرار کهن بود و عمل
کش سامع راغبی پسند و خوش ساخت
۳۵۴
انسان که به غیر درد دمساز نیافت
انسی به جهان قصه پرداز نیافت
تا غافل بود محرم راز نبود
چون محرم راز گشت همراز نیافت
۴۵۵
در پردهّ خلق جز تبه کاری نیست
ناکردن منع آن ز دین‌داری نیست
بینائی بی قدرت تعبیر و بلاست
آگاهی و عجز غیر خونخواری نیست
۴۵۶
راز دل را زبان نخواهد دانست
اسرار یقین را گمان نخواهد دانست
هر کس اهل است، حق عیان است بر او
ور نیست، به صد بیان نخواهد دانست
۴۵۷
تا زنده‌ای و اندیشهٔ کورت تبه است
آن لحظه که مردی احترازت گنه است
جان است که با خاک ندارد آرام
ور نه تن را مأمن آرامگه است
اختلاف نُسخ
اساس چنین بود:
تا زنده‌ای اندیشهٔ کورت نه به است
آن لحظه که مردی احترازت تبه است
۴۵۸
سرچشمهٔ قیل و قال جمهور کجاست؟
آرامگه تشنهٔ مهجور کجاست؟
هر کس بگرفته پرتوی از دگری
کس آگه نیست کاصل این نور کجاست؟
۴۵۹
هر دم به ظهور آید آن رب الست
غافل به گمان خویش کین اوست که هست
پیوسته گر آن ذات تجلی نکند
کس را نبود ز خویش جز باد به دست
۴۶۰
چون رهرو عشق سر آرد از پوست
بیش از دو قدم نیست ره او تا دوست
در یک قدمش ز جمله اقرب بیند
در یک قدم دگر ببیند همه اوست
۴۶۱
هر کس به هوای این و آن بیهده گوست
عارف همه را وجود بشناخته دوست
این خلق شناسای هم و هیچ نی‌اند
آن را نشناسند که هستی همه اوست
۴۶۲
در بند پسند مردم عالم نیست
آن کس که بر او فیض الاهی کم نیست
ترک هستی به معرفت آسان است
شمع ار به دم صبح نشنید غم نیست
۴۶۳
زاید طلبیِ آدمی علت اوست
خوش آنکه بداده ساختن ملت اوست
لذت طلبد ز کثرت دنیا خلق
خود لذت او تمام در قلت اوست
۴۶۴
در خلوت انس هر که ره یافت نشست
زین صحرا پای وحش سیرش بشکست
یعنی که نیرزدم به یک گام زدن
هر چند تمتعی که در عالم هست
۴۶۵
خود را باید به یک محول هواست
گر چه هر دم دهد ترا حالی دست
هر چند که می‌کنم در این فتنه نگاه
در ساختن اولی‌ست به هر حال که هست
۴۶۶
توحید چو محو کرد علم و جهلت
یکسان گشتند اهل و غیر اهلت
یعنی که از آن رهت به معنی دادیم
کاید عدم و وجود صورت سهلت
اختلاف نُسخ
هیوا ۹۸۰ کاید عدم و وجود و صورت سهلت ( که غلط است)
۴۶۷
در ظلمت امکان که به جز آهی‌ نیست
بی نور وجوب از خود آگاهی نیست
عالم همه را پرتو آن ذات شناس
مهتاب که دیده است، تا ماهی نیست؟
۴۶۸
آن وجه بدین آئینه، تا روی بر اوست
دارد ز وجود بهره، هر دشمن و دوست
جان پرتو آفتاب وجه باقی‌ست
زان روی لقای همه وابستهٔ اوست
اختلاف نُسخ
هیوا ۶۳۳: آن وجه که آئینهٔ‌ ما روی بر اوست
به احتمال این نوع اصلاح شده است که معنی را آسان فهم کرده است ولی معنی را دگرگون هم کرده
است
۴۶۹
در هر چیزی وهر کس حق بین است
هر کس کو را حقیقتی در دین است
یک کس همه را معنی تا ناشی از این
از عهد الست یاد کردن این است
اختلاف نُسخ
هیوا ۱۲۶۶: یک کس همه را معنی ناسی از این
اساس: یک کس همه را معنی تار باشی از این
سنا: یک کس همه را معنی تا باشی از این
نتیجه: یک کس همه را معنی تا ناشی از این
۴۷۰
صاحب نظری که این معما دانست
گفتا که ندانستم اما دانست
علم و فن چیست، عشق تا پیدا شد
گو اسم مدان آنکه مسمی دانست
۴۷۱
در دهر که هر کسی نیکو یافت
نساج وجوب اطلس امکان بافت
هر چند نگاه می‌کنم در عالم
این یک نور است کز همه بر همه تافت
اختلاف نُسخ
امکان بافت > ایمان یافت ( به نظرم غلط است)
هیوا ۱۱۸۶: معنی را نفهمیده است و قافیه را قاطی کرده است و رباعی را غلط نوشته است
۴۷۲
ذکر احد است آنچه کند پاک سرشت
نه بیم جهنم و نه امید بهشت
مخلص نبود کسی که سوی جانان
در نامه به غیر حرف اخلاص نوشت
۴۷۳
در آخر کار شاه درویش من است
محو نظر عاقبت اندیش من است
تا فقر و فنا طریقت و کیش من است
پیشان همه کار جهان پیش من است
۴۷۴
چشمه جز رود را به تک لاحق نیست
تا رود قوی نیست به یم واثق نیست
عقل جزوی به عقل حاجت دارد
کُل ناشده عقل عشق را لایق نیست
۴۷۵
از شاه فروتنی و نرمی نیکوست
کش را بتوان گفت عادل و نیکو خوست
گر خود متکبر و مهیب است چه‌سان
مظلوم رود پیشش چون ظالم اوست
۴۷۶
دل بینا شد، حواس من حاچت نیست
با نفس پر از هراس من حاجت نیست
سگ زان دم صبح خواب را خوش دارد
کاینک روز است پاس من حاچت نیست
۴۷۷
انسان که پای تا به سر چیزی نیست
وعظ است و بصارت و دگر چیزی نیست
هر چند نگاه می‌کنم در شخصش
جز منبر و واعظ و بصر چیزی نیست
۴۷۸
از کارگه فلک که در ساز و فن است
کس را بیرون نه ره سیر و سخن است
تو ساخته‌اش گویی و او خنده‌زنان
کاین نکته هم اندوختهٔ کار من است
۴۷۹
در دور فلک که بردن و باختن است
هر اوج پی حضیض در تاختن است
غافل باشد که رفعت خود داند
برداشتنی که بهر انداختن است
۴۸۰
شد عبرت من که چشم بخرد را دوخت
دنیا که نه علم، حاصل قدر اندوخت
زین نار که خلق شهوتش می‌خوانند
من شمع برافروختم و خود را سوخت
۴۸۱
کُل در هر جزو شورش و جوشی داست
در گوش کسی که عقلی و هوشی داشت
در یک کف خاک آدم و خاتم را
آواز شنید هر که او گوشی داشت
۴۸۲
در عرصهٔ عالم که بسی طرح انداخت
هر کس به طریقی اسبی و پیلی تاخت
جز در چیدن ندیدم و برچیدن
معلوم نشد که برد اما و که باخت
۴۸۳
جز آنکه احد دیده ز خود بسته لب است
از نور یقین در او چو از روز و شب است
هر کس گوید که دین من زان دین به
چنیدن اصرار بر گمانی عجب است
اختلاف نُسخ
از نور یقین در او چو از روز و شب است > از نور یقین دور جو از روز و شب است
۴۸۴
آن یکتائی که باعث هر فوج است
با اوت چه باک از حضیض و اوج است
در ذات بقا و در صفات است فنا
امن و خطر سفینه بحر و موج است
اختلاف نُسخ
اساس: امن و خطر سفینهٔ بحر و موج است
۴۸۵
حق و سخن حق همه را حالی نیست
با آنکه دو کون را جز او والی نیست
جز آنجا نیست او که با اوست کسی
هر چند که هیچ جا از او خالی نیست
۴۸۶
هر چند در این راه طلبکار پر است
بیچاره‌گی و نیاز را هم اثر است
هر کس بگرفت یاری و من از عجز
یاری که به من از همه نزدیکتر است
اختلاف نُسخ
طلبکارگر > طلبکار پر
۴۸۷
خورشید الست بر تو پرتو فکن است
هر دم سخن است اگر چه ز ما و من است
گر راه به منظر بقا می‌خواهی
باز آ به سخن که نردبانش سخن است
۴۸۸
از جزو خرد را نه به کل کاری هست
این است همه آنچه در او باری هست
تا کی به جهان فانیِ من باشیم
آن سو چو رویم جنت و ناری هست
اختلاف نُسخ
اساس: می‌باشیم > من باشیم
۴۸۹
مادام که چیز چند اندوخته نیست
یک حرف ز هیچ باب آموخته نیست
تا گلخن طبع را نیفروزانند
حمام دماغ نیز افروخته نیست
۴۹۰
هر سوز الست گر چه سست آید و سخت
نور ازلی باید در دیدهٔ بخت
آید به ظهور هر چه دارند بطون
بر شاخ طلب حقیقت بیخ درخت
۴۹۱
آن را که نه بازگشت با حق عمل است
مغرور مذخرف جهان امل است
جانان باید کند تجلی بر جان
زینم چه که آفتاب اندر حمل است
۴۹۲
جز حق دیدن در دل و جان نیست شناخت
در ذکر همه خلق جهان نیست شناخت
یعنی بشناس نوع انسان که توئی
اسم چندت از من و آن نیست شناخت
۴۹۳
عشق است که علم قدس را تدریس است
دیگر همه مکر و حیلهٔ تلبیس است
ما عاشق و بیخودیم و آخر اینجا
می‌بایدش آمدن اگر ادریس است
اختلاف نُسخ
اساس: حیله‌ای و تلبیس
۴۹۴
در معنی عاشقان چو کس را سیر است
غیرت نه به کعبه و نه با دیر است
در دعوی نیست عشق را گنجایش
زیرا دعوی به غیر و او بی‌غیر است
اختلاف نُسخ
هیوا ۱۲۵۰: غیرت نه > قربت به
۴۹۵
ناید همه با حق می پیمان خوردت
باشد که ز مردن نتوان جان بردت
یعنی با کس چنان مپیوند که او
گر از تو شود جدا بیابد مردت
اختلاف نُسخ
ناید > باید
۴۹۶
تا از تو گهی ثبات نتواند یافت
کس مرتبهٔ حیات تنواند یافت
پیوسته به روی بحر چین گر باشد
یک کشتی از او نجات نتواند یافت
۴۹۷
این دفتر را چو والد و ابنی یف نیست
با شمع خورست باکش از هر پف نیست
او را انسان نه بوالهوس می‌باید
این ارشاد است جان من ز خرف نیست
اختلاف نُسخ
یف > پف
۴۹۸
در چشم کس که کاذب و فاسق نیست
غیر از معشوق هستی عاشق نیست
یعنی که مکان را نبود لاف وجود
مادام که لامکان در او فایق نیست
۴۹۹
در خلق نه از جان به جسد ساختن نیست
بل حبل متین حبل مسد ساختن است
خور آرائی و خود نمائی از کبر
خود را هدف تیر حسد ساختن است
۵۰۰
شخصی تو ز ناز در نیاز آمدن است
یعنی ز حقیقت به مجاز آمدن است
مرگ تو چو خلق نیست در خاک شدن
از فرع به اصل خویش باز آمدن است
۵۰۱
نگرفته ز دهر مرد بهری زهریست
با هر که به عالم است او را قهریست
زاهد گاهی ز ترک لافی دارد
آن هم گاهی که به هر وطن بهریست
اختلاف نُسخ
که به هر وطن > که بهر و ظن
۵۰۲
راه حق را چو مرد هر جائی نیست
بیرون ز نفختُ فیه پیدائی نیست
گر کس فانی ناطقهٔ او باقیست
نی را جانی به جز دم نائی نیست
۵۰۳
هر چند ایاز جسم و سلطان است
چون خدمت شایسته کند سلطان است
در چشم کسی که صاحب عرفان است
مرد از پی هر چه می‌شتابد آن است
۵۰۴
بیم تو که گه خیال و گه خواب و خور است
گه پیوسته به جمله که رشته بر است
تو غافل و عمر بر تو می‌پیمایند
ناگاه خبر شوی که پیمانه پر است
۵۰۵
از تیر قضا شصت قدر چون وا داشت
جان و دل جن و انس واویلا داشت
یک شمهٔ او جهان جهان غوغا داشت
اُخرج منها پس اهبطو منها داشت
۵۰۶
این عالم مختلف که خندید و گریست
هم صورت اخلاق تو در جلوه‌گریست
کامل آن است کاین همه خلق او را
یک کس شد و آن کس او چو نیکو نگریست
۵۰۷
هر دم چیزی به پیش چشم تر ماست
هر لحظه کسی در نظر انور ماست
بی آئینه‌ای نمیتواند بودن
این شاهد منظور که بر منظر ماست
۵۰۸
غیر از درجات عرش همرازی نیست
عمر تو گرت به دیو دمسازی نیست
در هر نظر و هر سخن و هر کارت
گر نیست ترقی به جز بازی نیست
۵۰۹
فرعی که ز اصل خویش ایما داشت
بیرون ز دو کون مرجع و ماوا داشت
گر عمر طبیعی بود و قوت عاد
گردون نتوان ز تیز گردی واداشت
۵۱۰
این شادی و غم جز حدث عالم نیست
پاک است قدیم و جز به او یک دم نیست
مطلوب گهی هست و گهی نیست، ولی
درد طلب است آنکه یک دم کم نیست
۵۱۱
در دور فلک که جز مه و سال نداشت
یک تن بیرون از او ره قال نداشت
این دعوی را که نیست عالم خالی
سیمای کسی گواهی حال نداشت
۵۱۲
کل را همه مستفاض می‌باید داشت
با جزو نه انقباض می‌باید داشت
تا از تو خدا و خلق راضی باشند
خود بر خودت اعتراض می‌باید داشت
۵۱۳
اندیشهٔ تجلیات شاه کرم است
گر زیستن و مردن و شادی و غم است
از هر بد و نیک تا نیندیشی نیست
اندیشهٔ خود از غیب اثر دم به دم است
۵۱۴
نفس است که ز هیچ دعوی ساکت نیست
بر هر چه تکلقش کنی فایت نیست
از کفر به دین گریزد، از دین به کفر
قلبی است که بر هیچ قدم ثابت نیست
۵۱۵
خورشید صفت چون تو جهانگردی نیست
همراه به ذرات جهان فردی نیست
گر فارس عزم تو ز جولان استد
بالله که از هر دو جهان گردی نیست
۵۱۶
کم کرد به مدعای ما کاری دوست
تا بوالهوسانه زان نداریمش دوست
هر کار که بود مدعایش آن کرد
ما محو شدیم و عاشق و معشوق اوست
اختلاف نُسخ
اشکال قافیه در هر دو نسخه
۵۱۷
ای کشتن کار نرگس غمزه زنت
جان بخش رسم لعل شکر شکنت
خوش آنکه همیشه با تو باشم که به غیر
ضایع نشود یک نگه و یک سخنت
۵۱۸
هر چند که مؤمن و خدا اندیش است
ز اندیشهٔ ماهیت کافِر کیش است
در عشق که جمله اوست وز جمله بری
هر چند که صحو پیش حیرت بیش است
۵۱۹
هر سوی که مرد مایل و گام زن است
در کشمکش سخن گرفتار فن است
هر چند ترا حکایت او دین است
سر تا قدم تو در کمند سخن است
۵۲۰
جهد است و طلب که چست و رفعت‌ناک است
دیگر همه کاهلی آب و خاک است
اشکم به دویدن آن سر کو در یافت
هر طفل که شوخ نیست بی ادراک است
۵۲۱
با هر که دمی زدیم از آن صبح الست
پشت شب هستی از گرانیش شکست
دردا که در این قافله همراهی نیست
تا بر خر او دمی توان باری بست
۵۲۲
هر شاخ که سبز و خرم و در محل است
گر خوش نبود برش، سرشتش دغل است
یعنی هر کس تن و دلش بی خلل است
جز لطف و مداراش ز جنت ازل است
۵۲۳
زاهد گوید که پر تمتع نه نکوست
وین طرفه که حرص هر دو عالم با اوست
حشو این خلق نیست جز مور که او
کوچک شکم و دو سر گره و رنگ و پوست
۵۲۳ ب
عارف به جهان نه کم نه افزون دانست
بل شرح درون خویش بیرون دانست
یعنی آن را که عمرها هجرانی گفت
چون واقف شد وصال بیچون دانست
۵۲۴
مسکین انسان مدار او بر خور و خُفت
در زیر فلک که هست صد گونه شکفت
تا کی بیند آنچه نداند از وی
جز اسمی چند کان هم از غیر شنفت
۵۲۵
این عالم را که حق به او معروف است
با لقمه و لقمه خوار هم مصروف است
حاصل فلک و هر منفش که در اوست
ظرفی‌ست که در تردد مظروف است
۵۲۶
با آدم اگر نه شرکت شیطان است
گفتار لطیف او همه قرآن است
از روز ازل نبوتش در شان است
این انبار هم شهادت یزدان است
۵۲۷
تا مظهر کل نگردی اتمامی نیست
در جزو تعین تو جز دامی نیست
هر چند که از عالم و آدم گویی
جز نطق تو در حقیقتش نامی نیست
۵۲۸
وحدت ساقی‌ست، مستی من زان است
بر کام دراز دستی من زان است
موجود به غیر من نه و من عاشق
بت سازی و بت پرستی من زان است
۵۲۹
حق بحرحیات است و برون روحی نیست
جز ماهی او هیچ‌کسی و شیئی نیست
قرآن خوانی دواند آن تا آخر
این طرفه که جای وقف جز در وی نیست
۵۳۰
بی پرتو لامکان مکان پیدا نیست
بر رخ نشده تو این و آن پیدا نیست
گویی که سخن ز آسمان می‌آید
خود بی سخن تو آسمان پیدا نیست
۵۳۱
هر چند شود آشتی دشمن و دوست
در نغمهٔ گفتار که آن حق را پوست
تلیین حدید نار هم بتواند
آن را که سخن نرم شود داوود اوست
اختلاف نُسخ
نتواند > بتواند
۵۳۲
نا دیده به دید ایزدی مردم چیست
نا یافته ره به نور او جز گم چیست
جز صاحب نعمت ار شناسد نعمت
آن «کرمنا» و این «حملناهم» چیست
اختلاف نُسخ
هیوا ۱۶۹۱
۵۳۳
گر چه تن را چو کام باشد غم نیست
دل را صبری به عالم و آدم نیست
هر چند که شکر می‌کنم از بیرون
غوغای شکایت درونی کم نیست
۵۳۴
در حق نرسیده بیم امید و بهشت
از هر بد و نیک کش همان است سرشت
امروز که هست دوزخ وسواس‌ات
فردا که شوی نیست خود ار کیست بهشت
هیوا ۱۱۵۶
۵۳۵
ای هست ازل که هستی‌ات پیوست است
خلقی همه آستین و قولت دست است
هر چیز که گوئی آن کند کون و مکان
از جرعه فشانی تو عالم مست است
۵۳۶
جز لطف متابعت مرا هر چه فن است
اندر ره خود شناسی‌ام راه زن است
گر مرد ز من کم است، جزو است مرا
ور بیشتر از من است، خود جزو من است
۵۳۷
شمعی که شدت به خلوت وحدت دوست
از پنجرهٔ عدو برون تافته اوست
ای فهیمده ادای خلق عالم
این فهم همه ز اتخاد این سوست
۵۳۸
هر کار که هست غفلت و بیکاری‌ست
جز واگشتن به حق که آن بیداری‌ست
پیوند به هم چو خلق را عاریتی‌ست
واگشت به خالق از همه بیزاری‌ست
۵۳۹
مطلوب که در طلب نگنجد عشق است
ذکرش به زبان و لب نگنجد عشق است
در آئینهٔ وصال دم نتوان زد
آن عیش که در طرب نگنجد عشق است
۵۴۰
آن خمر که در دهان نگنجد عشق است
در جنت ابلهان نگنجد عشق است
آن جنت جاودان که یک دم عکسش
در آئینهٔ جهان نگنجد عشق است
اختلاف نُسخ
خمر> باده
هیوا ۵۹۵: آن خمر که در دهان نگنجد ، در جیب ابلهان نگنجد، آن جیب جاودان
۵۴۱
آن باده که در قدح نگنجد عشق است
و آن مستی که در فرح نگنجد عشق است
در عین نظاره‌ایم و خوشحال نه‌ایم
آن عیش که در فرح نگنجد عشق است
اختلاف نُسخ
فرح > چرخ
۵۴۲
گه نار جلالی که جهان زان بگداخت
گه نور جمالی که که در او جان بگداخت
القصه که عشق نقد هستی مرا
از کفر بسوخت تا در ایمان بگداخت
۵۴۳
صاحب نظری که کجرو و احول نیست
جز او ره سیر و مخرج و مدخل نیست
پیداست جهان به دید صاحب دیدی
بی دید خفی‌ست هر چه باشد بل نیست
۵۴۴
از وسوسهٔ عالم و آدم وارست
هر کس وقتش به سرّ قرآن پیوست
محمودی و مذمومی و امید و هراس
اسباب بیان دید ز استاد الست
۵۴۵
بوی به دماغ دل از آن هنگام است
ور نه پی چه با همه بی آرام است
جان در طلب آن ز جهان است به تنگ
مرغ از غم بستان به قفس ناآرام است
۵۴۶
کس غیر یکی دار و دیار تو نیست
خلاق تو و حال تو و کار تو نیست
بگذار نیاز خویش و ناز او را
کین هر دو به جز باعث گفتار تو نیست
اختلاف نُسخ
سنا: کس غیر یکی و از تو و یار تو نیست
۵۴۷
با کس مگرد کر چه در او فری هست
بنگر چه خبر دارد زان بحر الست
شیطان نار است لیک سرد است و فن
کو آب روان سیر حق جور الست
۵۴۸
«بی ینطق» را کشف یکی راز نگشت
با «بی یبصر» فسانه پرداز نگشت
راز ما را جز آن بصر نشناسد
نور خورشید جز به او باز نگشت
هیوا ۹۱۳
۵۴۹
جز حق همه‌کس فانی و نامعتمد است
هر طرفه لقا فراق را نامزد است
چون هست به قدر ذوق وصل این غم هجر
یار نه نکو ز هر مار بد است
اختلاف نُسخ
سنا: یار > مار
۵۵۰
عالم همه شور مختلف کیشان است
دعوی وجود غیر اندیشان است
حیران شده من میان این اندیشه
کین فضل تو یا فضولی ایشان است
۵۵۱
صاحب نظری که محرم خویشتن است
در خلوت خویش عین هر انجمن است
پیوسته به وجد خویش می‌گوید
هر نیک و بدی که مجمعی را سخن است
۵۵۲
عارف چو نظر به مرد مغفور انداخت
در یک نظرش به عالم نور انداخت
و آن را که دوانید پی علم و عمل
ناقابل دید و ز خودش دور انداخت
۵۵۳
آن کس که نباشدش می بی غش کیست
نکشد دل او به شیوهٔ دلکش کیست
یعنی زان لب به نکته‌ای نتوان ساخت
قانع به نمک جشن از طعام خوش کیست
اختلاف نُسخ
سنا: نکشد دل او به سوی هر دلکش کیست
۵۵۴
بی نور احد دیدهٔ دل در رمد است
یعین الیوم بهر او امس و غد است
دی بوده و امروز نه و فردا هست
وصف بشر است این نه ذات احد است
۵۵۵
آن مطعم و ساقی که به خلق اعرف گفت
در شأنی به نرمی نماید ز نهفت
ور نه چو طعام از حکیم است و شراب
بودی ز «اذا مرضت» صد گونه شکفت
اختلاف نُسخ
سنا: در ساقی نیز می‌نماید ز نهفت
۵۵۶
این جوش و خروش جمله از پای نشست
چون مرد به بخت داد توحیدش دست
عاشق در عشق محو بین و معشوق
بیخود باز آ به او بهر حال که هست
اختلاف نُسخ
سنا: به بخت، باز آ به او
۵۵۷
دیو است رقیب زانکه بی تمکین اوست
سرمایهٔ رنجش است و خشم و کین اوست
دوری من از تو جز ز پیش او نیست
این کار از او آید و اهل این اوست
۵۵۸
دی درویشی حکایت دلکش گفت
کس نیست که او را بتوان بی‌غش گفت
گفتند چو کس نیست که درویشت کرد؟
آهی زد و گفت بی‌کسی و خوش گفت
۵۵۹
در خلق که بس حکایت دانائی‌ست
دیدن یک ذات آیت دانائی‌ست
نه دینی دانم و نه دنیائی در عشق
وین نادانی ز غایت دانائی است
۵۶۰
در تافته بر آئینهٔ عالم اوست
در پردهٔ زیبائی او محرم اوست
یعنی وقتی کمال‌داری در عشق
کآگاه شوی که عاشق او هم اوست
۵۶۱
گر انسانی دو کون پروردهٔ تست
اعلام علامت شه پردهٔ تست
قطب عالم توئی از آن می‌گویند
در ارض و سما هر چه رود کردهٔ تست
۵۶۲
در عشق که کار و کرد نتواند داشت
جز باد فنا به نرد نتواند داشت
آن کو که ز چیزها به سر می‌اندوخت
تلی است کنون که کرد نتواند داشت
۵۶۳
آن را که یگانگی حق محو نساخت
سر رشته‌ای او نیافت هر چند گداخت
او تلخی و بی‌نیازی از سر بنهاد
وین خر شیرین خویش بجست و نشناخت
اختلاف نُسخ
سنا: گداحت > تاخت، بنهاد > ننهاد، خر > جز
۵۶۴
کس را چه حد عود الست نظر است
هر چند بلی گوی و دعا خوان و سر است
بل از طیران شاهبازان معاد
مرغان معاش را صفیر حذر است
۵۶۵
هر چند که مرد اعقل و پرکار تر است
سنگین‌تر و پستر و گرفتارتر است
سبقت به ره عشق ز ترک هستی‌ست
از قافله بیشتر سبکبارتر است
اختلاف نُسخ
سنا: عقل > اعقل
۵۶۶
آن کو به امید و بیم عمری در تاخت
نشناخت به غیر اینکه عمری در باخت
هر انسان را مقدس از سود و زیان
وقتی‌ست که جز به آن خدا را بشناخت
۵۶۷
عشق پر فن که شیوه بس نیکو داشت
عمری من زار را حقیقت‌جو داشت
اندک بصری ضرور خود دیدم و بس
و آن طرفه بصر تمام او بود، او داشت
۵۶۸
هر چیز به وصل و هجر معشوق‌وش است
پیوسته اگر بود ملال است و غش است
خوشتر ز نفس نیست کسی را چیزی
آن نیز همی در آمد و رفت خوش است
۵۶۹
توحید به هیچ فرد دمساز نگشت
تا از عالم به خویش همراز نگشت
انسان نتوان گفت که جز حیوان نیست
آن کس که ز آئینه به خود باز نگشت
۵۷۰
هر کس به جز آنکه کرده در راهش نیست
بیننده کسی که حیله و خواهش نیست
بر فارس عمر در بصر هیچ مترس
راهی که به صحراست کمین گاهش نیست
۵۷۱
نه بیم و نه امید و نه علم و عمل است
آنجا که دل آزاد ز بند امل است
از کون و مکان غیر فراموشی نیست
چیزی که ترا یاد جهان ازل است
۵۷۲
در آئینهٔ عالم با خود پیوست
همچون احول خیال غیر آنکه بست
مردان دیدند عین عالم خود را
آن بینش نیست ور نه آن عالم هست
اختلاف نُسخ
سنا: آئینهٔ > آئینه
۵۷۳
دردی و غمی در همه عالم نیست
کو را و مرا سابقه با هم نیست
چون راه مخوف رفته در منزل امن
در غایت غم خوشم که دیگر غم نیست
اختلاف نُسخ
سنا: امن > من
۵۷۴
نا دیده ز روزگار بس رنج و شکست
با مردم رند که توانست نشست
مرغی ناگه ز کشتی کرد هوا
چو بحر بدید باز در کشی جست
اختلاف نُسخ
سنا: رندان > رند
۵۷۵
هر کار که کرده است هر دشمن و دوست
بنموده ز جای بی‌گمان ناگه زوست
یعنی هر نیک و بد که داری به کسی
از خاک تو رُسته تخم خیر و شر اوست
۵۷۶
معشوق نه از دیدهٔ عشاق گم است
بل از هر کس که نیست مشتاق گم است
بل اهلیت میان کام و ناکام
چون دیده که تا نباشد آفاق گم است
۵۷۷
هر کس که ز من بصارتی قرض گرفت
عالم همه را آئینهٔ عرض گرفت
وانکه چو مرا شناخت منصف گردید
تعظیم و رعایت مرا فرض گرفت
۵۷۸
عشقت خورشید اوج هر علم و فن است
بر آئینهٔ‌ دوکون پرتو فکن است
هر سو نظر افکنی که او را جویم
او خود بر منظر و نظر در سخن است
۵۷۹
آن شاه ازل که عالمش درویش است
این هستی ما چو پرده‌اش در پیش است
جان باد فدای یک زمان خوش بودن
کان خوش بودن فرامشی از خویش است
اختلاف نُسخ
سنا: عالمش > عالم
۵۸۰
غیر از خالق که بی‌نیاز از کس و کوست
کس را کس جز بهر تمتع نه نکوست
تن پرور را جهان از آن دارد دوست
کو میداند که عاقبت لقمهٔ اوست
۵۸۱
جز واگشتن به خویش حق جوئی نیست
بل غیر از شرک و بُعد و بد خوئی نیست
قرآن سخن خداست گر بشناسی
جز آنکه تو میکنی و میگوئی نیست
۵۸۲
این ناله و افغان که دلیل خامی‌ست
گر بهر خداست محض بی اندامی‌ست
گر از پی کام است چه آرام از برق
ور در غم مرگ رستن از ناکامی‌ست
۵۸۳
از هر گفتن که ناضروری‌ست بری‌ست
چون مرد نکو به کارها در نگریست
ظل است سخن در مثل و شمس و نظر
کوته سخن دلیل عالی نظریست
۵۸۴
کار آن‌گونه در دغا باختن است
در هر سخنی سوی خدا تاختن است
هر نکته که طی راه دور می نکند
چون طفل ز گِل اسب و شتر ساختن است
۵۸۵
عین همه‌ایم آنچه نشاط است این است
بسطی که در این طرفه بساط است این است
رهرو بنگر نبی چه دیده است و ولی
رازی که در اهدانا الصراط است این است
۵۸۶
هر لحظه که کن گفت خداوند الست
از هر بد و نیک بیش علم و عملست
این واسطه‌ها امور را در عالم
در بطن همان حکم حکیم ازلست
۵۸۷
انسان نظر و بهر بیانش نیکوست
این نقطه و حرف دارد آن خود را دوست
چون چوگان بازیست کز استغراق
می‌پندارد که گوی و چوگانش اوست
اختلاف نُسخ
سنا: بازیست > باز مست، اغراق > استغراق
هیوا ۷۲۵:
۵۸۸
هر کس راهی به عالم عرفان یافت
هر جائی تجلی جانان یافت
هر جزو دری گشود در عالم کل
یعنی که برون ز جزو کل نتوان یافت
۵۸۹
این کار به زهد و عقل و تدبیری نیست
جز درد طبیب را عنان گیری نیست
چون تیر که بی کمان نیاید زو کار
در نالهٔ بی‌گناه تأثیری نیست
۵۹۰
جنت ز لقای دوست پرتوگیر است
هر فرع که هست اصل را تفسیر است
خندیدن مرد صورت خوش وقتی‌ست
ز آن‌گونه که گل بهار را تغییر است
۵۹۱
حق در دعوی جان سپردن قاضی‌ست
آن را که از این خوردن و بردن ماضی‌ست
او کر خواند توان گذشت از عالم
مستغنی فردوس به مردن راضی‌ست
۵۹۲
خالق را خلق دیدن از بی بصریست
از بحر وجوب موج امکان شمریست
هر آمد و رفت رفته و باز نگشت
آن ذات طلب کز آمد و رفت بریست
۵۹۳
این سو همه طعنهٔ رقیب و بدگوست
آن سو نگریم تیغ بی لطفی اوست
حاصل به جهان عشق کان عرصهٔ اوست
گه کُشتهٔ دشمنیم و گه کُشتهٔ دوست
۵۹۴
دیده همه عین خویش از حق نه تهی‌ست
پر دیو است آن که طلبکار مهی‌ست
یعنی فن و علم خلق از معنی دور
نه جهد یگانگی است، دعوی بهی‌ست
۵۹۵
کس را نشود کار به افسانه درست
رو دید طلب که دید آبادی تست
گرد دیوار خانه گشتن تا چند
فتح در را کلیدی باید جست
۵۹۶
ثابت قدم عشق که هر جائی نیست
با خلق دو عالمش شکیبائی نیست
این است نشانه عاشق صادق را
کو را آرام جز به تنهائی نیست
۵۹۷
مائیم یگانه که با او غم نیست
هر کس با اوست در غم عالم نیست
نه راجی جنتیم و نه خایف نار
چون رنج نخواستند خسران هم نیست
۵۹۸
نا بوده به غم بکش مکش داشتن است
نه جوع و عسرانه عطش داشتن است
از رب در عید بیشتر باعث شکر
نه ساختن است بلکه خوش داشتن است
۵۹۹
در آئینهٔ جهان که بس آئین است
افتاده نگاهی ار حقیقت بین است
این خلق ز اختلاف هم بیخبرند
آن جاست خبر که یک کس و یک دین است
۶۰۰
در دایرهٔ مجاز پر گفت و شنفت
هر کس که رسید در حقیقت بنهفت
آن کو همه عمر از سخن می‌لافید
در آخر کار کس ندانست چه گفت
۶۰۱
نوری ز سپهر غیب چون خور می‌تافت
بی پرتو آن کس از همه سر می‌تافت
یعنی از دوست کس ندید آثاری
جز اینکه بهر مرا داد در می‌تافت
۶۰۲
جز ذات و صفات مرجع و جای نداشت
قصد راه و حقیقت رأی نداشت
زین طرفه صراط مستقیم است نشان
آن دید که کس به عکس در آینه داشت
۶۰۳
ای داده خبر ز هر چه در عالم هست
با بیخبری چند چه جوئی پیوست
جان عالم ترا سخن فرمان بر
مشت گل و آب را چو آید از دست
۶۰۴
آخر پر دید آنکه تهی می‌پنداشت
غفلت شدش آنچه آگهی می‌پنداشت
اندک اندک به از همه شد گر چه
حاصل نشد آنچه او غمی می‌پنداشت
اختلاف نُسخ
سنا: غمی > بهی
۶۰۵
از وصل خدا جهی که نامعلومی‌ست
با خلق نیارامی کین معدومی‌ست
ظرف تو بود بیش و قناعت اندک
ناچار سراسیمگی و محرومی‌ست
اختلاف نُسخ
سنا: ظرف بیش و قناعت اندک نه
۶۰۶
صاحب نظری که رفت بیرون ز سرشت
گردید بدل خویش و خویش شد زشت
زاهد آن را که عیش فردا خواند
امروز به آراستگی شد به بهشت
۶۰۷
خوش آن کش عمر در رضای تو گذشت
در ملک رضای او قضای تو گذشت
دین و دنیاش محو توحید تو شد
از صنف دو کون در فضای تو گذشت
۶۰۸
عشق است که شور او در آب و خاک است
آغشته به خون دو عالم و خود پاک است
بس عاشق و معشوق که هر سو مردند
وین عشق همان فتنه‌گر و بی باک است
۶۰۹
مادام که دل اسیر چند و چون است
بیچونی را نه واقف مضمون است
شکر شادی و شکوهٔ‌ غم بگذار
کین دم ز خوشی و ناخوشی بیرون است
۶۱۰
بر آدم اگر چه فیض رحمت کم نیست
بی بهرهٔ دنیای دنی بی‌غم نیست
گر آب حیات بر درختی بارد
تا در گل نیست بیخ او مجکم نیست
۶۱۱
ما را زینسان کز دو جهان فصلی هست
با یار یگانه مژدهٔ وصلی هست
نا دادن کامهای فرع است دلیل
کاندر حق ماش فکر پر اصلی هست
اختلاف نُسخ
\بس
۶۱۲
در دیدهٔ عشق جز خدا خواسته نیست
وین هر دو جهان به جز کم کاسته نیست
دانی که به اصل خویش واگردید
صاحب نظری که فرعش آراسته نیست
۶۱۳
از هر قالی کسی کش ادراک نخفت
جز واقف حال خود نشد گر چه نهفت
آن کس که خبر داشت از این گفت و شنفت
عیب غایب، کنایهٔ حاضر گفت
۶۱۴
هر چند که اقربند به هم این فرقهٔ سُست
با همشان پیش فخر و عار من و تست
گر کبر و حسد شوند کم از عالم
ما بین برادرانشان باید جست
۶۱۵
انسان که صطرلاب حکیم ازلست
در شش جهت آگه ز نظام و خللست
در جیب عبادتش سرّ معبود است
در آئینهٔ بینش دیدار الست
اختلاف نُسخ
سنا : جهته > جهت
۶۱۶
هر نکتهٔ مشکل که ترا در دین است
از حق طلب، از کس نه، گرت تمکین است
کوشش میدار تا ز جائی گوید
کو را ره و رسم آشنائی این است
۶۱۷
صاحب نظری کش نه طمع در دین است
هر دم از غیب اناالحق‌اش تلقین است
الذل مع الطمع که می‌خوانندش
گر بشناسی حقیقت او این است
۶۱۸
اهل دنیا که کرده با شهوت خوست
هر کس که سخن ازین کند دشمن اوست
هر خفته که خواب او خوش است و شیرین
بیدار کننده را نمی‌دارد دوست
۶۱۹
جان می‌دهی‌اش، دهندهٔ جان تو کیست؟
جانان خوانی‌اش، آن طرف خوان تو کیست؟
در آئینهٔ تو ناظر و منظور اوست
خود جان تو جیست؟ تا که جانان تو کیست؟
۶۲۰
چیزی به دو کون زشت یا زیبا نیست
کائینه صفت مظهر آن یکتا نیست
یک لحظه نه‌ایم از طلبش آسوده
وین طرفه که غیر او کسی پیدا نیست
اختلاف نُسخ
سنا: یا > و
۶۲۱
هر نکته که روز غفلتی سایر نیست
در دایرهٔ جهان جز او دایر نیست
با ذات در اوّلیت‌ او دایم
از آخر بیم نیست زان کاخر نیست
اختلاف نُسخ
سنا: نکته > نقطه
۶۲۲
دعوی وجود و لاف کیش از ما نیست
هر چیز که غیر ترک خویش از ما نیست
در عشق منیر هر گرانبار و سبک
بیش از ما هست، لیک پیش از ما نیست
۶۲۳
قرآن سخن در آدمی کز دم هوست
از هر بد و نیک خیزد و دشمن و دوست
یعنی که انّانیت مطلق نه نکوست
ور نه هر کس ز هر که گوید آن اوست
اختلاف نُسخ
هیوا ۱۵۲۷: خیر و شر، دشمن
۶۲۴
مرگ حاضر جز مرض هستی چیست
خوش آنکه ز خویش رسته در حق نگریست
من بندهٔ عشق کز من آزادم کرد
ممنون طبیب ماند آن خسته که زیست
اختلاف نُسخ
سنا: باید > ماند
۶۲۵
چون آخر کار دوری از کامی‌ست
در عالم عاریت که همچون دامی‌ست
گر طفل به خاک و کیمیاگر با زر
بازند، حقیقتش دمی آرامی‌ست
۶۲۶
گاهی ز پی بقا سبب را عجل است
گاهی ز فنا و خاک گشتن وحل است
تا موجودی امید و بیمی داری
در عالم خاک یا امل یا اجل است
۶۲۷
زانسو عالم تمام یک‌جانان است
زین سو دوئی و معصیت و طغیان است
از رو خوانند نامه را، از جانی‌ست
وز پشت چیست و کس در او حیران است
اختلاف نُسخ
سنا: آرزو خوانند نامه را هست درست
۶۲۸
هر چیز که جز الٓه را بندگی است
یک چند به کام این و آن زندگی است
یعنی محبوب جز یکی تا دانی
آن نیست مَحبت که پراکندگی است
اختلاف نُسخ
سنا: پنداکیست
هیوا ۱۷۹۲:
۶۲۹
آن را که بود علت هستی در پوست
هر چیز نه رأی او نمی‌دارد دوست
هر تلخ و ترش که حکمت حق دهدش
از بهر علاج رنج خود رائی اوست
۶۳۰
چیزی به دو کون از قبول و رد نیست
کان عین وجود عارفان خود نیست
یعنی که مذاهب مخالف یک جا
گر جمع شود هیچکدامش بد نیست
اختلاف نُسخ
اساس: قبول دین است > قبول و رد نیست، هیچکدامش دینست > بد نیست
هیوا ۱۰۴۶: مطابق سنا
۶۳۱
پا و سر و بالائی و پستی تو اوست
خیر و شر و هشیاری و مستی تو اوست
تو در فکری که ذکر او میگویم
خود خالق فکر و ذکر هستی تو اوست
۶۳۲
در عشق که غیر او توانائی نیست
لوح و قلمی و خط و خوانائی نیست
این عقل که گفت و گوی دانش دارد
بس نادان است و هیچ دانائی نیست
۶۳۳
هر کس خبری ز عالم جانان یافت
نه سر، نه پای، نه دل و نه جان یافت
در حق طلبی چه سود از علم و خرد
این گم شده را بر پل او نتوان یافت
اختلاف نُسخ
اساس و سنا: پل بدون نقطه
هیوا ۱۸۴۶: گمشدهٔ راز را بدل نتوان
۶۳۴
ای آنکه ترا جز به خدا راهی نیست
او را هم جز دل تو ماوائی نیست
از بهر ترصد کسی کش طلبی
بهتر ز در خانهٔ او جائی نیست
۶۳۵
این خلق نه مذهبی، نه دینی می‌داشت
کز کفر نه خوف یا ز کینی می‌داشت
یک کس نه به حق دم مَحبت می‌زد
دیوانه عداوت مبینی می‌داشت
اختلاف نُسخ
سنا: دیوانه > دیوار
۶۳۶
در عالم آرام من آتش فکن است
یاد تو اگر چه مونس جان و تن است
این قصه که باور کند از من که مرا
از یاد بهشت دوزخی شعله زن است
۶۳۷
ذاتی که به ذرات جهان مهر فن است
هر چیز که جز لقای او راه زن است
او از همه روی می‌نماید به همه
نادان در تاب کان فلان همچو من است
۶۳۸
جز ذات قدیم هر چه هست آئین است
دور فلک حادث بی تمکین است
گر هستی عالم جاودان او می‌دیدی
کی می‌گفتی که عمر من چندین است
اختلاف نُسخ
سنا: جاودان > جاودان او
هیوا ۱۰۱۵: آئین، جاودان او
۶۳۹
کس را چه غم زیان هر مرد و زن است
تا در پی سود خواهش خویشتن است
در دهر بس ایام شریف است، اما
طاعون و وبا ملتمس گورکن است
۶۴۰
هم بیرون است از همه دشمن و دوست
هم اوست که هست عین هر مغزی و پوست
جز حیرانی چه سود از آن ذات که او
یا هیچکدام نیست یا خود همه اوست
۶۴۱
این خلق که محوند به خواب و خور و خفت
هم امروز است اگر که فردائی گفت
نه معنی دین، نه راز ایمان دانست
گاهی ز کسی مگر چو افسانه شنفت
۶۴۲
نه سرکشی و سیاق از حانب ماست
بل پیروی و وفاق از جانب ماست
هر چند مقرب است ترا حسن و جمال
صد شکر که اشتیاف از جانب ماست
اختلاف نُسخ
سنا: مقرب است > مقوی است
۶۴۳
این سوز کم و بیش و بد و نیکو نیست
کان آثاری ز حکمت آن سو نیست
عالم تغیر یابد از خالق و بسی
نور خورشید جز به ضبط او نیست
۶۴۴
موقوف به نور بینش و عرفان است
آن روز که حشر و نشر انس و جان است
از مشرق دید آفتاب عرفان
چون درتابد صبح قیامت آن است
۶۴۵
جز یک موجود کش اثر دم به دم است
موجود اگر شمرده‌ای آن عدم است
بر راه ظهور غیر یک رهرو نیست
بسیار نمود کی نشان قدم است
هیوا ۱۰۲۸
۶۴۶
آنچت فرع است آن مکان است و خس است
وانکه‌ات اصل است لامکان است و کس است
شرق و غربت یکیست در زیر فلک
هر سو که رود مرغ قفس در قفس است
۶۴۷
در سر بر فقر فاقه بنیاد خوش است
در جهر تنعم و دل شاد خوش است
زانگونه که هر شجر که در بستان است
اصلش در خاک و فرع بر باد خوش است
۶۴۸
هر چند که عادت از تو در کاستن است
غم را ز دل تو عزم بر خاستن است
این حس معاش در محل نبری
معشوق که وداع آراستن است
اختلاف نُسخ
سنا: نبری > ببری
۶۴۹
عارف که ز بیخودی حوالت می‌خواست
از ترک تعینات حالت می‌خواست
رندی سخنی شنید از مرطوبی
گفت این دو سه نقطه این همه آلت می‌خواست
۶۵۰
هر کار و فنی که هست در دشمن و دوست
بد و عودش به اوست چه مغز و چه پوست
بشنفته و دیده‌ات همه او داند
سمع و بصر تو نیست آن پرتو اوست
۶۵۱
بر خاطر دانا که نه خورد غم است
گر بار غمی هست ز هر بیش و کم است
از خرقه و لقمه بر کسی پاسی نیست
الا ز بدی سؤال ضد کرم است
اختلاف نُسخ
سنا: از لابدی سؤال
هیوا ۸۵۸: یأسی، از لابدی
۶۵۲
خلق نادان کاول و کاخر نشناخت
حال خود و مقدار معاصر نشناخت
نه عارف دین، نه واقف دنیا شد
زیرا غایب ندید و حاضر نشناخت
۶۵۳
ذکر احد است آنچه کند پاک سرشت
نه بیم جهنم و نه امید بهشت
مخلص نبود کسی که سوی جانان
در نامه به غیر عرض اخلاص نوشت
۶۵۴
عاجز زانست در جهان اهل نجات
تا یاری و عون او رسانید به جات
گر یک تنه منصور شدی پیغمبر
انصار و مهاجهر نگرفتی درجات
۶۵۵
نور کل را که جز منش مطلع نیست
بر جمله تعینات اجزا طعنی‌ست
مرغ سیرم به دام صورت بنشست
واگشت به سیمرغ که قافش معنی‌ست
اختلاف نُسخ
هیوا ۱۷۱۷: ایراد قافیه در همه نسخ
۶۵۶
دل موجودی به غیر آن نور نیافت
جون سایه از دو کون جز دور نیافت
این شخص مجاز، حس دلیل راهش
هر چند که گشت جز ره کور نیافت
۶۵۷
شرح هر درد را چو الله بس است
یک ناله و آه گاه ناگاه بس است
من میخواهم جهان جهان قصهٔ عشق
دل می‌گوید که ناله و آه بس است
۶۵۸
بیچون و شناسائی او نی حد تست
گر چه خلاق هر قبول و رد تست
تو محمودی به ملت و مذهب پاک
صد آدم و شیث و نوح چون احمد تست
اختلاف نُسخ
سنا: بیت دوم: ای زیبا تو زشت من گفتن تو – هم ادراکت نیک گفتن بد تست . در حاشیه بیت دوم ا
ساس
هیوا ۸۸۸: بیچون و شناسائی او نی حد تست
گر چه خلاق هر قبول و رد تست
این زیبایی و زشت و گفت از من و تو
هم ادراکات خلق نیک و بد تست
۶۵۹
نا اهل در این سیر چو ره پیما گشت
زود آن فقرش بدل به استغنا گشت
شپر پی آفتاب لختی بپرید
بگذشتم از آفتاب گفت و واگشت
۶۶۰
در زیر فلک خواستنی خواسته نیست
هر چیز فزون است به جز کاسته نیست
هر چیز که آن نه بهر و پشت و شکم‌اند
در دیدهٔ این گروه آراسته نیست
۶۶۱
در عهد شباب عیش اگر صورت بست
وقت پیری دهد معانی همه دست
در باد بهار است پیام گلها
در باد خزان مژدهٔ هر میوه که هست
۶۶۲
با آنکه همیشه این فلک در تک و پوست
هرگز نرسد به هیچ، نه مغز و نه پوست
آگاهی پشه‌ای ندارد عالم
هر چند که خلق را همه واسطه اوست
اختلاف نُسخ
سنا: رنگ > تک، مغز > نه مغز
۶۶۳
حق را به همه اگر چه در تقدیس‌ است
هر سوی پی زنده دلی تدریس است
هر دیدن و هر گفتن و هر نشنفتن
مکروب دل تنگ ترا تنفیس است
اختلاف نُسخ
اساس و سنا هر دو خوانا نیست، در نسخه‌های دیگری باید جستجو کرد
۶۶۴
حکمت کو پاس خانهٔ عالم داشت
هر چیزی با چیز دگر محکم داشت
هر چند که این چنینی اندیشیدم
چون دادیم آن‌چنانی هم داشت
اختلاف نُسخ
اساس و سنا هر دو مشکوک است
۶۶۵
قحط مردان و ناصران آمده است
وقت دونان و قاصران آمده است
خامند و کج و خردند همه خلق جهان
فالیز جهان آیا [ به] خزان آمده است
اختلاف نُسخ
سنا: قحطی > قحط، قادران > ناصران
۶۶۶
اشیاء که طلب جام گرفت ایشان را
کوتاه نظر خام گرفت ایشان را
آثار و علامت کمال انسان
این بس که خدا نام گرفت ایشان را
۶۶۷
از جذبهٔ ذات در صفات رو نیسیت
ور نه هر چیز هست جز نیکو نیست
این کامده عالم به نظر مختصرت
آثار کمال تست نقص او نیست
۶۶۸
این عالم عاریت که کالای تو نیست
در خورد تو و همت والای تو نیست
این نُه خلعت که نُه فلک می‌خوانی
گر راست شوی یکی به بالای تو نیست
۶۶۹
گر عشق نبودی سبب هر پیوست
نه جان به تن و نه تن به جان دادی دست
جز با معشوق نیست عاشق را هست
ایام گل‌اند بلبلان بیخود و مست
۶۷۰
بنهاد نفخت بر سر ما منت
افتاد سخن به راه فرض و سنت
فکر امروز باز گشت است به حق
ذکر فردا جهنم است و جنت
۶۷۱
آن خاک فقط نه خلق آن پاک اندوخت
چون پاک نبود لاجرم خاک اندوخت
عمری کشت کسیش چیزی کم داد
زین کشت او نیز لابد امساک اندوخت
۶۷۲
دنیا چه کامرانی دنیا چیست؟
تا آخر کار بازگشت ما چیست؟
برگ و گل و شاخ زندگی را دیدم
من مرده‌ام و میوهٔ مردن تا چیست؟
اختلاف نُسخ
سنا: مرده‌ام > مانده‌ام
۶۷۳
جز غفلت نیست هر چه انس و شادی‌ست
مر آدم را که وحشت و غم هادی‌ست
در خانهٔ دنیا که غرور است همه
خنده کسبی و گریه ما زادی‌ست
اختلاف نُسخ
سنا: گریهٔ > گریه
۶۷۴
در خاطر من گر چه دلم بس ریش است
مرگ بسیار ظالم و بد کیش است
گر ناخوش و خوشی‌ست، مرگ کس و زیست
چون عمر ستمگر از ستمکش بیش است
۶۷۵
این سخنی لایق و نالایق داشت
این سو همه محو نطق یک ناطق داشت
یعنی هر کس که نیست صادق داشت
افسانه به خلق و راز با خالق داشت
اختلاف نُسخ
سنا: سخنی > سوختنی
۶۷۶
بیرون همه گفت و گوی حسن و عملت
خود نیست درون به غیر حرص و املت
هر چند که فکر کردم ای شخص مجاز
مُشک تو نیرزید به گند بغلت
اختلاف نُسخ
هیوا ۸۹۳: مشک تو نیرزید به گند بغلت
۶۷۷
دلبر چو برون ز بزم دل ساقی نیست
عالم گردی دلیل مشتاقی نیست
یعنی آرام جز به خود نتوان یافت
سیاره اوج انس آفاقی نیست
اختلاف نُسخ
سنا: خود >‌ حق
۶۷۸
یک کس ز دو کون رستگار آمده است
یک کس بی صبر و بی‌قرار آمده است
عشق است که جمله را به کار آمده است
بر پخته و خام نور و نار آمده است
۶۷۹
هر چند که کار ما چنین فرع و فروست
اصلش ز جهان آفرینش زان سوست
ما را هدف خدنگ امر خود ساخت
آن کس که کمان آسمان در زه اوست
۶۸۰
بیننده که اصل و فرع خود نیکو یافت
این هستی این سوی همه زان سو یافت
این جوی روان را که جهان میگویند
سرچشمه نیافت غیر خود هر کو یافت
۶۸۱
موجود یکی و چند و چون ز او دور است
هر چند به اسم و صفتی مذکور است
خلقند و همین اکلی و شربی، آری
آب و گل هم به آب و گُل معمور است
اختلاف نُسخ
اسم و صفت همان چند و چون است. اینجاست که بین سحابی و ابن عربی تفاوت است. در هیچ جا به صر
احت نامی از ابن عربی و
نظیریات او نمی‌آورد
۶۸۲
تا مرد شکسته و ز خود یک‌سو نیست
تسلیم و نیاز و عشق کارِ او نیست
ور نیز کند از او نزیبد، زیرا که
جز در حد شاکلت عمل نیکو نیست
۶۸۳
در ایامست پیش آن کس که ولی‌ست
در ذوق مجازی و حقیقی که جلی‌ست
یاری دیدن ز بعد هجز بسیار
یا عارف حق شدم که وصلش ازلی‌ست
۶۸۴
مرد مختار اگر چه نا مؤمن نیست
مادام که مضطر نشود موقن نیست
ترک همه کردیم در این دار غرور
الا آن کس که ترک او ممکن نیست
۶۸۵
غیر از ذاتی که در همه نور وی است
از خود همه چیز غافل و دور پی است
مبعوث به جست‌و‌جو که چون باشد بعث
در صور خروشی که دم صور کی‌ است
اختلاف نُسخ
هیوا ۱۵۱۱:
۶۸۶
هر نفی و سبب که آن شمار از شماست
آن بر عدم است گر چه موجود نماست
مکفور نشد در دو جهان و مطعون
جز وهم و گمان چند کز جهل و عماست
۶۸۷
دفع غم دهر با قوی دستی نیست
آرام دل از بلندی و پستی نیست
زین گونه که جز درد و سر هستی نیست
چیزی هشیار را به از مستی نیست
۶۸۸
خوش آنکه به اصل خویش واصل شده است
بیرون از قید سهل و مشکل شده است
فخر از عزت مدار و ننگ از خواری
کین خاک بسی گِل شده و گُل شده است
۶۸۹
شمع ازلی خود را در تأویل است
بر صحن ابد پرتو قال و قیل است
سبحان الله چه حکمت است اینکه همی
یک راز در اختصار و در تطویل است
۶۹۰
رهرو نگزید هیچ فن، دید و گذشت
صد گفته به یک چشم زدن دید و گذشت
بر خرمن این اقامت و این حاصل
جون برق ز اوج سیر خندید و گذشت
۶۹۱
در چشم موحدان فنون چیزی نیست
آینده و رفته جز کنون چیزی نیست
این رد و قبول شخص چند وهمی
جز بیهده گویی و جنون چیزی نیست
۶۹۲
روی از توحید و اهل توحید بتافت
واندر پی عاریت و تقلید شتافت
افلاک به هم خنده زنان میگویند
کز شمس چه یافت کز قمر خواهد یافت
۶۹۳
نارسته ز خود دامن و امان از تو گُم است
حق را نظریست با تو آن از تو گم است
ناساخته محو دید خود در دیدش
سر رشتهٔ عمر جاودان از تو گم است
اختلاف نُسخ
هیوا ۱۶۹۴: گُم > کم
۶۹۴
از مهر چو مه طرف بزرگی می‌بست
دعوی برابری به او کرد و شکست
وانگه چو شکست و داد خود را از دست
در دامن مهر همچو طفلان بنشست
۶۹۵
همواری و نرمی‌ست از این خم شده پُشت
آزادی‌جو از او که بس همچو تو کشت
مادام که آهن دل و بی اندامی
سوهان صفت‌اند عالمی با تو درشت
اختلاف نُسخ
سنا: آزادی جو از او >‌ آزاد شدن چنین
۶۹۶
سلطانی هست و حاکمی هر جائی‌ست
جز این سلطان کزونشان پائی‌ست
یعنی که به جز گرفت و گیری حق نیست
هرجا در خلق فتنه و غوغائی‌ست
۶۹۷
مقصود زمین و آسمان وقت خوش است
آثار خدای مستعان وقت خوش است
آرام ندارم من زار و آرام
اسباب همی‌خواهد و آن وقت خوش است
۶۹۸
عشق است که در خموشی و زاری رفت
در کسوت هر یاری و اغیاری رفت
از اهل درون دکان اخبار گشود
وز فرقهٔ بیرون به خریداری رفت
۶۹۹
عالم را جز بهر تومعنی دان نیست
اول تو چه بودی، آخرت جز آن نیست
آزاد بزی که نُه فلک بندهٔ تست
از مرگ مترس، جان به از جانان نیست
۷۰۰
از دل به زبان قول مرا تا گذر است
در رهگذرش صد اعتراض و نظر است
یعنی سخن که از غش و غل به در است
از معترضان دو جهان بی حذر است
۷۰۱
در جذب الاهی آنکه خلقش چو فی‌ است
هر چیز در آن جذبهٔ خاصیت ری‌ است
یعنی که تو نیستی اگر بشناسی
جز ناصیهٔ جهان که در دست وی است
۷۰۲
آدم تهی از وصف نکو آدم نیست
هر دل رنجان زشت‌‌خو آدم نیست
یعنی که ندیده کس خراشی از عشق
انگارهٔ آدم است و او آدم نیست
۷۰۳
آن دوست که دوستی او غم گسل است
جان است و دل است و راز حال است و دل است
آن دوست که با او غم دل باید گفت
آن دوست نه دوست است بل آب و گل است
اختلاف نُسخ
هیوا ۵۹۹:
۷۰۴
از شرق کسی که شمس اوحد برخواست
زین خاک چو فی پاک و مجرد بر خواست
مست می را نبود بیم و امید
هر کس که به ما نشست از خود برخواست
۷۰۵
عالم که جز سمائی و ارضی ست
انوار ترا جز طبق عرضی نیست
ذکر تو خوش است ور نه این یک کف خاک
ار زندهٔ هیچ سنت و فرضی نیست
۷۰۶
صورت که همه خلق جهان ذکر است
معنی از غیر اهل پاک و بکر نیست
یعنی به عمل نیست صلوة دایم
در چشم و دل انسان ذکر و فکر است
۷۰۷
هر چند که در خلق خروش دین است
تا ره به توحید نیابد کین است
کوران به تمام اگر عبادت کردند
کار تو به یک اشارت از ره بین است
اختلاف نُسخ
هیوا ۱۷۶۸:
۷۰۸
آن را که ز هر دو کون استغنا نیست
در بارگه عشق مقدس جا نیست
هر جا که مگس پرد چه بالا و چه پست
جز شیفته‌ و ربودهٔ حلوا نیست
۷۰۹
هر جسم اگر چه خالی از جانی نیست
در هر جائی خلوت جانانی نیست
در هر فقر غنا نیابی مضمر
در هر ظلمت چشمهٔ حیوانی نیست
۷۱۰
جهدی که ببینی آنچه دانیش نهفت
مغرور مشو که عمرو این، زید آن گفت
در عالم «اینما تولوا» کس را
چون هیچ نشد دید، چه حاصل ز شنفت
۷۱۱
عارف به جهان نه کم نه افزون دانست
بل شرح درون خویش بیرون دانست
یعنی آن را که عمرها هجرانی گفت
چون واقف شد وصال بیچون دانست
۷۱۲
شأن احد است و مخفی از هر سقط است
هر امس و غد و آنچه در آن مسترط است
تا محو یگانگی او نیست کسی
هر آمد و رفت و حشر و نشرش غلط است
اختلاف نُسخ
مسترط. [ م ُ ت َ رِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از استراط. بلعنده. فروبرنده به گلوی خویش.
۷۱۳
هر چند که خوب و زشت و سست و سخت است
در کن مکن آن شه عالی بخت است
یعنی هر چیز و کس که در عالم هست
در عرصهٔ شطرنج هویت رخت است
اختلاف نُسخ
سخت، بخت، رخت را قافیه کرده است. آیا رخت = رخ شترنج؟
رباعی ۹۸۷: شطرنج همان، عرصه همان، رخت همان
۷۱۴
عاشق دل را به خود ابد رام نیافت
بی بحر نمرده ماهی آرام نیافت
تا از کف ساقی ازل جام نیافت
جز وصل الٓه زنده دل کام نیافت
اختلاف نُسخ
سنا: ترتیب مصرع :
عاشق دل را به خود ابد رام نیافت
تا از کف ساقی ازل جام نیافت
جز وصل الٓه زنده دل کام نیافت
بی بحر نمرده ماهی آرام نیافت
۷۱۵
در خلق مگو که سازی و سوزی هست
تا از غیبش نه کار آموزی هست
جوشیدن دیگ و اشتعال آتش
گویند همی که آتش افروزی هست
۷۱۶
خلقی به صفات مختلف در تازی‌ست
ما می‌گوئیم ذات بی انبازی‌ست
هر کس به عالم است او را رازی‌ست
در پردهٔ راز ما چنین آوازی‌ست
۷۱۷
تا مختصر منت دهد لذت بخت
بس گفت و شنفت و سست می‌باید و سخت
اینجا نرسی مگر پس از مدتها
چون میوه که هست غایت سرّ درخت
۷۱۸
از حق نرسد دل ترا قوت حیات
در هر کسوت از او ندیده حرکات
خالق نتوان شناخت بی نشان خلق
کی آب غذا شود نگردیده نبات
اختلاف نُسخ
هر دو: نشاء
۷۱۹
غافل از خود اسیر این خلق درشت
شمع دل را میان آب و گل کُشت
فخر نسب و ترک حسب مذهب دیو
جز شرّ شکم ندیدم و شومی پُشت
اختلاف نُسخ
سنا: سر > شر
۷۲۰
عارف هر چند ز آدم و خاتم گفت
غیر از شرحی ز وقت خویشش کم گفت
هر کس هر چیز گفت از جنت و نار
بالله که از ذوق همان یک دم گفت
۷۲۱
عالم که به خویش قایم و محکم نیست
جز پرتو شمع خلوت آدم نیست
هر کس ز برون منکر چیزی باشد
او در حرم درون خود محرم نیست
۷۲۲
صدیق نه تاریکی زندیقان خواشت
صبح دم خویش همچو صدیقان خواست
یعنی دیدم بسی دل خسته نداشت
جز ریش گمان که مرهم ایقان خواست
۷۲۳
غیر از دنیا مراد هر احمق نیست
دانا ز پی مراد خود مطلق نیست
یعنی پی هر چه باطلان را جدیست
تا مرد نکرده ترک آن بر حق نیست
اختلاف نُسخ
سنا: جدیست> جدلست
۷۲۴
هر کس ز وجود خویشتن آگاه است
کی بخل و حسد را به دل او راه است
در عالم خاطر و سیعش محوند
هر چند که در خلق گدا و شاه است
۷۲۵
حق را همه چیز پیش مستان الست
ذکر است و سپاس، گر بلند و گر پست
با اهل دلی‌ست روی هر نکته، بلی
جز بهر شنقت نیست هر نکته که هست
۷۲۶
کارم ز فلک شکایت خانه ز اوست
او نیز به من گرفته و عربده جوست
زانگونه که میوه راست هنگام کمال
هم پوست ز مغز تنگ مهم مغز ز پوست
سنا: خانه ز اوست > خانهٔ اوست
۷۲۷
عارف که ز چشم منکران مستور است
هر کس که نه او ز معرفت او دور است
هر نقل و کرامتی کز او دارد خلق
آن را هم از او شنیده چون خود کور است
۷۲۸
هر کس روش دین خود از غیری جُست
عارف روش خود از خود آموخت نُخست
هر عضو که شد نجس به آتش شویند
جز دیده که غش ز خود به آب خود شست
۷۲۹
نفست زین بیش کذب و کین می‌اندوخت
این کج نظریت چشم یک بین می‌دوخت
اکنون پاکی و راست و آن‌ها ز تو دور
هر جا غیریست این چنین خواهد سوخت
۷۳۰
هر کس برهٔ صبر بهی یافته است
بی صبران را ز او رهی یافته است
زین واسطه گوسفند را گرگ خورد
کین دایم خورده و آن گهی یافته است
اختلاف نُسخ
سنا: تهی > بهی
۷۳۱
هر نکته که رو نمود و دل برد و نهفت
چون گفتیمش هلال، شد با آن جفت
یعنی که معانی که جهان ازل‌اند
در جانب دیده‌ جو، نه در جانب گفت
۷۳۲
در وادی غم که دل کم و جان زیستن است
هر یک غم را تلافی از صد بنشستن است
این نیست فلک که گرد من میگردد
عشق است که در طوف شهید خویشتن است
۷۳۳
تو صورت و جز آنکه ترا او معنی‌ست
هر چیز طلب کنی غرور و دعوی‌ست
در چشم کسی که اصل داند از فرع
«نحن اقرب» ز «ما توسوس» اولی‌ست
۷۳۴
شیطان که مجاز جز به او رهزن نیست
انسان که حقیقتش به جز ذوالمن نیست
آن گفته که دید در جهان به ز منی
این گفته که در عالم غیر از من نیست
۷۳۵
هر کس به جهان است در او لافی هست
کذب و صدقی و دُردی و صافی هست
یعنی که به آفریده‌ای در عالم
دشمن نشود کسی کش انصافی هست
اختلاف نُسخ
سنا: دردی صافی > دردی و صافی
۷۳۶
مخلص می‌باش، حق گزاری این است
نیکی می‌ورز، خیر جاری این است
جز حق مپرست و بر کسی بد مسپند
تغییر کلام رستگاری این است
۷۳۷
شوریدهٔ عشق را که بی تسکین است
در کل همه گفتگوی جزو آئین است
در بحر به کشتی آبِ جو می‌دارند
ز آن روی که بحر تلخ و جو شیرین است
۷۳۸
کس با صد علم جز به کس شایع نیست
غیر از همشان مشتری و بایع نیست
مرآت همند اهل ایمان، یعنی
بی آدمی آدمی به جز ضایع نیست
۷۳۹
گر کافِر و گر مؤمن و گر دشمن و دوست
در ناز و نیازش اضطراب آن سوست
گر بیخبری نداند این مضمون را
او میداند که ناگزیر همه اوست
۷۴۰
راضی بوده از آنکه اهل سخط است
با یاری اهل کفر بر یک نمط است
لطفی که به جای خود نباشد قهر است
چشمی که به چشم خانه نبود سقط است
۷۴۱
عالم تهی از کرم که حق را شان است
همچون کاشان و مردم کاشان است
حرف و کرم و کریم اکنون گر هست
بر صفحهٔ آرزوی قلاشان است
۷۴۲
گر نیکو بخت مرد و گر بدبخت است
خود در دلش از بیم اجل صد لخت است
این بند چه بند است که بر پای همه
بنهادن سهل و بر گرفتن سخت است
اختلاف نُسخ
سنا: سهل > سهل و
۷۴۳
هر چند ترا ملال و لب دوختن است
استعداد جمال اندوختن است
افسردگی تو گرمی آرد آخر
هر شمع که هست بهر افروختن است
۷۴۴
کظم غیظ است کار هر جا مرد است
در دشمن خُلق و دوست پاک و فرد است
دردیت اگر رسد ز کس داد مخواه
کان دادرسی بسی بتر زان درد است
اختلاف نُسخ
سنا: وز دشمن > در دشمن
۷۴۵
هر چند که عشق جانشان تیزتر است
نور افزون تر و بیان تیزتر است
گویا شمعند عاشقان کایشان را
هر چند که سر رود زبان تیزتر است
۷۴۶
در خلق که نست سود از ایشان جز افت
جرف انصاف کس نگفت و نشنفت
با هر دیوی که یک زمان کسی خفت
یا توأم گشت یا «انا خیر» گفت
سنا: کسی خفت > گشتی جفت
۷۴۷
هر چند که علم و جهل ما بیش و بسی ست
جاهل مشو و بدان که در علم کسی‌ست
شخصی چیزی اگر ندانست مخند
بگری که ترا نیز ندانسته بسی‌ست
اختلاف نُسخ
تکرار قافیه در همه نسخ
هیوا ۱۷۶۳
۷۴۸
جز بهر تو نیست گر نه دل کاسته است
کین ارض و سما فتاده و خاسته است
جز صاحب خانه نیست در خانه کسی
هر چند که صحن و سقفش آراسته است
۷۴۹
آدم چه ثواب، یا گناه چند است
عالم ز پی امور راه چند است
وین نیز که خلق ضال قرآن خوانند
در عالم و کار او نگاه چند است
۷۵۰
گر «بی بصری» پند ترا نپذیرفت
بشکیب که دهر بس چو کُشت و نگفت
زراقی فرعون که قول یاسین
نشنید ز موسی آخر از نیل شنفت
اختلاف نُسخ
بی بصری = از چشم من دیدن
هیوا ۱۵۷۹
سنا: کز > گر
۷۵۱
آن سو یکی و کو، کجا نتوان رفت
ناگشته ز خویشتن جدا نتوان رفت
سوئی در دوست سر نهادیم و شدیم
آری ره عشق را به پا نتوان رفت
۷۵۲
هر دم که به وصف بیش و کم آمدن است
در وحدت ذات محترم آمدن است
سبحان الله کدام رهرو دیده
یک سیر که هم رفتن و هم آمدن است
۷۵۳
مغرور خرد که جز کم و کوته نیست
شایستهٔ نظارهٔ وجه الله نیست
پروانه به گرد شمع از آن می‌گردد
کو را خبری ز آفتاب و مه نیست
۷۵۴
هر کس که نه سرگشته و ابلیس فن است
در پردهٔ اوست هر چه سرّ و علن است
افلاک و ملایکی بدین نحو بعید
محوند در آنکه اقرب از من به من است
۷۵۵
سر تا قدم تو جز به طول او نیست
هر کار کنی برون ز حول او نیست
هستی همه اوست ور بود غیری نیز
غیر از اسباب فعل و قول او نیست
۷۵۶
نیک و بد از او و فرق تمیز از اوست
هر سو هر جام و هر کس در هر چیز از اوست
هر سو نگری خداست، یعنی که ترا
هر چند که خوف از او رجا نیز از اوست
۷۵۷
این شرک که کس در او به جز ابله نیست
برداشته جز به نور وجه الله نیست
شویندهٔ چرک از لباس عالم
غیر از خاص بودن آفتاب و مه نیست
اختلاف نُسخ
سنا: ابله > آنکه ، نور وجه الله> نور و الله
۷۵۸
بر دل گر سرّ دوست تا هویدا شده است
باز از طرفیش دیده شیدا شده است
خورشید آن نیست کو تواند کم شد
ور هم شده است باز پیدا شده است
۷۵۹
انسان که ز کل و جزو خویشش خبری‌ست
ما بین مکان و لامکان همچو دری‌ست
هر چند فسانهٔ سخن بسیار است
اصل تو که آن تعقد است آن بطری‌ست
۷۶۰
عشق او را جزو اگر چه سیره‌ای‌ست
چون جستن آفتاب از شپره‌ای‌ست
در دیدهٔ معرفت از آن زاهد گول
جز مضحک تر ز هزل هر مسخره‌ای‌ست
۷۶۱
چون شمع که غیر گریه‌ام کاری نیست
جز در غم آفتاب رخساری نیست
در آتشم از دوری او و شادم
کو را ز جدائی من آزاری نیست
۷۶۲
قرآن همه سو گر چه بی تزئین رفت
خوش آنکه ز دین به سوی اصل دین رفت
شاهی به اشارت دو کس از دور بخواند
بنشین پنداشت آن یکی و این رفت
۷۶۳
تمییز بزرگ و خرد ضد کیش است
آن را که گهر شناس و اصل اندیش است
زین چرخ و ستاره و زمین و اشجار
در عالم عمر چشم طفلی بیش است
۷۶۴
عالم که مقدرش حکیم عجبی‌ست
تغییر اندیش او عجب بی ادبی‌ست
هر کس که نهاده است علمی و فنی
آن یک چندی هستی او را سببی‌ست
۷۶۵
گر مرد به اندیشه همه عالم یافت
فرع خود یافت، اصل خود چون کافت
از خود غافل که این و آن اندیشد
سرچشمه گذاشت وز پی جوی شتافت
۷۶۶
حق شو نه که سوی اوت بشتافتن است
بل بی سوی و به هر سویش تافتن است
این فاتحه در نماز بی‌معنی کم
از مهتد و ضال رسم و ره یافتن است
۷۶۷
نیکی ورزی چو آدمت نام صفی‌ست
بد باشی نیک تا ابد از تو خفی‌ست
آدم چو خلیفه بود فرزندش را
نایافتن خلافت از ناخلفی‌ست
۷۶۸
نطق ار چه ز شدت دو کون بی او سهل است
جز با او نگرویدن از بوجهل است
ساقی به جا ز مجلست می‌گوید
اندیشهٔ جائی دگر از نا اهل است
۷۶۹
حرفی که به مفصل خردمندان نیست
کان نیست در این محمل و دل خندان نیست
هفتاد و دو ملت همه شد یک جا جمع
چون نیک نگاه می‌کنم چندان نیست
۷۷۰
سر تا قدمت منطق ذات ازل است
عالم همه آیات ترانه بدل است
بادیست دم تو حامل حشمت نطق
این راز نهفته را سلیمان مثل است
۷۷۱
هر چند که داد و گیر حق را دین است
هر کس که سوای اوست او طین است
زین عدل نه آن زیاده نه این کم شد
اما روش تجلی او این است
اختلاف نُسخ
سنا: سوای > هوای
۷۷۲
نطقت که برون از او گدا و شه نیست
جز پرتو آفتاب وجه الله نیست
گویی سخنی و عالمی اندیشی
خود بالاتر از آنچه گویی ره نیست
۷۷۳
هم در ره خلق را خبردار یکی‌ست
هر یک به مثابه‌ای و در کار یکی‌ست
هر چند ثبات و سیر ضدند به هم
چون نیک نظر کنند پرگار یکی‌ست
اختلاف نُسخ
سنا: در ره > ذره
۷۷۴
آنم که خروش و جوش من هر نفسی‌ست
هر دم میلم به سوی هر چیز وکسی‌ست
دریای مَحبت است این سینهٔ من
در هر موجش هزار خاشاک و خسی‌ست
۷۷۵
ای گشته دلت به مهر آن یکتا جفت
در رقص به هر نکته ز هر ذره شنفت
یعنی گر نیست با تو آن جان جهان
حال تو چراست هر گه هر چیز که گفت
۷۷۶
ای گلشن حسن کز توام بوی بسی‌ست
کس بی تو به صحرای هوا همچو خسی‌ست
یک دم آرام بهتر از صد کامم
کین با تو و آن‌ها به هوا و هوسی‌ست
۷۷۷
حق ناطق کل و از چه و چون به در است
خلقش چو هدف نشان تیر اثر است
رو مبدأ هر سخن طلب تا برهی
یک‌سو ز کمان امان و یک سو خطر است
۷۷۸
ترکیب وجود آدم از هم می‌ریخت
گر نه نظری به آدمی می‌آمیخت
جمع آمده چار مهره در یک رشته
هر مهره فتد جای اگر رشته گسیخت
۷۷۹
دم را به نفخت فیه باید پیوست
وز آب و گلی مردنی بگسستن دست
ای عیسی نطق کز فلک بیرونی
در زیر فلک به جز خر طبع چه هست
اختلاف نُسخ
سنا: مردنی > دنیی
۷۸۰ تکرار ۶۰۰
در دایرهٔ مجاز پر گفت و شنفت
هر کس که رسید در حقیقت بنهفت
آن کو همه عمر از سخن می‌لافید
در آخر کار کس ندانست چه گفت
۷۸۱
این بود وجود که گهم گر نیکوست
زان است نکو کائینهٔ آن دلجوست
از ضیقهٔ دل در عدم و می‌گویم
آن لحظه که شیوه‌ای ندیدم از دوست
اختلاف نُسخ
سنا: خیقه > ضیقهٔ، عدم> عدم و، ندیمم > ندیدیم
هیوا ۷۶۸: گه گهم گر، خفت ضعف در، ندیدم
۷۸۲
از قول اثر چون که به حق همرازی‌ست
دیگر همه بی نشانه تیراندازی‌ست
دین و دنیا به گوش من می‌گویند
هر چیز که نشان ندارد بازی‌ست
اختلاف نُسخ
سنا: بی > پی، نشاء
هیوا ۶۷۶: نشان
۷۸۳
هر چند که عدل و علم و ظلم و جهل است
حق بیند و مظهرش کسی کس اهل است
گر علم از عمر و جهل از زید بود
حق گفتی که دین است دون او سهل است
اختلاف نُسخ
سنا: گفتی > گو
۷۸۴
تعریف سرشت هر کس و مشرب اوست
هر رنگ حکایتی که آن بر لب اوست
قول فاحش ز عیب نفس و عقل است
فرزند کچل ز خبث ام و اب اوست
۷۸۵
آن شوخ که عشق من ز حسنش رو یافت
گویا محوم در آن رخ نیکو یافت
از بیخبری به کوی نظارهٔ او
گم شد دل چون آئینهٔ‌من، او یافت
۷۸۶ تکرار ۲۶۵
هر کس محل شناس و عالی نظر است
هر جا باشد گُزیده و معتبر است
همچون مگسی که می‌نشیند بر چشم
مکروه به جای عین مکروه‌تر است
۷۸۷
عارف با خویش گشته خلوت ساز است
هر چند در انجمن سخن پرداز است
همچون دم نائی و خروشیدن نی
این یک راز است گر چه صد آواز است
۷۸۸
آن فرقه که عشق همدم ایشان است
شادی ابد مسلم ایشان است
ای گشته قبول او ز خلق عالم
این غم که تو میخوری غم ایشان است
۷۸۹
اجسام به خیم عشق همچون سنی‌ست
جان پاک زند لانش بسی‌ست
مصباح که در زجاجهٔ وحشت دارد
او صد فتیله نیست صید رهی‌ست
۷۹۰
مسکین انسان که هیچ گه خرم نیست
در هیچ صفت خلاصی‌اش از غم نیست
گویند که فقر از بلاهاست امان
این نیز ز هیچ ابتلائی کم نیست
۷۹۱
افسانهٔ عقل جمله از ما و من است
آن ما و منی که همچو بت راهرن است
ای برده ز دوست جذبهٔ عشق ترا
شرح آن کن که بهترین سخن است
۷۹۲
غیر از یک دم نشانی از آدم نیست
آدم تا نیست باز عالم هم نیست
بتوان بدهی زهر که خواهی گفتن
یعنی که کسی برون از این یک دم نیست
۷۹۳
در راه طلب جز آنکه درمانی نیست
غیز از عدم وجود خود دانی نیست
زان ره نبرد کسی به آن ذات که او
در عالم پیدائی و پنهانی نیست
اختلاف نُسخ
سنا: عدم وجود > عدم و وجود
۷۹۴
آن آب حیات کش دل ما تبع است
بیرون ز جهان خمس و ست و سبع است
یعنی که برو عشق بجوی و توحید
کاین عقل تو ربط چارپای طبع است
۷۹۵ تکرار ۷۶۱
چون شمع که غیر گریه‌ام کاری نیست
جز در غم آفتاب رخساری نیست
در آتشم از دوری او و شادم
کو را از جدائی من آزاری نیست
۷۹۵
گاهی نظری به آنکه آن چون گنج است
گاهی خبری از اینکه این شش پنج است
ابروی تو بالای دو چشم پر فن
شاهین ترازوی حقیقت سنج است
۷۹۶
نامرد نه محو غنی ذوالمنن است
محتاج هزار مکر و زرق است و فن است
هر چیز که جز عنایت، آثار یقین
آن وسوسهٔ هستی ناحق ظن است
۷۹۷
خاک ره فقر شو نه خوار منت
کوه محنت به که غبار منت
جنت گرو عمل از آن کرد کریم
کو نپسندید بر تو بار منت
۷۹۸
ز آنگونه که سیر شیر در بیشه خوش است
مر انسان را صمت و سکون پیشه خوش است
آیات و حدیث و شعر و هر قول شریف
گویند سخن ز بعد اندیشه خوش است
۷۹۹
ما را به جهان گر چه خروش سخن است
آن کس که سخن به اوست قدسش وطن است
ما بند مکان و دوست بیرون ز مکان
بلبل به قفس نالد و گل در چمن است
۸۰۰
گفتار گُزین به عارف با برکات
خاموش نشین به زاهد بد حرکات
عالی‌ست سخن با یکی و ذوق یکی
سمعی درجات آید و شمعی درکات
اختلاف نُسخ
سنا: ذوق > دون
۸۰۱
این راز به جز مستی پنهانی نیست
این جوش و خروش غیر نادانی نیست
صد حال کنم ز خویش بیرون نروم
رقص عاشق به دست افشانی نیست
اختلاف نُسخ
سنا: مستی > هستی
۸۰۲
هر دم که دمید در تو نائی بنهفت
اندیشه شد و تو آن ز خود دور به افت
گفتی که کجایم و کجا خواهم بود
هم در سخنی که گفتی و خواهی گفت
اختلاف نُسخ
در نسخ دیگر بررسی شود
هیوا۱۸۱۷ : اندیشه شد و توان ز خود دور به افت
۸۰۳
خود را هرگز رسته ز دق نتوان یافت
تا آئینهٔ رب فلق نتوان یافت
جز عدل که آن علامت انسان است
از دنیا و دین مراد حق نتوان یافت
۸۰۴
تا ذات به انسان به صفات خود نیست
جان را فرصت نیست، جهان را ند نیست
سر رشتهٔ رازی که بود در تو گره
ناداده به دست دیگری ممتد نیست
اختلاف نُسخ
هیوا ۹۳۹: ند نیست > بد نیست
ند به چند معنی آمده است: رشد، افزونی، نمو، برومندی، نیکوئی، خوبی، همتا
۸۰۵
در حق محبان کرم اندیش‌تر است
در محبوبی هر آنکه او بیش‌تر است
گفتند به عاشقی که معشوق تو کیست
گفتا نگو که لطف آن بیشتر است
۸۰۶
عاقل آن خوان که غیر خود داند دوست
عاشق آن دان که عالم آئینهٔ اوست
زانگونه که ناز مرد در عقل بد است
در عشق نیاز نیز چندان نه نکوست
۸۰۷
نور مصباح مجلست را شده رویت
آیات مفصلات «ان کنت رأیت»
لف ولی و نشر نبی شد حق را
اخفا اظهار چون دو مصرع یک بیت
اختلاف نُسخ
سنا: محملت > مجلست
۸۰۸
آن زد دم فقر، در غنا کام نیافت
وین جست غنا و فقر جز دام نیافت
در هر سخنی که گفت هر کس خود را
تا در صفتی ندید آرام نیافت
۸۰۹
از خلق جهان آنکه خبردارتر است
عاجزتر و مفلس‌تر و بیکارتر است
در باغ به سیر باغبانی می‌گفت
خوش میوه‌ترین درخت کم بارتر است
۸۱۰
رایت به شه ایستاد و شه رایت خواست
غایت اول، اول هم غایت خواست
هر چند که دیدیم در این سایه و شخص
آیت همه ذات جست و او آیت خواست
۸۱۱
بینائی مرد تا به دید او نیست
پرده از روی کار او یک‌سو نیست
این هر دو جهان چو غیر شأن هو نیست
لعب و لهوی در این میان نیکو نیست
۸۱۲
انسان غیر از نفخت اعلانش نیست
در نطق به جز آلت آن اذعانش نیست
هر چیز که گفته هر کسی در عالم
بی این تاویل اصل و ایمانش نیست
اختلاف نُسخ
سنا: جانش > اذعانش
هیوا ۷۱۱: اعلانش > اعلامش، جانش > عامش . در این صورت اشکال قافیه دارد
در این بین سنا درست است. همهٔ این‌ها بستگی به حوصله، جستجو، تجربه و اندیشیدن دارد.
۸۱۳
ممسک همه سود خواست، نه یار و نه دوست
زین بیم که خرج خواهد و این نه نکوست
مانند دهان کوزهٔ تمغاچی
کان بسته ز هر چه جز ره مدخل اوست
اختلاف نُسخ
سنا: چرخ > خرج
۸۱۴
اوضاع غلط‌نمای مستحسن اوست
تا واقف نیست مرد از این دشمن و دوست
صد پند دهد که یک مرادم ندهد
رقص اعلاعلای ادنی فن اوست
اختلاف نُسخ
علالا یا آلالا، صدائی که در رقص عروسی‌ها شینده میشود.
۸۱۵
محو ره عشق را چه باک از اجل است
در عالم حال امس و غد بی محل است
پیش آن کس که اصل داند از فرع
یک دم که خوش است بهتر از صد امل است
۸۱۶
هر چند که مرد لب خمش روترش است
گر همنفسی بود سبک روح خوش است
یعنی که سخن محرکی می‌خواهد
گر دریا هست بی نسیمی خمش است
۸۱۷
چون بحر از ماست ابر و نم هم از ماست
بسیار چو از ما شد و کم هم از ماست
ما اهل دلیم و عالمی زیر نظر
چون جام به دست ماست جم هم از ماست
۸۱۸
خورشیدوشی که ذره‌ای عور نداشت
آئینه صفت مرا ز خود دور نداشت
هر کس آمد در صفتی کرد قبول
از من جز خویش هیچ منظور نداشت
۸۱۹
اسباب سخن شد صف دشمن و دوست
و این است انسان دگر رگ و ریشه و پوست
هر کس گوید که این بد و آن نیکوست
وین طرفه که خود همان سخن هستی اوست
اختلاف نُسخ
سنا: رگ و ریشه
۸۲۰
نگرفته ز ما بوی چه مستور و چه مست
از معنی جسم و جان خود طرف نبست
چون نخل تریم ما در این نخلستان
در بیخبری مایهٔ هر چیز که ست
۸۲۱
در انفس و آفاق به هر جهت میل است
گر ره ننماید به سوی حق ویل است
قلب بی نور هست عضوی از تن
خورشید سیاه پاره‌ای از لیل است
۸۲۲
از نیک و بدی که مرد دل بستهٔ اوست
عین او محو او و شایستهٔ اوست
مستی به تجرع امتدادی دارد
یعنی که بقا به ذکر پیوستهٔ اوست
۸۲۳
هر شاه و گدا و جاه و دریوزه که هست
از وی خبرت گیر همه روزه که هست
سرچشمهٔ غیب است دل روشن تو
زان چشمه پر است هر خم و کوزه که هست
۸۲۴
تا مرد ز مسجد حرام شبهات
داخل نشود به مسجد اقصای ذات
واقف نتواند شد از اسماء و صفات
اینک خیر سنریهم من آیات
۸۲۵
تا وقت برون ز عالم و آدم نیست
آرام و ثباب و انس را ملزم نیست
هر لحظه به فتنهٔ دگر می‌افتی
در کوی خیال پای دل محکم نست
۸۲۶
در نیکوئی محض بشر بی صبر است
ور بد کند و مگو شمار و کبر است
یعنی آن راه که راستان می‌پویند
راهی به میان اختیار و جبر است
۸۲۷
ناکرده به خویش صد رهت دشمن و دوست
حیران نشوی و مضطرش وین نه نکوست
ز آیات شوند آشنای آن ذات
نامی و گمانی نه شناسائی اوست
۸۲۸
درویش و فقیر خسته کم دارد دوست
غیر از غنی که هر کم و بیش از اوست
یعنی هر چند در جهان می‌نگرم
جز حق به کسم نه آشنائی نکوست
۸۲۹
شاه ازلی که بر سریر ابدیست
شرط طلبش ترک فضولی و خودیست
خورشید به شرق و غرب هر جا خواهی
خود می‌آید، سعی تو از بیخردیست
اختلاف نُسخ
سنا: ازلی
۸۳۰
رهرو چو به خود رسید در منزل خفت
یعنی او شد معنی هر گفت و شنفت
هر امس و غد و جنت و ناری که شمرد
جز زادهٔ آن دمی که آن را او گفت
اختلاف نُسخ
سنا: که
۸۳۱
هر چیز در این کون و مکان جلوه‌گرست
آن صورت قول صاحبان نظرست
چیزی که ببینی و نگوئی سهل است
رازی که ببینی و بگوئی خبر است
اختلاف نُسخ
سنا: نگوئی
۸۳۲
با انسان است گر بد و گر نیکوست
پیدائی هر چه هست چه مغز و چه پوست
یعنی هر کس که خویشتن را بشناخت
آن جام جهان نما که می‌گویند اوست
۸۳۳
بی برد به خود مرو اگر خالی نیست
از هر دو جهان چو غیر او والی نیست
در بادیهٔ خیال دود و گردی‌ست
هر چیز که او نباشد و حالی نیست
۸۳۴
موجود منزهست در نتوان یافت
او را مادام کان بصر نتوان یافت
در خالق اندیشه مکن کاندیشه
کیفیت رهرو از اثر نتوان یافت
۸۳۵
گوینده یکی‌ست گر چه بس فقر و غناست
در خلق خروش انت و هو داناست
هر کس گوید که من فنا خواهم شد
زین بی‌خبر است کاین زمان نیز فناست
۸۳۶
جز جانب عشق نیست هر میل که هست
هر نیک و بد و ترنم و ویل که هست
هفتاد و دو فرقه را طلبکار یکی‌ست
سوی بحر است سیر هر سیل که هست
۸۳۷
عالم که بسی نیک و بدش در تک و پو ست
چون صیدگه شه است و پر از هی و هوست
خلق پی دین و دنیا آگه نه ز حق
هر صیدی را کمند او در خور اوست
اختلاف نُسخ
اساس: یک پوست
سنا: یکپوست
هیوا ۱۴۵۱: در تگ و پوست
۸۳۸
خوش زیستن و لاف منی چیزی نیست
هم مسکنت و فروتنی چیزی نیست
غیر از شهوات و آرزوی شهوات
در عالی خلق درونی چیزی نیست
۸۳۹
هر چند ترا بسی رجا و خوف است
چون در نگری کوی فتا را طوف است
داری نفسی به گفتگوی دو جهان
یک چند خود آن عاریت این خوف است
۸۴۰
عاشق که سرای نور کاشانهٔ اوست
عالم همه ظلمت است و بیگانهٔ اوست
پروانه‌ از آن به شمع در می‌آید
کو پندارد که آن در خانهٔ اوست
۸۴۱
در عشق که گفتگوی ما و من نیست
در ساز به خود، به خود بهتر ازینت فن نیست
از راز تو جز حق که یقین می‌داند
کس را بهرهٔ به غیر سوء الظن نیست
۸۴۲
کامل متواضع و نیاز اندیش است
ناقص متکبر و نازش کیش است
خورشید مرید ذره‌های خویش است
هر چند کمال بیش ارادت بیش است
۸۴۳
بی‌واسطه راند حکمی آن رب الست
این خلق و خروش او به مدت پیوست
فارس طی کرد در دمی میدان را
آن گرد که بر خواست از او دیر نشست
۸۴۴
کارت همه روز گر چه از عیب بریست
غیر انگیزی و زشت و زیبا ثمریست
چون ملک از تست هر چه خواهی میکن
این‌ها چه بهانه گیری و فتنه‌گریست
۸۴۵
در عشق که او ز هر علامت به در است
یعنی که هنر عیب و سلامت خطر است
در هز که رسید خصم، عیب ما گفت
پنداشت که ما را ز ملامت ضرر است
۸۴۶
عالی قدری که با اراذل پیوست
نبود عجبی اگر شود قدرش پست
آری آن را که در ره عام نشست
پا مال اگر کنند جای آن هست
۸۴۷
هر کس گوید که جز من از حق عاریست
اما چو رسد ز حق به یک دق عاریست
هر چند نگاه می‌کنم می‌بینم
عقل است که با این همه رونق عاریست
۸۴۸
غافل از خود بقای دیگر پنداشت
گفت اسم همه ندای دیگر پنداشت
حکمت بنگر که راز سربستهٔ عشق
از خود بنشید و جای دیگر پنداشت
۸۴۹
هر چیز که بینی آیت ذات علی‌ست
چون آینه کش شخص خفی عکس جلی‌ست
از چهر جهان که آن عبارت ز نبی‌ست
هر کس که به سرّ خود پی برد ولی‌ست
۸۵۰
پیداست که بی بصر به غیر از گم چیست
ور هست بصر اوست همه مردم چیست
در وحدت ذات کثرت حشر مجو
نقد خور هست، نسیهٔ انجم چیست
۸۵۱
حق با تو، دل تو هجر فرسودهٔ کیست؟
دنبال هواست ور نه بربودهٔ کیست؟
عالم نبود به جز تمتع چیزی
ترک همه بهر هیچ، فرسودهٔ کیست؟
اختلاف نُسخ
هیوا ۱۰۵۶
۸۵۲
صاحب نظران دو باره زادند و گذشت
دل را به نفخت فیه دادند و گذشت
یعنی هر چیز در دو عالم گفتند
نام آن را سخن نهادند و گذشت
۸۵۳
عالم به تمام آئینهٔ‌ سلطانی‌ست
هر کس به تعصبی که این به دانی‌ست
در خلق سبب نفی ولی الله را
اکثر غلوی مَحبت نادانی‌ست
۸۵۴
این خلق که عقل را به خود ناخلف است
بیخوف و رجای نار و جنت تلف است
چون خر که به راه راست آرندهٔ او
خوف چوب است یا رجای علف است
۸۵۵
هر چیز به ضد خویش در جلوه‌گریست
بی ظلمت و نور کس ندانس که چیست
مرد ره را تواضع افزاید قدر
خورشید مغرب و شرق اکثر مریست
۸۵۶
از اکل و لباس آراسته میدارندت
همچون مه ناکاسته میدارندت
چندین لشکر که بر فلک می‌گردد
پاس از عدم خواسته میدارندت
۸۵۷
آن شاهد غیب کش نه کس گستاخ است
هر لحظه فراز منظر این کاخ است
من بیخ گزینم از درخت عالم
اما چه کنم که میوه‌اش بر شاخ است
۸۵۸
گاهی بینی که بس معانی در گفت
بیخود آید به آشکارا به نهفت
گاهی بینی که ناگه افسرده شوند
گوینده ز گفت و شنونده ز شنفت
۸۵۹
بی محنت چند آشکارا و نهفت
کس را اهل کرامتی نتوان گفت
آدم شاه است ملک درد و غم را
بر سر ننهاده تاج کرمنا مفت
۸۶۰
یا رب ز کجا است اینکه نفسش دون است
هر کس هر چیز خلق او بیچون است
آن نفس به دار و گیر او قانع نیست
نز دایرهٔ صنعت او بیرون است
۸۶۱
هر لحظه در این عالم افتاده شکست
صد کش‌مکشم هست و مرا هیچ به دست
من ناله کنان و حکیم می‌گوید بس
جز کام تو هم مصلحتی دیگر هست
اختلاف نُسخ
سنا: بس > پست
۸۶۲
آگاه چو گوش بر حقیقت انداخت
در شاه و گدا یک نفسش سر خوش ساخت
در صنعت نائی چه تفاوت واقع
گر نغمه بلند کرد و گر پست نواخت
۸۶۳
موجود برون است ز هر خوبی و زشت
هر خوبی و زشت هست آثار سرشت
وارستهٔ خویش را غم و شادی نیست
دیوانهٔ عشق را چه دوزخ چه بهشت
۸۶۴
تشبیه چو اتصال تنزیه شناخت
گویا که رسول سر به معراج افراخت
چون برزخ تشبیه توئی، تنزیه
معراج حقیقی به خود باید ساخت
۸۶۵
تو یک ذاتی گرت هزار آشوب است
دیگر همه دود و گرد و زشت و خوب است
این راز که در پردهٔ یکتائی توست
کس محرم آن نیست، از آن محجوب است
۸۶۶
در هر نظر و در قدم و در هر دین است
بی باک از رد و فارغ از تحسین است
عمری ز دو عالمش برون می‌گفتم
اکنون اینجا و این چنین و این است
۸۶۷
چندان که در او لطافت و مطلوبی‌ست
در جان من از روی آن محبوبی‌ست
چون ماه تمام مهر آن رو شده‌ام
آری آری، عشق به قدر خوبی‌ست
۸۶۸
در حق طلبی به حال باید زد دست
وز ماضی و مستقبل چشم و لب بست
من می‌شنوم از « هو فی شان» همه روز
در ساز بدو راز همینگونه که هست
۸۶۹
هرگز به مکانی نبرد آب خورت
کانجا نشود میل مکان دگرت
تا دل به فضای لامکانی نرود
هر جا که روی کم نشود درد سرت
۸۷۰
کارت به کسی درون جان افتادست
آن کس که بنای جهان بنهادست
هر چیز که رو به سوی بیرون گوئی
حرفی چند است و کار او بر بادست
عیب قافیه : افتاده، بنهاده، باد
۸۷۱
در عالم هر چند پس و پیش و کمی‌ست
اصلش یکی و آن توئی اینجا نه غمی‌ست
هر ماضی و مستقبل را حال توئی
گر چرخ هزار سال گشته‌ست دمی‌ست
۸۷۲
از داد و ده فلک که سود جان نیست
جز خانهٔ بطن و فرج آبادان نیست
یعنی هر چیز کان نعیم خلق است
گر بشناسی جهنمی جز آن نیست
۸۷۳
آدم هر چند پایهٔ سهل نداشت
از نکتهٔ تحقیق بجز جهل نداشت
خاموش از آن شدیم کاندر عالم
راز دل ما بغیر ما اهل نداشت
۸۷۴
شئی معهود اگر چه صورت‌گیر است
از ظن تغافل جفا تأثیر است
ور نه صد ازین اگر نیاید به ظهور
نتوان گفتن گر عدم تیسیر است
۸۷۵
در پیشگه الست که آگاه نداشت
آخر که بلی گفت چو کس راه نداشت
زین مساله فصول کش عقل مضر
جز حصن حصین یفعل الله نداشت
۸۷۶
نی عام که گفت غیر جسم و جان چیست
نی خاص که جز وجه ندانست آن چیست
این بیم و امید جنت و نار چراست
وین نکتهٔ‌ «کل من عیلها فان» چیست
۸۷۷
امروز ببایدت به خالق پیوست
وز امس و غد و بیم و امید آن رست
کس این طرف و آن طرف خلق ندید
ور دید هم از روی همین دید که هست
۸۷۸
یا رب حسن مآب باد اجابت
بیرون از خاک و آب بادا پایت
کاری نکنی کز آن پشیمان گردی
یعنی همه بر صواب باد آرایت
۸۷۹
ما را غم وهم از دل افکار بریخت
اوراق مراد از کتاب‌ها کار بریخت
دلتنگی و امید گشاد از ما رفت
آن غنچه شگفت و آن گل از بار بریخت
۸۸۰
زین سو چراغ شهوت افروخته است
زان سوی طریق عفت آموحته است
آن صوفی مست محو این بوده که او
گه خرقهٔ خود دوخته، گه سوخته است
۸۸۱
گه دور فلک همه مراد ما خواست
گاهی همه نامرادی و غوغا خواست
در معرکهٔ طلب به میدان نظر
گه خواست شود غالب و گاهی ناخواست
۸۸۲
بر درگه شه علم زدن گستاخی‌ست
با خصر دم از قِدم زدن گستاخی‌ست
آئینهٔ هر دو عالم است او، یعنی
در حضرت دوست دم زدن گستاخی‌ست
۸۸۳
جانان کرده تجلی بر جانت
زان بیخودی و مظنهٔ هجرانت
پیدائی او چو می‌کند پنهانت
هجران تو از تست نه از جانت
۸۸۴
باید چو زرت گداخت ای پاک سرشت
تا غش رود از تو، یعنی اندیشهٔ زشت
القصه که در عالم زشت و زیبا
با خام چو دوزخیم و با پخته بهشت
۸۸۵
از بدو جهان و عود از دشمن و دوست
آگاه نشد کس ار چه در گفت و گوست
امس و غد عارفان زمانی مشناس
بل بیچون دان که اول و آخر اوست
۸۸۶
بیم و امید دنیا و دین از دوست
بهر اصلاح کار خلق بدخوست
چون صالح گشت مرد و داور بشناخت
ناگه بیند که اول و آخر اوست
۸۸۷
گه با خالق اثر ز کفر و دین نیست
گاهی جز خلق و ملت و آئین نیست
یک‌سو تنزیه و یک‌سو تشبیه است
انسان ما بین و حد او جز این نیست
۸۸۸
در عالم ما توسوس از خالق تست
این نیک و بد جنت و نار تو درست
دهقان ازل به خاک آدم تخمی
کآغاز فکنده بود انجام برُست
۸۸۹
عالم همه در چشم کسی کز خود رست
فرعی‌ست به اصل در گسست و پیوست
هر جوی که پیوند به دریا دارد
آن را همه آب کنده نه بیل و نه دست
۸۹۰
خود را چو نکافتی کرا خواهی یافت
بر هرزه شتافتی کرا خواهی یافت
در آئینهٔ جهان که جز عکس تو نیست
خود را که نیافتی کرا خواهی یافت
۸۹۱
در معرکهٔ عشق نه هر کس غازی‌ست
کانجا همه با تیغ بلا دمسازی‌ست
عشقی که چو شیران نکشد در خونت
عشقش نتوان گفت که روبه بازی‌ست
۸۹۲
هر چند که کس شهره به وصف خوبی‌ست
تا خوش نشود خاطر او محجوبی‌ست
یعنی هر علم و فن که در انسان است
موقوف محب، منتظر محبوبی‌ست
۸۹۳
در عشق ز عقل راه دخل و دق نیست
امید و هراس چند و چون مطلق نیست
با دنیا و دین کار ندارد عاشق
مستی و خمار در شراب حق نیست
۸۹۴
پرسیدم از ابلیس که هجران وطن است
چون آدمیان جرأت طاعت نه فن است
گفتا که نشد کار مرا با این راست
ور نه بد و نیک در جهان پیش من است
۸۹۵
خلق از پی سود خویش جز کیدش نیست
پروای زیان عمرو و زیدش نیست
همچو صیاد بیخرد بر سر دام
کز شادی خوشتن غم صیدش نیست
۸۹۶
ای کاتب کل را به سر کلک الست
در دفتر تو ثبت چه، مستور چه مست
هر دم خود را به رنگ دیگر دیدی
ای داده خبر ز هر چه در عالم هست
هیوا ۷۵۶
۸۹۷
موجود یکیست، رب پیدا و نهفت
از نطق تو و سمع تو درگفت و شنفت
هم آن صانع که طرح آفاق انداخت
در نفس نفخت فیه من روحی گفت
۸۹۸
یک دید همی بهر حکایت ساری‌ست
بل از فلک ذات در درایت باری‌ست
داند سخن چند مقلد اما
از نکتهٔ تحقیق به غایت عاری‌ست
سنا: در آئینه یاری‌ست > درایت باری‌ست
۸۹۹
ای آنکه ز معرفت به فرقت تاجی‌ست
با تست شهی که عالمش محتاجی‌ست
بگشای نظر که هر نظر دیداری‌ست
بردار قدم که هر قدم معراجی‌ست
۹۰۰
آنجا که تمتع جوانمرداند است
پاک از تأثیر گردش گردان است
علم و عملی که ره ندارد به بقا
همچون دندان اول خُردان است
۹۰۱
بسیار ابله که عاقلش تسلیم است
وز بیخردی او دلش در بیم است
در کوچهٔ تنگی که خری می‌گذرد
ره دادن او نه از سر تعظیم است
۹۰۲
امر حق را برای کس حاجت نیست
مهر و مه را ضیای کس حاجت نیست
من می‌گویم که حق بچربد یا رب
حق می‌گوید دعای کس حاجت نیست
اختلاف نُسخ
بچربد؟ بحربد؟ نسخ دیگر کاویده شود
۹۰۳
هر لحظه در او دو کون خود را گم یافت
و آنگه الهام «یا عدم قمقم» یافت
این راز دقیق را کسی کو طلبید
در معنی «اذکرونی اذکرکم» یافت
اختلاف نُسخ
هیوا ۱۸۸۱: خود را گم یافت، با عدم
از رسم الخط قدیم نوشتن گُم و کَم تفاوتی ندارد.
« وانگه الهام با عدم قمقم یافت» اشتباه است چون شاعر عبارت عربی آورده است که خطابی است «
یا عدم قمقم» برخیز ای
ناچیز. این قدرت آفرینش است در انسان. و این قدرت آفرینش از کجا می‌آید؟ پاسخ سحابی این است:
اذکرونی اذکرکم
بقره «152» فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لِي وَ لا تَكْفُرُونِ‌
۹۰۴ تکرار ۸۲۰
نگرفته ز ما بوی چه مستور، چه مست
از معنی جسم و جان خود طرف نبست
چون نخل تریم ما در این نخلستان
در پنجرهٔ ماست هر چیز که هست
۹۰۴
کس جز در خور نصیب نتواند داشت
خس چون گل عندلیب نتواند داشت
پا تا سر عنکبوت اگر حُب باشد
غیر از مگسی حبیب نتواند داشت
۹۰۵
از حضرت جانان که به رهش جان رفت
عقل ار مثلی زند به آن نتوان رفت
هرچند که این به هستی آمد آن رفت
نادان آمد به کوی او، حیران رفت
۹۰۶
از بالائی و پستی استاد الست
در کوی بلی تعبیه‌ای بر هم بست
و آن درد و کشش بود که از هم بگسست
بالای بالا شده، پستی شد پست
اختلاف نُسخ
سنا: بالا شدستش پستی پست > شده، پستی شد پست
۹۰۷
از چون و چرائی دو جهان آن کس رست
کز ترک اضافه داد توحیدش دست
اینجا هر مرد هیچ تکلیفی نیست
ز انروی که او چنانکه می‌باید هست
اختلاف نُسخ
سنا: چرا > چرائی، مکر > کز
۹۰۸
آن دم که ز بزم دید می‌خواهی یافت
آئینهٔ ما ز کل شیئ خواهی یافت
ای آنکه نداری و نجوئی این دید
با ما ره بازگشت کی خواهی یافت
۹۰۹
آن یکتا را که یار و انبازی نیست
هر جا که دوئی‌ست کار پروازی نیست
ناگشته دو یار متحد رازی نیست
ناخورده دو دست برهم آوازی نیست
۹۱۰
عاقل خبر از علم و هنر داد و گرفت
غافل همه بهرهٔ شور و شر داد و گرفت
در آینهٔ جهان نمایندهٔ خلق
هر طور که شد مرد خبر داد و گرفت
اختلاف نُسخ
هیوا ۱۴۴۱
۹۱۱
در بینش عاشق که محو وصل است
ذاتی‌ست کز او هر دو جهان یک فصل است
یعنی کثرت کسی به وحدت آرد
کش مختلفات فرع شرح اصل است
۹۱۲
عالم از ما و خلق عالم از ماست
آدم از ما و کار آدم از ماست
خلاق‌ تراست، چون تو، اعمال تو نیز
چون شمع از ماست پرتوش هم از ماست
اختلاف نُسخ
هیوا ۱۴۴۳:
عالم از ماست و خلق عالم از ماست
آدم از ما و کار آدم از ماست
خلاقی راست چون تو اعمال تو نیز
چون شمع از ماست پرتوش هم از ماست
می‌بینیم که چقدر برداشتها از خوانشهای گوناگون معنیهای گوناگون و واگرا میدهد
نسخ دیگری نیز بررسی و کاویده شود
۹۱۳
چندین غوغای خلق بی همتک چیست
در باب که، مقصد که و مستمسک چیست
غازی در جنگ و کافِر اندر خنگ است
اما بنگر که نیست، هر یک چیست
اختلاف نُسخ
هیوا ۱۰۳۷: خنگ > جنگ
۹۱۴
عالم که ز حول حق به جز حق‌جو نیست
جز نعرهٔ لا الٓه الا هو نیست
در غایت جد و جهد و بُعد است و ضلال
وین طرفه که جز موج محیط او نیست
۹۱۵
دیدم به مناجات دو کس را پیوست
این با خود و هوشیار و آن بیخود و مست
هر چیز که این جُست نشد جز گاهی
هر چه که او گفت همه صورت بست
اختلاف نُسخ
سنا: جست > حسب، همه > همو
هیوا ۱۳۰۷: گاهی > کاهی
کاهی و گاهی در رسم الخط نسخ همسان نوشته می‌شده. قضاوت در بارهٔ آن بستگی به تفسیر ما دارد
این جُست و آن دیگر که بیخود و مست بود گفت. باز میگردد به دید سحابی که گفت همان قُل است و ق
ل همان باش!
۹۱۶
در دیدهٔ معرفت اگر کوری نیست
بر وجه خدا حجاب مستوری نیست
دوری تو از مطالب مختلف است
مطلوب اگر خدا بود دوری نیست
۹۱۷
پیوند کسی که با خدا محکم نیست
مشتی خاک است، اگر نباشد غم نیست
خلق بد عهد از فنا جان نبرند
آن را که وفا نیست بقائی هم نیست
سنا: بقائی > بقای
۹۱۸
دارم از ثبت و محو آن رب الست
کای فرح گشاده و گاهی غم هست
جز آنکه مفرح است یادش نکنم
ذکر و نسیان مرا بود گر در دست
۹۱۹
تا دیده به نور ایزدی بینا نیست
بر مرد در وجود هرگز وا نیست
او در دو جهان هیچ ندارد کو را
این می‌گذرد چو برق و آن پیدا نیست
اختلاف نُسخ
سنا: او > و آن
۹۲۰
مغروری عشق بین چه حکمت انگیخت
تا پیوندم ز دین و دنیا بگسیخت
در زهد به خاطرم نیامد جز کام
چون کام رسید زهد در من آویخت
۹۲۱
دیدم همه را به وحد خود در وطن است
دلبردهٔ‌ غیر را به غربت حزن است
پیش آن کس که صاحب علم و فن است
یک گوشهٔ غم به از هزار انجمن است
۹۲۲
آن جان جهان که متصل واصل تست
اندیشهٔ خویش تا کنی فاصل تست
هر چند که در کار تو در می‌نگرم
بیحاصلی تو از غم حاصل تست
۹۲۳
پیوسته ز دلفروزی آن پاک است
کت هستی سمع و بصر و ادراک است
جان پرتو او و چون ز تن بیرون رفت
آن لحظه تو نیستی که مشتی خاک است
اختلاف نُسخ
سنا: مشتی > مشت
۹۲۴
یک سلطان بیش پیش ما عالی نیست
جز مسخرگی سواش را حالی نیست
وصف غیرش چو گویم و در نگرم
از شایبهٔ ظرافتی خالی نیست
۹۲۵
خلقی ز شنید و دید هستی برتافت
عارف همه غیر پرتو خویش نیافت
بینند اثر واقعه‌ای در بیداری
بیداری ما بین که چه بر واقعه تافت
۹۲۶
در تقوی و زهد آنکه بشتافته است
حق با او نیز پرده بشکافته است
خصمی خصمی مسلح و آگه دید
در ساخت به او که مردیم یافته است
اختلاف نُسخ
درساختن = متحد گشتن،‌ همدست شدن
هیوا ۱۱۴۴:
۹۲۷
سرگشته بسی که جزوی بینا گشت
دیرینهٔ ما بلکه به کلی ما گشت
از بُعد فغان مکن که نور خورشید
در یک لمحه به او تواند واگشت
۹۲۸
رهرو چو گُم است مشکل او این است
خود را چون یافت حاصل او این است
این آئینه که ساختم هر کس هست
گر داند و گر نه منزل او این است
اختلاف نُسخ
هیوا ۱۳۳۴
۹۲۹
جز صاحب دید صاحب راز نگشت
بازندهٔ جاودانه دمساز نگشت
این خلق ندید غیر زاد و مُردی
گم گشت و بدید خویشتن، باز نگشت
۹۳۰
هر چند ترا بسی رجا و خوف است تکرار ۸۳۹
چون در نگری کوی فنا را طوف است
داری نفسی به گفت و گوی دو جهان
یک چند خود آن عاریت این جوف است
930
تا بینش نیست مرد را تسکین نیست
هر چند عمل نماید اهل دین نیست
خلقی در شور و هیچ بینائی نه
پیداست قیامت و قیامت بین نیست
اختلاف نُسخ
نسخهٔ سنا از روی مج ۱۰۴۱ که اساس ما هم هست نوشته شده است ولی نسخه‌های دیگر هم داشته است و
اضافات هم دارد.
۹۳۱
عالم که حقیقتش به جز سازی نیست
بی زخمهٔ عشق در وی آوازی نیست
ما می‌گوئیم و بی‌خبر غافل از این
کاندر دو جهان جز این سخن رازی نیست
اختلاف نُسخ
سنا: در وی > و روی، می‌گوئیم و بیخبر > می‌گوئیم بیخبر
۹۳۲
تا نیک و بد اسباب ادا نتوان یافت
استاد ازل را ابدا نتوان یافت
در کوی شنید دین و آئینی هست
در عالم دید جز خدا نتوان یافت
۹۳۳
عالم چو شناسا شدش راز من است
آواز دل فسانه پرداز من است
هر نقد که هست گرمی این بازار
دارالضربش دل پر آواز من است
اختلاف نُسخ
سنا: شنانباشدش > شناسا شدش
۹۳۴
در خویش در آئی آن خدا را حرمتی‌ست
از خود بیرون روی بیابان غمی‌ست
جز خویش کسی راه به جائی نبرد
هر چند که از شرف به غربش قدمی‌ست
۹۳۵
آن کس که نظرگه خداوند علی‌ست
از زنگ تعیناتش آئینهٔ جلی‌ست
در بارگه خدا که وصلش ازلی‌ست
انسان عزیز نه نبی و نه ولی‌ست
۹۳۶
این عشق فغان و شور و شیرینی نیست
جز خامشی و نیاز و مسکینی نیست
حالی که به غیر گفت باید قال است
کاری که به خلق اوفتد دینی نیست
اختلاف نُسخ
سنا: قال > فال
۹۳۷
نُه دایره در نقطهٔ عرفان من است
شرح همه در کلک زبان‌دان من است
عالم سخن از زبان من می‌گوید
هر جا که سرّیست در گریبان من است
۹۳۸
نطق انسان جز به دم رحمان نیست
جز واگشتن به آن دم از عرفان نیست
این وسوسهّ جهنم در جنت بس
خوف است و رجا حقیقت قرآن است
۹۳۹
یک نکته ز هیچ باب در قرآن نیست
کان قصهٔ خلق مختلف دستان نیست
کلّ اجزا مذکِّر یکدگرند
خود چیست به ناودان که در باران نیست
۹۴۰
زین محض نمود کاین چنین جلوه‌گر است
نایافته ره نبود خون در جگر است
هر کس که در این جهان به کاری و فنی‌ست
آن قوت خویش از جهان دگر است
اختلاف نُسخ
سنا: بود > نمود
۹۴۱
جان عالی سیر بدن افکندست
یعنی که بدین آب و گلش پیوندست
پرواز بلند با کبوتر چه کند
تا پای نظر به دانه‌آش در بند است
اختلاف نُسخ
افکند ( افکنده)، پیوند، بند را قافیه کرده است.
۹۴۲
بی عشق کسی نام جهان را نگرفت
تا عاشق چیزی نشد آن را نگرفت
تا عشق نبود جسم جان را نگرفت
تا گرم نشد تنور نان را نگرفت
اختلاف نُسخ
«آن» لطیفه‌ای که عشق از آن خیزد (حافظ) در اینجا وارونه است. یعنی باید عاشق شد تا «آن» را
گرفت
۹۴۳
هان کار برآر گر چه حکم شه نیست
تا بتوانی که جز ز وجه الله نیست
لنگ و شل و پست و کور و هر معیوبی
طعن تقصیر خورده و آگه نیست
۹۴۴
آن کس که نه راه بر فنا دارد کیست
جز حق همه را آنکه به پا دارد کیست
ما فانی و اوست باقی، آخر به میان
آن کو ز فنا عزم بقا دارد کیست
۹۴۵
حق را سودی ز فن نمی‌دانم چیست
من لذت جان و تن نمی‌دانم چیست
او مستغنی هستی من بی بهره
مقصود وجود من نمی‌دانم چیست
۹۴۶
هان خرقه و لقمه و قرین می‌بایست
هان شکوه و شکر و کفر و دین می‌بایست
تعبیر نیافتم به کوشش، چه علاج
جز آنکه بگویم این چنین می‌بایست
اختلاف نُسخ
اساس بیت دوم را ندارد از روی سنا گرفته شد.
۹۴۷
از نسناسان چه سود ناسی بفرست
وارسته ز امید و هراسی بفرست
ای بایع و مشتری بازار وجود
قدری دادی، قدر شناسی بفرست
اختلاف نُسخ
سنا: بایع و مشتری > بایع مشتری
۹۴۸
هر کس خبر خود از ره و بی ره گفت
تسلیم ز امن و سرکش آه از شه گفت
آدم از خاک و دیو از آتش بود
این گفت اخاف و آن اخاف الله گفت
اختلاف نُسخ
سنا: امن و سرکش > امن سرکش
۹۴۹
در عالم او نه مدتی نه جائی‌ست
محو او را بر همه استغنائی‌ست
یعنی به خدا نداری اطمینانی
تا در امروز تو غم فردائی‌ست
اختلاف نُسخ
سنا: تا در امروز تو > تا تو امروز در
۹۵۰
یک کس که از او بوی وجود آید نیست
یک حرف که از روی شهود آید نیست
هر چند در اوضاع جهان می‌نگرم
یک چیز که دل به آن فرود آید نیست
۹۵۱
ای عبد ترا جد حصول از رب چیست
جز حرفی چند دعوی از مذهب چیست
کس را نرسد ز عشق جز گفتاری
جو را از آب غیر رطب لب چیست
اختلاف نُسخ
سنا: ترا > مرا، نیت > رطب
۹۵۲
در کوی معاش جست‌و‌جو بسیار است
فریاد و فغان و گفت و گو بسیار است
از ساز به سازنده گرد ور نه چنین
طبل شکم و نای گلو بسیار است
۹۵۳
در وهم تو زاهد از قدم چیزی نیست
بیرون ز حدوث کیف و کم چیزی نیست
گفتی چیزی، چه می‌کنم جز الله
باالله که الله تو هم چیزی نیست
اختلاف نُسخ
سنا: حدوث > حدیث
۹۵۴
مادام که دست کس به هر سودی هست
کم راه برد که غیر او بودی هست
بر وفق مراد تو از آن نیست فلک
تا در یابی که جز تو موجودی هست
۹۵۵
در موج عدد که جز شکی نتوان یافت
بحریست احد که جز یکی نتوان یافت
در صورت تن من و تو و اوئی هست
در معنی جان غیر یکی نتوان یافت
۹۵۶
گفتم ای آنکه هیچ حُکمت رد نیست
کار من و کام من چرا جز بد نیست
سر پیش آورد گفت در گوش دلم
تا با ما هست باشی و با خود نیست
۹۵۷
آثار وجود در جهان دم به دم است
هر چند که هر دم این وجود آن عدم است
گر گم گردد نشان پائی چه غم است
در جاده‌ای کآمد و رفتش نه کم است
اختلاف نُسخ
سنا: این وجود آن عدم> این و آن عدم
۹۵۸
حق هر طرفت تا به بلائی نگرفت
آئینهٔ تو صورت و لائی نگرفت
بی صیقل طعنهٔ‌ زبان کفار
آئینهٔ‌ انبیاء جلائی نگرفت
۹۵۹
اصل سخن آدمی از نفخهٔ هوست
در سیر جهان آرزو بیهده گوست
آب از سرچشمهٔ‌ صاف می‌جوشد و پاک
گر هست کدورتی در او، آن از جوست
۹۶۰
زین مشت مذخرف که به همشان یاری‌ست
نومید شدن امید لطف باری‌ست
رحم هر کس بر اهل علمی و فنی‌ست
رحم باری بر آن کز این‌ها عاری‌ست
۹۶۱
ای ارض و سما خبر ز جسم و جانت
هر چیز در او گوهر چند از کانت
آمد شد سیارهٔ آیت پیوست
از مشرق ذکر و مغرب نسیانت
۹۶۲
انسان که به ذات بس بلند آمده است
هم آیات خودش پسند آمده است
این نقطه و حرفش که از آن می‌گویند
از کان نظر گوهر چند آمده است
۹۶۳
از روح وجوب آدمی تا دم یافت
کان امکان آدم و خاتم کافت
یعین قرآن ز پوست بیرون آمد
نور بصر ما شد و بر عالم تافت
اختلاف نُسخ
سنا: کان امکان آدم > کان و امکان و آدم
۹۶۴
ای آنکه تمام نکته‌ها مضمون گفت
هر کس که نه اوست سهل خواند و دون گفت
چون زینت ارض آزمون خواند الٓه
«من حرم زینة الله» آنکه چون گفت
۹۶۵
با هر سوی جواب آن آمد جفت
کس قطع جدل بگفت، هرگز نشنفت
هر کس نتوانست جواب کس گفت
یا کوته بود یا حق از وی بنهفت
اختلاف نُسخ
سنا: جدل بگفت > جدل نگفت
۹۶۶
آن است وجود کو به خود ما و منی‌ست
نه از ترکیب سست جانی و تنی‌ست
بیزازم از آن وجود پست فانی
کان دم زدنی و چشم بر هم زدنی‌ست
۹۶۷
هر چند که حق بری ز تحت و فوق است
از دیدارش دو کون محو شوق است
بیخود همه در نظارهٔ آن ذات است
این خوف و رجا نیست که شوق و ذوق است
۹۶۸
انسان نظر است و جز نظر راجی نیست
در کعبهٔ توحید که محتاجی نیست
دون را نه دنائت به هلاکت سبب است
عالی به علو خویشتن ناجی نیست
۹۶۹
جویندهٔ معرفت بود هر که فتی‌ست
از دنیا و دین که معرفت را صفتی‌ست
از خلق نبی را که چو ایشان بشر است
چندین تعظیم از پی معرفتی‌ست
۹۷۰
نیکو متنعم است و با تمکین است
بد مغضوب و برون ز راه دین است
یعنی که ز جاه شاه ما کو می‌میر
حاسد کو اهل این و صد چندین است
۹۷۱
این نامه که شرح خوب و زشت آمده است
تخلیص من وفا سرشت آمده است
سقم غم من بر پیام خوش او
تفاح لذیذ از بهشت آمده است
۹۷۲
دل در بند است و نیست لایق که خوش است
عاشق نبود به دل موافق که خوش است
آئینهٔ دل جلی کن از زنگ مراد
معشوق پسند نیست عاشق که خوش است
۹۷۳
آن هستی تو نیست که محو دنگی‌ست
جز مظهر آنکه هر دمش آهنگی‌ست
ای هر لحظه به داغ دیگر خسته
این از اثر جلوهٔ رنگارنگی‌ست
۹۷۴
هر راهروی که تابع راه هداست
نه نقص در او و نه کدورت، نه فناست
سیاره نفرسود و نه کم شد نه فتاد
ز آن رو که می‌رود به راه خود راست
۹۷۵
در وادی وهم غیر، هرکس غولی‌ست
در کعبهٔ خود تا نه به حق موصولی‌ست
گفتی نبی و کتاب باید ما را
وین طرفه که این نیز ترا معقولی‌ست
۹۷۶
هر چیز به عالم از قبیح و حسن است
اسباب سخن گفتن استاد فن است
یعنی نه شکایتی نه شکری دارم
گویم سخنی چند و غرض هم سخن است
۹۷۷
مجموعهٔ حسنی تو و ما رفته ز دست
هر دم به کرشمه‌ای، چه مستور و چه مست
از زلف تو کافریم و از رخ مؤمن
حیران توایم بس به هر حال که هست
۹۷۸
در نقطهٔ ذات حرف کم نتوان گفت
گر چه همه چیز دم به دم نتوان گفت
درجی که پر از لعل و گهر باشد اگر
بعضی ننمایند عدم نتوان گفت
۹۷۹
این تیره شب غم که بیانی می‌خواست
چون شمع بیان من زبانی می‌خواست
عالم که دلش پر است از قصهٔ عشق
زینگونه زبان ترجمانی می‌خواست
۹۸۰
عقل این همه خلق را خسی می‌پنداشت
جز شاه غیور کش بسی می‌پنداشت
پس گول اسیر درد بی‌درمان شد
زین جرم که غیر او کسی می‌پنداشت
۹۸۱
غیر از یک دوست دوستی را نه نکوست
کو از من نیست دور چون مغز از پوست
من در دو جهان کسی نمی‌دارم دوست
ور دارم نیز دوست آئینهٔ اوست
۹۸۲
از عالم و هر چیز در او مکتسب است
غوغای سخن مراد معنی طلب است
نبود عجبی جرس طفیل محمل
محمل که طفیل جرس است، این عجب است
۹۸۳
نا رسته ز خود مرد کم از غم وارست
کار و حالش به هر دو عالم زار است
هر کس یعنی نمرده حرص و آزش
او آدم نیست بلکه آدم خوار است
اختلاف نُسخ
سنا: یعنی > معنی
۹۸۴
پا سخت مکن دانه صفت چون کیمُخت
بر فرش تبار ابُ و امّ و اخ و اُخت
در خلق ظهور عشق تکمیل و هست
هیزم پی آتش است و آتش پی پُخت
۹۸۵
در چشم تو نور می‌فزائیم بس است
روی از همه سوی می‌نمائیم بس است
آیات چه حاجت و رسول و پیغام
چون می‌بینی که جمله مائیم بس است
۹۸۶
آنم که همه خلق مرا معدن کافت
فاضل هنر و فضول عیب از من یافت
من جنت و نارم به صفت لیک از من
جنت بر دوست، نار بر دشمن تافت
۹۸۷
کامل گوید جهان تمام و اهل است
ناقص گوید که کوته است و سهل است
شطرنج همان، عرصه همان، رخت همان
این بردن و باختن ز علم و جهل است
۹۸۸
آن را که نه با هوش و خرد محرمی‌ست
با اهل دلیش کم سر همدمی‌ست
چون دد که به صحرای خود و پیشهٔ خود
بیزار ز هر آدمی و مردمی‌ست
۹۸۹
قرآن هر چند از لب پاک نبی‌ست
چون در نگرم کلام هر شیخ و صبی‌ست
ور نه حرفی که منطق خالق باشد
نطق مخلوق هم بدان بی ادبی‌ست
۹۹۰
تخفیف و گذشتگی خوش آینده‌تر است
از هر روشی قدر فزاینده‌تر است
نرمی و لطافت است صیادی خلق
دامان حریر خس رباینده‌تر است
۹۹۱
از هر تقلید تا شود کار درست
تحقیق همی ز خویش می‌باید جست
امر و نهی رسول شرط راه است
منزل در دل ز حق و او خود با تست
۹۹۲
این مصلحت او همه کاری که تراست
زان قوت و حول و گیر و داری که تراست
عقل حق کل و عقل تو کم، یعنی
جبر او به از اختیاری که تراست
۹۹۳
دین را در خورد، کفر را لایق نیست
معشوق نیارد شدن و عاشق نیست
هر دم جنگی می‌کند و غوغائی
یا آنکه به هیچ گفت و گو صادق نیست
۹۹۴
هر نرم و درشت در جهان ز دوزخ است
رو سوی کسی دارد کش دردی هست
هر چند که بر جماد آمد ضربی
آن است انسان که جز دل او نشکست
۹۹۵
از جام ازل مستی و شیدائی ماست
هر چند که مستوری و رسوائی ماست
موجود محیط کرد نام خود را
یعنی که دو کون غرق یکتائی ماست
۹۹۶
فر شاهان فخر کله‌داران است
همراز فتادگان رهواران است
گفتی که نهان است او و پیدا نشود
این لازم دزدان و گنه کاران است
۹۹۷
آزاده به عالم سعادت نیکوست
اما آن را که قابل این فن و خوست
از فحلی نخل بارور در بستان
هم نخل شود، نه هر درختی که در اوست
۹۹۸
خواننده به جز عاشق صادق دم نیست
مر مصحف حسن را که کس محرم نیست
در گلشن راز عشق سیاران را
بانگ بلبل ز جلوهٔ گل کم نیست
۹۹۹
در عالم آدمی و هر کس که در اوست
نگرفته تمتعی و بهری نه نکوست
هر کام ز من می‌رمد و حیرانم
کین رشک زمانه است یا غیرت دوست
۱۰۰۰
شیخی سوی بر برای استسقا رفت
چون باران شد گریخت با مأوا رفت
رندی گفتش ز مدعا چیست گریز
این را که شنید حال کرد از جا رفت
اختلاف نُسخ
استسقا = نماز طلب باران
۱۰۰۱
تحقیق نه خواجگی نه درویش خواست
بل از هر بیش و کمی پیشی خواست
گشتیم دو کون را و حق بود مراد
چو سیر امور کز بد اندیشی خواست
اختلاف نُسخ
سنا: سیر > شر
۱۰۰۲
در بحر احد که نه مجال غیر است
هر دم موجی‌ست کاحتمال غیر است
اسرار اناالحق از زوال غیر است
اظهار اناالحق از خیال غیر است
اختلاف نُسخ
سنا: مصرع دوم > مصرع چهارم، موج > موجب
۱۰۰۳
هر خیر و شری که هست در عالم سُست
آن بار امانت حکیمی‌ست درست
انسان که ظلومی و جهولی آن را
حمال نگشت تا نگفت این از تست
۱۰۰۴
المنت لله که منم بندهٔ دوست
یعنی مُرده ز خود، شده زندهٔ دوست
جان دادم و شادم که خوش آمد او را
در عشق چه به ز باعث خندهٔ‌ دوست
۱۰۰۵
امریست که در عالم و آدم ساری‌ست
بل در دو جهان یاری و برخورداری‌ست
خلق آفاق و خلق انفس چو از اوست
این با همشان یکی شدن ناچاری‌ست
۱۰۰۶
دید تو ز لامکان و گستردهٔ اوست
هم مظهر او مکان و هم پردهٔ اوست
معراج به اصل خویش راجع شدن است
پیش عارف که مرغ طی کردهٔ اوست
۱۰۰۷
زین سو دمی از فقر و امان پیدا نیست
زان سوی به جز غنا و شأن پیدا نیست
از بندگی من و خداوندی او
جز بستن کام و نفع آن پیدا نیست
اختلاف نُسخ
سنا: زین سو دمی > زین دمی، من و خداوندی > من خداوندی
۱۰۰۸
آن را عصیان ز خلد مهجور انداخت
وین را طاعت به عالم نور انداخت
سبحان الله که از امید و بیمی
در آدم و خاتم این همه شور انداخت
۱۰۰۹
با خلق جهان ز فیض امر باری‌ست
هر چند در انبیاء بلاغ و یاری‌ست
هر لحظه به چشم معرفت می‌بینم
کز چشمهٔ قل جوی دو عالم جاری‌ست
۱۰۱۰
این دایره کاندر او بسی بوالعجبی‌ست
در نقطهٔ وقت عارفان درج وحبی‌ست
قرآن که خبر ز رفته و آینده است
چون نیک در او نظر کنی حال نبی‌ست
۱۰۱۱
غافل دنیا گزید و جفت و خور و خفت
عارف فارغ ز دین به گفت و شنفت
این مضطر مرد و خویش را گم کرد
و آن مختار آن سوی اجل دید و بگفت
۱۰۱۲
ای ماندهٔ طبع و حس کم و کوته و پست
در ذیل عروج عقل و دانش زن دست
از دیدن من چه سود، بشناس مرا
پیداست فلک ولی نه زانگونه که هست
۱۰۱۳
ای آنکه به من در وصالت باز است
وز هر چیزی دلت به من دمساز است
گویم به تو راز و غیر آگه نشود
هر چند که خود رخت بساط راز است
۱۰۱۴
گر مرد گداست یا چو شاهش تاج است
اکل و لبسیش مسلک و منهاج است
یعنی عجیی نیست که من محتاجم
عالم همه احتیاج و مایحتاج است
۱۰۱۵
زان کس که ترا ز شمه‌ای برده ز دست
ور نالهٔ زار است، چه مستور و چه مست
داری تو به یاد او گر آهی گاهی
صد ناله برای نیم نان هر سو هست
۱۰۱۶
در دنیای دون که مرد مهمان وی است
جز لابدی ز نقص عرفان وی است
در حوصلهٔ بشر ز اکل و لبسی
هر چیز که زاید است نقصان وی است
۱۰۱۷
استاد الست را دمادم نظر است
بر خلق که امر شأن بلی و اثر است
هر لا و بلی را که در این خانه در است
آواز دریچهٔ قضا و قدر است
۱۰۱۸
ای پیش تو بس بلند این هستی پست
زین سیر که باژگون است اولی‌ست نشست
یعنی که نکرده درج درویشی را
کس نتوانست بست و افکند و شکست
۱۰۱۹
بر خوان حوالت که بسی نیک و بد است
هر کس را چیزی از ازل نامزد است
ناحق شدگان به دست باطل افتند
هر چیز که مردار شود سهم دد است
اختلاف نُسخ
سنا: ناحق > با حق، افتند> افتد
۱۰۲۰
صد سال اگر سخن ز ما خواهد رفت
آخر به نفخت فیه وا خواهد رفت
هر کس گوید به خاک خواهم رفتن
فکری نه که اصل من کجا خواهد رفت
۱۰۲۱
رسم و ره فرع طمع لبس است چو رخت
در اصل نگر، پای اقامت کن سخت
خلق از فانی‌ست، معنی او باقی‌ست
گر برگ بریخت خود نشد خشک درخت
اختلاف نُسخ
سنا: چو > جه
۱۰۲۲
کس چیزی را اگر چه بسیار نیکوست
بی ظن تمتعی نمی‌دارد دوست
طبع آرامد به طرف باغ و لب کشت
کان می‌داند که عاقبت روزی اوست
۱۰۲۳
از هر که زدی دم ای تو بستان نخست
اسم و شخصی ز نطق و وهم تو برُست
اسم کس و اندیشهٔ کس، کس نبود
ور هست توئی و نیت تو با تست
اختلاف نُسخ
سنا: نیت > نسبت
۱۰۲۴
هر کس گذری به کوی هستی انداخت
جز نیک و بد کسی نگفت و نشناخت
سبحان الله که خلق سرگردان را
تا کم نشوند آئینه‌دار هم ساخت
۱۰۲۵
هر ذره که هست اندرین عالی و پست
افتاده بر او پرتو خورشید الست
یعنی هر خلق خلُق خالق دارد
از لطف اگر نباشد از قهرش هست
۱۰۲۶
رازیست در این آدم از روز الست
با محرم آن وصف کمال همه هست
ای طعنه زده بر آدم و دیو شده
وی قدر مرا شکسته و خود شده پست
۱۰۲۷
صاحب نظری که در بقا جان افروخت
از هر چه فناست چشم امید بدوخت
تا گشت دل تو پاک، خلقی شد خاک
تا خامی پخت، هیمه بسیار بسوخت
۱۰۲۸
موجود حقیقی یکی و یک دین است
هر چند که خود معنی هر آئین است
هر کس گوید که من چنینم نه چنان
اشخاص مجاز را حقیقت این است
۱۰۲۹
خورشید ازل که یک دم از ما کم نیست
یک ذره پی ظهور او یک دم نیست
این قرآن کش کلام او می‌خوانند
جز شرح و بیان عالم و آدم نیست
اختلاف نُسخ
سنا: کلام او > کلام
۱۰۳۰
افسانهٔ عاشقان نه گفتار فم است
این راز نهان گفتن کی کار دم است
جان باختهٔ عشق ز مرگ است آزاد
وا دادن قرض خفت بار غم است
۱۰۳۱
هر دم سخنت از پی آب و نان است
غافل کین ماه از کجا تابان است
از نطق تو غیر از این مقاصد که تراست
مقصود دگر هست که مقصود آن است
۱۰۳۲
نطق تو که هر چه هست سرمست وی است
عالم همه در گشاد و در بست وی است
گر واگردی به او همه حق بینی
زیرا سر این کمند در دست وی است
۱۰۳۳
ما را همه روز یار دلسوز یکیست
در خلوت ما شمع شب افروز یکیست
در شرح غم ما دو جهان محو و گم‌اند
افسانهٔ‌ عشق را شب و روز یکیست
۱۰۳۴
نا رفته برون ز خویش و ز عشق درست
ناچارت از او مراد خود باید جست
ای محو نگشته در بهشت دیدار
این شعلهٔ آه دوزخ هستی تست
۱۰۳۵
صورت چو گذشت بُعد و غم نیز گذشت
بر جان و دل دو یار یک چیز گذشت
این قرب مکان ز شهوت تست ور نه
معنی آمد، دوئی و تمیز گذشت
۱۰۳۶
نوری ز مشبک هر آئین که تراست
در تافته بر هر آن و هر این که تراست
ذاتی‌ست در اسم و صفت خود معروف
هر بیم و امید و دنیا و دین که تراست
۱۰۳۷
این پر گوئي جز فن هر خالی نیست
خاموش که عشق و حال را والی نیست
افسانهٔ عقل و دین نمی‌خواند عشق
جز ناله و درد و آه را حالی نیست
۱۰۳۸
از کوی مجاز هر که بگذشت ولی‌ست
جانش وافی و دل صفی، دیده جلی‌ست
در حق طلبی قدم قدم می‌سپرد
هر چیز حقیقت است آری ازلی‌ست
۱۰۳۹
هر چند که مرد این سو و آن سو به رهی‌ست
نا رفته ز حس و طبع بیرون به چهی‌ست
چشمی که ز حق بصر ندارد تهی‌ست
زانگونه که بی پرتو خور مه سیهی‌ست
۱۰۴۰
قیل تو حقیقت تو و بعد تو هست
یعنی که چو مُردی تو نرفتی از دست
هر شخص ترا نیز کنون قوّت و حول
افزون نبود ز داد آن رب الست
۱۰۴۱
دل جز بی تفرید قدم بر نگرفت
تا دور نگشت تن از او فر نگرفت
اهل دل را به تن پرست آمیزش
چون صحبت آفتاب و مه در نگرفت
۱۰۴۲
در وحدت ما دو کون را فرصت نیست
یعنی ره بیگانه در این خلوت نیست
ما پاک دلیم یعنی آئینهٔ عشق
جز جلوهٔ حسن را به ما نسبت نیست
۱۰۴۳
مادام که بر دو عالمت شاهی نیست
در بند خودی ز حق‌ات آگاهی نیست
بگذار امید و بیم خود، فکری کن
گو بهر چه در غایت دلخواهی نیست
اختلاف نُسخ
هیوا ۱۶۱۸: گو > کو
۱۰۴۴
این گریه و آه ابلهانه‌ات که نکوست
دنبال مراد تست نه از پی دوست
گفتی که مرادم اوست خود هر چه نمود
از روزن دید تو همه پرتو اوست
۱۰۴۵
دل برد ز من که غیر من دلکش نیست
هر چیز که غیر من ترا جز غش نیست
او کرد هر آنچه کردنی بود به من
در کار دگر تکلف من خوش نیست
۱۰۴۶
در ماندهٔ خود سخن ز ماء و طین گفت
تنزیه طلب ترک هر آن و این گفت
گفتار بشر به هم ز مایحتاج است
جز قدسی نیست آنکه درس دین گفت
۱۰۴۷
ماهی که ز مهر اثر ندارد هیچ است
فرعی که به اصل در ندارد هیچ است
یعنی دو جهان محو احد آنکه ندید
مانند تنی که سر ندارد هیچ است
۱۰۴۸
بشنو سخنی که آن ز حق تعلیم است
از خسر دو کون بی از آنت بیم است
مادام که بر محک قرآن نزنی
مستان سخن کس از چه زر و سیم است
۱۰۴۹
سلطان ازل که سایه‌ای بر ما انداخت
چون مه پرتو به باغ و صحرا انداحت
بنشاند به بزم حال اهل دل را
نا اهلان را وعده به فردا انداخت
۱۰۵۰
ای آنکه ترا دانش عالم هوس است
دانستن خویشت اندرین باب بس است
او هم عمری می‌گذراند پی تو
این روز و شبش آمد و رفت نفس است
۱۰۵۱
هر دم که زدیم نقد جان بود که رفت
از قافلهٔ عمر همان بود که رفت
نه قافله‌ای که منزل بود او را
بل خواب و خیال بود و آن بود که رفت
۱۰۵۲
غیر اندیشی دلیل کوته نظریست
خود را همه جا ندیدن بی بصریست
زینسان که جهان صورت اندیشهٔ ماست
در خانه گریختن ز خود بیخبریست
۱۰۵۳
هر کس به عالم حقیقت ره جست
در بنیش او مجاز خُرد آمد و سست
هر چند بقا هست در اصلاح تنت
پیداست ز دایه‌ای که طفلی را شست
اختلاف نُسخ
سنا: فقاهت که در اصلاح نیست > بقا هست در اصلاح تنت
۱۰۵۴
هر رخنه که در غرور انداختن است
از روزن غیب نور انداختن است
ذم مغرور در حقیقت ذم نیست
خر سنگ ز راه دور انداختن است
۱۰۵۵
از یک قلم است دل به او مؤتلفت
گردان بر این صفحه بود ور الفت
توحید گزین و متفق شو به همه
نا ره نزند مذاهب مختلفت
۱۰۵۶
در آلت نطق آنکه چشم انور داشت
این عالم و آدم آنچه پا تا سر داشت
خلقی خیزند چون بر آرد نفسی
چون مشت خسی که گردباد برداشت
۱۰۵۷
فتح دل کن که فتح تن نیست درست
هر جا حلم است حکم سهل آید و سست
بسیار غلام ریخت خون خواجه
بس خواجه غلامی غلام خود جست
۱۰۵۸
کفر عارف که گفتش از کار به است
ز ایمان مجاز خلق بسیار به است
یک حرف تکلف شکن یارانه
صد ره ز تکلفات اغیار به است
۱۰۵۹
هر که کین دل‌، چو شب مکدر شده است
زان صبح صفا باز منور شده است
زین سو عصیان و زان طرف غفران است
از روز ازل چنین مقدر شده است
۱۰۶۰
این خلق که حال او چون قال او نیست
لائی‌ست که جز آب تنک بر رو نیست
گویند تکلف بد و چون در نگری
از خلق به جز تکلف نیکو نیست
۱۰۶۱
خود رای همه جهد فنای خود داشت
هر چند علو و اوج و شور و کدّ داشت
هر کس که نداشت روز هر سوی به حق
چون دود شراره سر بی مقصد داشت
اختلاف نُسخ
سنا: شرار > شراره
۱۰۶۲
دنیا کاهلش اسیر چون و چند است
عبرتگه مردم سعادتمند است
زندان نه همین دزد و دغا را بند است
ایشان را بند و دیگران را پند است
۱۰۶۳
احوال به ما حوالت است، این عجب است
بی‌حال امیر حالت است، این عجب است
آلت نبود عجب به دست استاد
استاد به دست آلت است، این عچب است
۱۰۶۴
هستی در کار خویش بی تدبیر است
گر شاه و گدا وگر جوان و پیر است
اخلاق حمیده راست حق صاحب و بس
اخلاق ذمیمه خود نشان تیر است
۱۰۶۵
در دور فلک که حضیض و اوج است
نیک و بد و سعد و نخس و فرد و زوج است
نه انسان خود یگانه،‌ صد فوج است
بل قلزم حکمت است کاندر موج است
۱۰۶۶
دنیای دنی به یک صفت محسوب است
در وی هر چند غالب و مغلوب است
می‌گفت بشکوه کون‌ خر با سر خر
جو را تو خوری و چوب را من، خوب است؟
۱۰۶۷
ربی داری دو عالمش حی است
تو کرده دراز پیش هر دونی دست
یعنی که به معنی معیت نرسید
جز آنکه سر طمع چو مردان بشکست
۱۰۶۸
در عالم اتحاد او و ما چیست؟
زاری و نیاز و کوس استغنا چیست
عشق آن تو شد دگر چه کوشش داری
اثبات چو یافت دعوی این غوغا چیست؟
۱۰۶۹
تا هر چه رسد گر اندوه و گر طرب است
گویند که صبر کن که این‌ات ادب است
آن کو همه چیز نیست الا عنده
فرع او دهد اصل خواهد از من عچب است
۱۰۷۰
اخلاق خوش تو از یقین احد است
اخلاق بدت تمام از ظن خود است
کعبه رفتن،‌ بهیمه قربان کردن
معنی‌ش ز خویش سلب اخلاق بد است
۱۰۷۱
ز آرایش این خلق که خاک و خون است
راز حق جوی کز همه افرون است
پای شهوت به آب و گل در بند است
پر عفت ز نُه فلک بیرون است
۱۰۷۲
صاحب نظری که او حقیقت بین است
هر چند گداست پادشاه دین است
ای کرده به حق صلح و به عالم در جنگ
در آرزوی آن و برای این است
۱۰۷۳
هر چند در این راه کسی پیشتر است
جان و دل او زارتر و ریشتر است
راهی‌ست ره عشق که مرد آن ره را
هر چند که پیشتر رود پیشتر است
۱۰۷۴
در عشق که جز می بقا خوردن نیست
جز جان دادن دلیل جان بردن نیست
گفتم که ترا شناسم آن گه میرم
گفتا که شناسای مرا مردن نیست
۱۰۷۵
در هر که رسید مرد با خود پیوست
آن دم که ز عچب و کبر و هستی وارست
هرگز دوئی اصل به فرع خود نیست
دعوی به کمال ناقصان‌ست ار هست
اختلاف نُسخ
سنا: دوی > دوئی
۱۰۷۶
پیش بالغ دو کون جز یک دم نیست
خوفی غیر از کوتهی آدم نیست
بگریخت به جنگ طفلی از طفلی و گفت
خواهی آمد به کوچهٔ ما غم نیست
۱۰۷۷
مسکین آدم پی فزون آمدن است
کبر شیطان منشاء دون آمدن است
یعنی هر چند خوبی و زشتی هست
در حد بودن ز حد برون آمدن است
۱۰۷۸
هر کس باشد برون ز تمثیل تو نیست
هر چیز که هست غیر تفصیل تو نیست
سیر عالم دویدن است از پی فی
بنشین کآرام جز به تاویل تو نیست
۱۰۷۹
بُعد آن کس که قرب او اصل غم است
کم نیست ز قرب آنکه بُعدش الم است
ادبار کریه همچو اقبال حبیب
رندان ادا شناس را مغتنم است
۱۰۸۰
هر کس حق را دیده و طالب شده است
فارغ ز مقاصد و مطالب شده است
این نکتهٔ‌ چند تلخ هستی‌کُش من
حق است که بر باطل غالب شده است
۱۰۸۱
این شخص چو سایه بیخود اندر تک و پوست
کس را هر که به وجهه‌ای او را روست
این لحیه و بطن هستی خود دانست
زان هم به توجه نشد آگاه که اوست
۱۰۸۲
یک موجود است آنکه جاویدانی‌ست
دیگر همه صنع او و صنعت یزدانی‌ست
چه علم و عمل، چه بیم و امید چو مرد
داند فانی‌ست ور نداند فانی‌ست
۱۰۸۳
مغرور مشو که چند زورت رفع است
زان روز بیندیش که خفض و ضعف است
چیزی بسیار کش به ظاهر نفع است
در باطن جز ناپذیر دفع است
اختلاف نُسخ
عیب قافیه دارد، اگر مصرع دوم و سوم را عوض بشود درست می‌شود ولی معنی مشکل خواهد داشت
۱۰۸۴
هر جا محو است سالکان را سیر است
نحو طلب از غیر به غیری خیر است
در عشق مجوی بهره‌ای و آنچه کند
می‌باش رضا، ستیزه اینجا غیر است
۱۰۸۵
عکس نکو ار چه به مرآت نکوست
چون عکس در آن نکو شدن مات نکوست
هر کس به امیدی و هراسی‌ست نکو
من بندهٔ آن کسم و که بالذات نکوست
۱۰۸۶
آن دم که بلوغ واقف دم گفتت
تمثال ز هر شادی و از غم گفتت
این است بلاغت مبین نبوی
کاخلاق تو جنت و جهنم گفتت
۱۰۸۷
هر جزوی را اگر چه جزوی بدل است
در عالم کل کجا بدل محتمل است
گر واقف حال تو نشد کس چه عجب
عین همه هر که شد عدیم المثل است
سنا: گر واقف > ور واقف
۱۰۸۸
در خلق جهان که یک دم آرامی نیست
معنی به جز اشتیاقی و کامی نیست
هر چند که مرغ را پر و بال بسی‌ست
غیر از مرغش وجودی و نامی نیست
۱۰۸۹
هر چیز که جز محو شدن در معنی‌ست
در کوی غرور شور و شین و دعوی‌ست
آسوده نشست آنکه از هستی رست
امن احباب در هلاک اعدی‌ست
۱۰۹۰
خوش باش آنکش از تو برخورداری‌ست
ناخوش بودن مخلل هر یاری‌ست
او خود حمّال بار زاد ره تست
منت ماندن بر سر او سرباری‌ست
۱۰۹۱
دل لذت طبع را نمیدارد دوست
الا به همین که طبع پی این نه نکوست
بالغ نخورد بازی طفلی هرگز
ور نیز خورد برای خوشحالی اوست
۱۰۹۲
آب و گل من اگر چه تغییر فن است
هر چه منم از تغییرم کی حزن است
اندیشهٔ من که اصل هستی من است
خاموشی و ذکر خلوت و انجمن است
۱۰۹۳
هیچند و ته همه، چه مستور و چه مست
چه خرد و بزرگ، یا چه بالا و چه پست
خوفی چندند و در میان جوفی
چندین متنفسی که در عالم هست
۱۰۹۴
هر خوبی را چاشنی خوبی نیست
در جان و دل اتصال محبوبی نیست
سیاره اگر نیز نباشد آفل
از بی انسی لایق مطلوبی نیست
۱۰۹۵
دور است مقلد ار چه در صد طلب است
هر لحظه محقق را حق منقلب است
ای عقل صفات تو به عشاق از ذات
ترغیب به آب کردن تشنه لب است
۱۰۹۶
عالم که بسیط و واسع و بوالعجب است
در خدمت تست اگر هزارش طلب است
بعد افلاک از تو و در حرمت تو
دور ایستادن ز شه سپه را ادب است
۱۰۹۷
حق را که آسانی و هم مشکل تست
بیخ حکمت همه در آب و گل تست
یعنی بی نور او نبینی حرفی
هر چند که در چشم و زبان و دل تست
۱۰۹۸
وقت بینش که کس ز حق اقرب نیست
جز لذت همرازی روز و شب نیست
آن را که رسد در این یقین آرامد
جز عمر دراز و عاقبت مطلب نیست
۱۰۹۹
هر کس به کس دگر به دعوی بهی‌ست
این فتنه خروش گنبد چرخ تهی‌ست
چون آمده‌اند جمله از عالم ذات
خوی اصلی هر کسی پادشهی‌ست
۱۱۰۰
پرسید کسی ز بشر حافی کای دوست
بهر چه برهنه پائی‌ات عادت و خوست
گفتا که جهان مسند شاهی‌ست همه
بر مسند شاه کفش بردن ننگ اوست
۱۱۰۱
دنیا طلبد کسی جهان را رنج است
ور دین ورزد و نقد سعادت سنج است
در دیدهٔ معرفت که بد بیند و نیک
این سو مار است مرد و آن سو گنج است
۱۱۰۲
من یک ذاتم، دو کون مرآت من است
نه نه شخصی و از منش جان و تن است
من مهر سپهر وحدت و هر ذره
دایم به من از زبان من در سخن است
۱۱۰۳
ای بیخبران دعوی ما و من چیست
هر لحظه بلای جان و رنج تن چیست
بیخود اگر این کش‌مکشی نیست ز امر
بهر یک مرگ این همه جان کندن چیست
۱۱۰۴
در عالم تمکینم نه راه، نه جاست
یعنی که نه یار است و نه از یار رجاست
ای چرخ فلک که متصل در دوری
تا چند حضیض، آخر اوج تو کجاست؟
۱۱۰۵
درهای حریم حال می‌باید بست
یعنی لب قیل و قال می‌باید بست
تا حق دهدت جواب از پردهٔ غیب
با خلق ره سؤال می‌باید بست
۱۱۰۶
از جهد غنا که حاجت انگیزتر است
پویندهٔ اقتضا خوش خیزتر است
دنیا در وقر سرعت آمیزتر است
هر چند که سیل بیشتر تیزتر است
۱۱۰۷
فرشی دیدم که نقش او هوش رباست
مفروشی بر آهی که نه حدش پیداست
هر کس که ز ره رسید یک لحظه بر او
بنشست و شمرد نقش چند و بر خاست
۱۱۰۸
بشتاب که در دو کون یک موجود است
در وی شده محو عاقبت محمود است
تا عبد به جهد کام خویش است حسود
سهل است عبادتی که بت معبود است
۱۱۰۹
جز یک دم نیست مدت عالم سست
آنجا که توئی و عشق تو حسن تو جست
در عشق تو غیر تو بر آتش مومی‌ست
هم صبر تو خواهد آرزوئی کز تست
۱۱۱۰
درد و غم عشق هر که او در جان داشت
هر دم که بر آورد و نشان آن داشت
سهل است به منزلت دو عالم بودن
مشکل کاریست خویش را پنهان داشت
۱۱۱۱
خاموشی اگر چه لازم هر وافی‌ست
آرام و غنای او درد و صافی‌ست
اظهار کمال مرد و استغنایش
با خلق همان تغافل او کافی‌ست
۱۱۱۲
گر بینش رخش آشنائی می‌تاخت
با رسم و ره دو کون کم می‌پرداخت
یعنی در خلق مذهب و ملت و کیش
محکم به شیاع است نه دید و نه شناخت
اختلاف نُسخ
شیاع = تبلیغات؟
۱۱۳
از بیم و امید این بد و آن نیکوست
در وسواس است غیر محو رخ دوست
فارغ ز دو عالمم به یادش، یعنی
هر جا که غمی‌ست در فراموشی اوست
۱۱۴
سبحان الله که طرح صد دین انداخت
در یک شمه شور، بس آئین انداخت
در عالم انفس احدی از تکرار
غیریت اختلاف چندین انداخت
۱۱۱۵
بی صبر اگر چه کارها آسان نیست
مادام که چاره ممکن است امکان نیست
با این همه درد عاشقان را آرام
زان است که درد عشق را درمان نیست
۱۱۱۶
مغز شخص است فعل و دیگر همه پوست
انگیخته هر دشمنی و دوستی اوست
بسیار دو یار کز بدی و نیکی
روزی صد ره به هم شده دشمن و دوست
۱۱۱۷
هر کس که کنوز معنی اندوخته است
هر که رسیده چیزی آموخته است
یعنی آن است محرم راز خدا
کز طعنه و کار خلق لب دوخته است
۱۱۱۸
خوش آنکه به خلق صحبتش در نگرفت
پرده از راز جز به حق بر نگرفت
گر زانکه کسی مجو ز ناکس یاری
خس گر چه خس است دامن تر نگرفت
اختلاف نُسخ
هیوا ۱۱۰۶:
۱۱۱۹
هر رفته و آینده که در تبیان است
شرح حال است پیش او کانسان است
خود را نرسانده هر رسیده به کمال
الا به کسی که هم کنون در شان است
۱۱۲۰
گستاخ شدن به اهل دل نیکو نیست
هر چند که او ز خلق خوش بدخو نیست
از قرب مکان چه سود اگر جان دور است
حر همره عیسی‌ست ولی با او نیست
۱۱۲۱
حق را جز بر زبان عارف ره نیست
دیگر به جز اسباب سخن زان شه نیست
اکثر کفر است نطق اهل عرفان
یعنی جز آنکه ناطقی‌ست الله نیست
۱۱۲۲
کافِر به خدایان گمانی بد گوست
با آن نه که او خالق گفت او اوست
نور خورشید اگر کند نفی چراغ
نفی خورشید چون کند، پرتو اوست
۱۱۲۳
رَجعت به خدا کوی بقا را طوف است
رفتن به هوا فنای دل از جوف است
‌زانگونه که بر زمین ز بالای درخت
زیر آمدنش امن و در بالا خوف است
اختلاف نُسخ
سنا: کوی بقا > کوی خدا
۱۱۲۴
هر کار و فنی که در جهان نعره زن است
سرّ توحید آن شه ملک فن است
چندین زد و برد و زاد و مُرد عالم
با خاموشان خویش حق در سخن است
۱۱۲۵
این فرق و تفاوت که ره پا لغز است
پیش عارف همه یکی و نغز است
یعنی که حقیقت و مجاز آن هم‌اند
مغز اندر پوست، پوست هم در مغز است
۱۱۲۶
حق بیشتر از یاری و اغیاری تست
این زهد و صلاح خویشتنداری تست
او گر آید هزار پرده بدرد
ور نه دام تو هم گرفتاری تست
۱۱۲۷
هر نقش که بست نفس چه سخت و چه سست
این را کم دید با از آن کو جست
چون از تو توئی تو رفت، یعنی که طمع
حق است که در تو خالقِ صد چون تست
۱۱۲۸
در جنت اشتیاق عشاق الست
حوران ظهورند به سیر پیوست
بی آرامی عاشقان به ز آرام
از سرو قدان خرام خوشتر که نشست
۱۱۲۹
با جمله یکی بودنت انسان شدن است
در ذرات آفتاب تابان شدن است
عین آمده و کعبه‌ای و توحیدی
این ترک جهان غول بیابان شدن است
سنا: کعبهٔ توحیدی > کعبه‌ای و توحیدی
۱۱۳۰
هر فرع به غیر اصل خود در هلک است
هر چند که بر اوج فلک چون ملک است
چون از خاک است آدمی را طینت
قعر چاهش به از فراز فلک است
۱۱۳۱
مرد آن به که پس حجابی که بر اوست
آگاه شود از آن خطابی که بر اوست
یک لحظه هواست بر سر وهم و خیال
کیفیت می همچو حبابی که بر اوست
۱۱۳۲
مادام که مرد غرهٔ ما و من است
او را نه سخن نرم و پسند و حسن است
یعنی که ترا این الم و سوز و گداز
در طبع برای پختگی سخن است
۱۱۳۳
هر کس سخنی که جفت با طاق انداخت
بر انفس جسم یا بر آفاق انداخت
یعنی همه موج‌اند یم قرآن را
نادان حسود طرح اغراق انداخت
اختلاف نُسخ
سنا: موج‌اند > موج‌اید
۱۱۳۴
هر چیز که در جهان زیر و زبر است
خوار از نادان،‌ عزیز از با خبر است
داننده بسی‌ست کش سلیمان هیچ است
نزد ایزد مورچهٔ معتبر است
۱۱۳۵
هر بوالهوس طفل‌وش کام پرست
از بادهٔ عشق کی تواند شد مست
زین سیر دمی زد قدم و باز کشید
اینجا پنداشت نان و حلوائی هست
۱۱۳۶
از طول فسانهٔ سخن فایده نیست
جز در پیوند ذوالمنن فایده نیست
از طبع خود از نفخت بین نطق به ره
از چه نه بیرون سر رسن فایده نیست
۱۱۳۷
ما را سر غلمان و غم حوری نیست
بی بوی خوش تو بانگ مسروری نیست
در باغ هزارگونه گل گر شکفد
بلبل انگیز جز گل سوری نیست
۱۱۳۸
رائی‌ست ترا سماجو، ارض او را پست
در مرآیات واصف خود پیوست
چون درّ گران کان ثمن بسیارش
هر چند او نیست شرح قدر او هست
اختلاف نُسخ
سنا: مرآیات > هر آیات
۱۱۳۹
تا یک شخصیم در خروش من و اوست
داریم دو وفت کین یکی پست آن روست
گه شکوه و شکر کین بد و آن نیکوست
گاهی مجبور جبر و جباری اوست
اختلاف نُسخ
مشکل قافیه دارد
۱۱۴۰
هر چیز که این مشت گمان گفت او گفت
و آن هم که نبی رازدان گفت او گفت
گوینده یکیست در بد و نیک، اما
این گفت که من گفتم و آن گفت او گفت
۱۱۴۱
مرد آنچه رود گر هنر و گر عیب است
از خود شنود گر نه ز خود در غیب است
چندین اعضا که شخص عالم دارد
یک سر دارند و آن ترا در جیب است
۱۱۴۲
گفتم که مرا غیر تو جانانی نیست
دورم مکن از خود که مرا جانی نیست
یک نکته دهان تنگ او در دم ساخت
کانرا به جز او هیچ زبان دانی نیست
۱۱۴۳
نوری که فرستاد ز خود پیغامت
ور نیک و بد گه پخته گفت و خامت
هم لطفی کرد با تو کان خاص وی است
هم دارد بر ز رنگ مشت عامت
۱۱۴۴
در باغ جهان که غیر زندانی نیست
ارباب خرد را لب خندانی نیست
هر چند که پیر را جوانی بخشند
مانند بر او و بهرهٔ چندانی نیست
۱۱۴۵
شاخی که به بر رسد سر انداز خوش است
و آن کو نرسیده گردن افراز خوش است
یعنی که در این جهان کل یعمل
بالغ به نیاز و طفل با ناز خوش است
اختلاف نُسخ
سنا: کل یعمل > پر ناز و نیاز
۱۱۴۶
کار عاشق که در نظر باختن است
از زنگ هوس آئینه پرداختن است
راز حق را که سهل حاصل نشود
در سختی صبر حوصلهٔ‌ ساختن است
۱۱۴۷
در ساختن‌ات به نکتهٔ‌ خود فرض است
کان نکته دو کون را دکان عرض است
آخر به همین قرار خواهند گرفت
گر سیر سما و گر ثبات ارض است
۱۱۴۸
در راه یقین ز راهرو زاده نیست
کان قرب دیار وصل را ماده نیست
تحقیق ز تقلید غنا می‌بخشد
مقصد چو نموده حاجت جاده نیست
۱۱۴۹
هستی تو غیر هر بلند و هر پست
هستی خدا محیط هر هست که هست
از خود به خدا شدن طریقت بودش
هر کس که مجازش به حقیقت پیوست
۱۱۵۰
تا همراهی به نفس، کارت نه نکوست
ور پی اوئی نه مغز داری و نه پوست
با هوش بزی که در نهاد است ترا
خصمی که مدار زندگی تو بر اوست
۱۱۵۱
حسن ظن است با خداوند الست
هر وقت خوشی که بنده را صورت بست
هر نکته که در درون به حمدش گفتی
بیرون کس و بازگشت و پیشت بنشست
اختلاف نُسخ
هیوا ۱۰۵۲
۱۱۵۲
عمر جاوید در شناسائی تست
آن رتبه که خضر راست بینائی تست
آن آب حیات و ظلمتی کش گویی
پیدائی آن جمال و اعمائی تست
۱۱۵۳
دل محو غریب اتحادی شد و رفت
بیرون ز غم هر امتدادی شد و رفت
در خاطر من فلک نگردد اکنون
در بادیه گرد گردبادی شد و رفت
۱۱۵۴
نوری که دو کون همچو فی در پی اوست
محجوبی ما از او ز کودکی اوست
یعنی چو به نور حق‌ شناسی حق را
چون نشناسی قیامتی کان فی اوست؟
اختلاف نُسخ
فی هم وزن پی، وی = سایه
سنا: نشناسی > بشناسی
سحابی در قافیه گذاری سختگیری ندارد، پی، کودکی، فی را قافیه کرده است، ولی رباعی ۱۱۵۶ را ب
بینید که درست است.
۱۱۵۵
بازی‌ست همه دنیا و دادش آن است
کوتاه نظر بین که مرادش آن است
جز آمد و رفت خانه اندیشه نکرد
پنداشت که مبدأ و معادش آن است
۱۱۵۶
حق چون خورشید و عالمش همچو فی است
کان خلق وی و نعت وی و عدل وی است
یعنی چو به نور حق شدی واقف حق
پس روز قیامت تو موقوف کی است
۱۱۵۷
هر کس مست ضلال می‌ خوردهٔ کیست؟
این نکتهٔ لا یحیق گسترده‌ٔ کیست
گویند که دیو آدمی را گم کرد
حیرت دارم که دیو گم کردهٔ کیست؟
اختلاف نُسخ
لایحیق = حلول نمی‌کند، نازل نمی‌شود
۱۱۵۸
عالم که عبارت از مکان است و جهات
خالی‌ست ز امن و عیش، یعنی آن ذات
شادیم در این حیات از ذکر ممات
مانند گرفتار به امید نجات
۱۱۵۹
هر کس بینی ظهوری از جانان است
اما غیریش آئینهٔ عرفان است
آرام ندارد آدمی جز با خویش
هر چند که روی او در این و آن است
۱۱۶۰
هر کس که طریق رهروان یاد گرفت
شاگردی و استادی را باد گرفت
بس ابله بوالفضول کز بوالهوسی
خود را به قبول گولی استاد گرفت
اختلاف نُسخ
سنا: باد > یاد
۱۱۶۱
در چشم کسی که رازدار ازل است
جز وارستن ز خویش کار دغل است
این جهد نه جهد خار خار امل است
وین عمر نه عمر انتظار اجل است
۱۱۶۲
موجود ز لامکان مکان مظهر ساخت
یعنی که ز دید تو به عالم پرداخت
صد بار اگر بر آسمان رفت کسی
جز پست و بلندی نتوانست ساخت
۱۱۶۳
موجود یکی دید چو مه در فلوات
هر چند که گردید نبی در خلوات
آری هر کس که بینشی پیدا کرد
عالم همه ذکر دید و باقی صلوات
اختلاف نُسخ
فلوات = فلاتها، بیابانها
۱۱۶۴
شرط است شکست مرد را و ز خود رست
تا بتواند به معنی خود پیوست
کی آید کار مرغ از بیضهٔ مرغ
هر چند که بالقوه در او مرغی هست
۱۱۶۵
در عالم خلق دم به دم قصهٔ اوست
نفع و ضرر و شادی و غم قصهٔ اوست
هر رنگ بر آمدیم کار او بود
این قصهٔ ما نیست که هم قصهٔ اوست
۱۱۶۶
آن غایت حسن عالم آشوب‌تر است
هر لحظه و طالب را مطلوب‌تراست
هر روز من از روز دگر خوب‌تراست
یعنی که مرا حبیب محبوب‌تر است
۱۱۶۷
هر کس متعین که ز غیر افزون است
عین همه گر شوی تعین دون است
خلقی به گمان یکدگر در چونی
حق بی غیر است زان سبب بیچون است
۱۱۶۸
هر چند که مرد بی کار و فن است
چون در نگرند سرّ او بر علن است
انسان خود را چگونه پنهان دارد
گوهر چه کند معرف خویشتن است
۱۱۶۹
این عالم را هر وجه در وی زاد است
گویند ز کار خانه را ایجاد است
آن کس که رضا نیست فضای او را
یا رب یا رب کار کدام استاد است
۱۱۷۰
دانی شه عقش را که دید و که شناخت
آن کس که ز جزو راه بر کل انداخت
گر اوست تمتای تو خودکام مباش
کو با همه و با همه باید در ساخت
۱۱۷۱
بس صورت مختلف که بست و شکست
یکتائی معنی که به جز من مپرست
مهتد آن گشت و جان جاویدان یافت
کز صورت بگسست و به معنی پیوست
۱۱۷۲
توحید که او دوئی بدرود دانست
هر چیز که کرد و گفت هم خود دانست
این راز الست است، نگوئی کو را
گر بیخبری دم از بلی زد دانست
۱۱۷۳
هر کس نه گذر به عالم ما انداخت
گم گشت و وجود خویش از پا انداخت
منصور که محو آن اناالحق شد و رفت
او قطرهٔ خویش را به دریا انداخت
۱۱۷۴
استادی هر پیشه نظرکن که کجا است
آن شیر در این بیشه نظرکن که کجا است
عالم همه جویبار اندیشهٔ تست
سرچشمهٔ اندیشه نظرکن که کجا است
۱۱۷۵
آمد پیری و عشق جز برنا نیست
ما را ز فسردگی او پروا نیست
چون میوهٔ شیرین که بود سرد و خورند
چون وقت خوش است باکی از سرما نیست
۱۱۷۶
تا عشق یگانه در دل ما والی‌ست
ما را صد خنده بر دنی و عالی‌ست
هر کس در دست کچهٔ مجلس داشت
دانست که دست‌های دگر خالی‌ست
اختلاف نُسخ
کچه بازی = گل و پوچ بازی
۱۱۷۷
نه با خویشم صبری و سامانی هست
نه از سوی او لطفی و احسانی هست
در گوشهٔ بیحاصلی و ناکامی
جان می‌بازم که چیست جانانی هست
۱۱۷۸
هر چند که در کون و مکان کار و فن است
آن صورت نطق خالق ذوالمنن است
زین خوف و رجاو زاد و مُرد و بد و نیک
معلوم نشد جز اینکه او در سخن است
۱۱۷۹
تا ساغر تقدیر به دست ساقی‌ست
مستان را ناچار به آن مشتاقی‌ست
یعنی سیری از آن نداری که هنوز
بر خوان تمتع از نصیب باقی‌ست
۱۱۸۰
حکم توحید چون ترا بر جان رفت
آمیزش آب و گل رها کن کان رفت
تجرید برای انقطاع خلق است
عیسی به فلک ز بیم خرطبعان است
۱۱۸۱
عالم گر از او به قصه گو باشد، چیست؟
افعال نکو که جز نکو باشد، چیست؟
بستیم ز غیر ذکر او دیده و لب
خود آنچه نه او ذکر او باشد، چیست؟
۱۱۸۲
کس نیست که آشنای خوی او و بوست
بل مظهر اوست گر بد و گر نیکوست
مؤمن نبرد پی که چه سانش بشناخت
کافِر نشناسد که چرا منکر اوست
۱۱۸۳
آن را در عقل دوست گفتن نیکوست
کو از طمع‌ات رهاند و آنچه در اوست
گر داد فلک تمتع‌ات نبود دوست
بل دشمن تست و کندت کَه در پوست
۱۱۸۴
هر چند که مرد عاقل و افلاکی‌ست
در رهگذر معرفت او خاکی‌ست
کس نیست مرا ز فیلسوفان ابله‌تر
زیرا که ندانسته که کارش با کی‌ست
۱۱۸۵
هر چند دقیق خلق شق میدانست
جر درج شدن به حلمهٔ دق میدانست
گر کس جز وهم خویش باطل داند
خود را کافِر نیز محق میدانست
۱۱۸۶
هر کس دیدم خوب همی‌دارد دوست
وز هر زشتی همیشه بر تافته روست
هر چند که در هر دو جهان مینگرم
حسن است که هر چه هست دلبردهٔ اوست
۱۱۸۷
دل غیر تمنای تو نتواند داشت
دیده به جز آرای تو نتواند داشت
ای واقف جمال تو دل و دیدهٔ من
غیر تو کسی جای تو نتواند داشت
۱۱۸۸
بسیار کسا که هست کد را آلت
نی تن را زیب از آن نه جان را حالت
بر این منبر واعظ دیدار دم غیب
دادست خبر ز انما الا عمالت
رباعیهائی که در مجاس نیست ولی در سنا هست به پیوست افزوده میگردد
۱۱۸۹
گر میخواهی که باشی از اهل ثبات
پیوند هیچ‌کس مکن جز آن ذات
هر بار که هست یا بد افتد یا نیک
این ضعف حیات آرد، آن ضعف ممات
اختلاف نُسخ
۱۰+
۱۱۹۰
ای آنکه وجود تو محیط کرم است
من قطرهٔ ابر کز تو غایب عدم است
یکبار که توأم کنی یاد بس است
صد سال اگر منت کنم ذکر کم است
اختلاف نُسخ
۱۷+
۱۱۹۱
در آینهٔ صور که خواهد دانست
جز آنکه کند نظر که خواهد دانست
یعنی قرآن نسخهٔ اعمال من است
من دانم و بس، دگر که خواهد دانست
اختلاف نُسخ
۲۴+
۱۱۹۲
نامرده ز خویش دل به ما رامت نیست
جز اوج غرور غایت کامت نیست
چون گرد اگر چه در هوای یک چند
خاکی تو و جز به خاک آرامت نیست
اختلاف نُسخ
۳۱+
۱۱۹۳
این خلق که دعوی بهی‌شان به هم است
حق جانب هر کدام گیرد ستم است
بنهاد رهی که هان بدین اه آئید
تا وقت بقا که غیر آنجا عدم است
اختلاف نُسخ
۳۸+
۱۱۹۴
گه غیر به خاطری و بس خرده گذشت
گه یار به چشمی و صفا کرده گذشت
زان کافِر و مؤمنند این خلق که او
گه پرده کشید و گاه بی‌پرده گذشت
اختلاف نُسخ
۴۵+
هیوا ۱۶۱۳: بس> گه، نار > یار،
۱۱۹۵
ای آنکه به جز تو کعبه و دیری نیست
راهی و سلوک و سالک و سیری نیست
هر نیکی و هر بدی که کردی ناطق
هم صورت نطق تست از غیری نیست
اختلاف نُسخ
۵۲+
هیوا ۷۳۲
۱۱۹۶
ز اشخاص شناسی آدمی مهتد نیست
هر چند که نام او به جز بخرد نیست
احوال شناسی است که در حق دین است
وین جز به شناسایی نفس خود نیست
اختلاف نُسخ
۷۷+
هیوا ۱۳۴۰ بیت دوم:
۱۱۹۷
اصل تو ز چون و چند عالم پاک است
فرع آنچه همی ترا بر آن ادراک است
آن را که نه در عقل و بصارت حظی است
نه از خود و نه از اثر خود پاک است
اختلاف نُسخ
۸۰+
هیوا ۶۹۳: بر آن > برد
۱۱۹۸
از دید و یقین آنکه نشان گوید نیست
حرفی به در از وهم و گمان گوید نیست
من مؤمن را ز کافِران دیدم فرق
کاین گوید هست ربی، آن گوید نیست
اختلاف نُسخ
۹۴+
هیوا ۶۶۷
۱۱۹۹
آن را که نه شمع معرفت در جوف است
نبود او پیش به هر کجای نیز جای خوف است
عارف به ادب نظر کند در همه جا
کو پرتو شمع خویش را در طوف است
اختلاف نُسخ
۱۰۸+
۱۲۰۰
در چشم کسی که ترک معنی‌ده نیست
با هیکل شخص مِه مِه و کِه کِه نیست
یعین که جهان مبین و خود را بشناس
گر پوست ز مغز بیش باشد، به نیست
اختلاف نُسخ
۱۴۴+
هیوا ۱۱۴۹
۱۲۰۱
شد تلخ چو می کسی که شد مست الست
در هر صفتند خلق از او بیخود و مست
موجود یکی‌ست لیک آوردهٔ اوست
هر مؤمن و کافری که در عالم هست
اختلاف نُسخ
۱۸۷+
هیوا ۱۳۸۲
۱۲۰۲
لطف است که ربط از او همه عالم یافت
دل با دل و جان به جان و دم با دم یافت
چون مهرهٔ تسبیح که در رشته کشند
آدم با او نظام تا خاتم یافت
اختلاف نُسخ
۱۹۴+
۱۲۰۳
مگذر ز ولایتی که آن زان تو نیست
زان درد نشان مده که در جان تو نیست
از بی‌خردی بود که با جوهریان
لاف از گهری رنی که در کان تو نیست
اختلاف نُسخ
۵۱۹+
۱۲۰۴
صورت جلدی‌ست کش دباغت معنی‌ست
در کش‌مکش جهان فراغت معنی‌ست
پیری ناید ز کودک موی سفید
یعنی نه به دعویست، بلاغت معنی‌ست
اختلاف نُسخ
۵۲۶+
هیوا ۱۴۱۶: دباغت > باعث
که پر واضح است که غلط در غلط است، یعنی هم قافیه هم معنی غلط است
۱۲۰۵
نگذشته ز جان را سوی جانان نه ره است
یا من یا او دوئی دروغ و تبه است
در علت جب، حکمت لقمان ضرر است
در ملت عشق عقل و دانش گنه است
اختلاف نُسخ
۵۳۲+
هیوا ۱۷۱۴: جب > حبّ
جب یک اصطلاح فقهی است
۱۲۰۶
ما را که سخن ز رسم و راه عشق است
جان و دل و دیده بارگاه عشق است
تحسین ادای ما که محو عشقیم
تعظیم کلام پادشاه عشق است
اختلاف نُسخ
۵۳۹+
هیوا ۱۶۳۴
۱۲۰۷
قول تو به جز ترا نشاید ای پست
زین قول دو کون طرفه آرایش بست
هر چند که عنکبوت و کرم پیله
هر دو بتنند در میان فرقی هست
اختلاف نُسخ
۵۴۶+
هیوا ۱۵۳۰
۱۲۰۸
عالم همه زوست یا همه عالم اوست
ناورد یقین اگر چه ظن نیکوست
بی شیوهٔ مخصوص از آن کان کرم
اطمینان نیست در دل دشمن و دوست
اختلاف نُسخ
۵۵۹+
هیوا ۱۴۶۵: اوست > زوست، با درد > ناورد
۱۲۰۹
نی تو مانی نه دی و نه فردایت
هر دم ندمند اگر دمی در نایت
گفتی ز کجایم و کجا خواهم رفت
آنجا کاینجاست، این زمان هم جایت
اختلاف نُسخ
۵۶۰+
هیوا ۱۷۲۶: نی > نه، کانجاست > کاینجاست
۱۲۱۰
این مختلف خلق که حق محتجب است
تفصیل کسی‌ست کو حقیقت طلب است
صد رهرو اگر به یک ره آید چه عجب
در یک رهرو هزار ره بوالعجب است
اختلاف نُسخ
۵۶۷+
هیوا ۸۱۸: محتجب > منقلب
۱۲۱۱
تا در تن فرسودهٔ من جانی هست
هر دم سبب ناله و افغانی هست
از هر حالی محول او را دانم
تا جانی هست دگر جانانی هست
اختلاف نُسخ
۵۷۴+
۱۲۱۲
جان را به یاد جانان طرب است
تن روز به روز زان طرب در نقب است
مسجون از سجن اگر گدازد چه عجب
بگداختن سجن ز مسجون عجب است
اختلاف نُسخ
۷۵۹+
سخن > سجن
۱۲۱۳
این خلق به جز کم شدهٔ دادی نیست
تا نور ازل در این رهش هادی نیست
این علم عطائی‌ست، تعلیمی نه
زانم سر شاگردی و استادی نیست
اختلاف نُسخ
۷۶۶+
۱۲۱۴
کار تحقیق دم محقق زدن است
بر هر تقلید خندهٔ دق زدن است
منصور وجود را اناالحق زدن است
میمون سپهر در معلق زدن است
اختلاف نُسخ
۷۷۳+
هیوا ۱۵۳۲: هر > سر، را > در
۱۲۱۵
هر ماضی و مستقبل پیدا شده است
در حال کسی که او نه اعمی شده است
رهرو یکی و آمد و رفتش بسیار
یک روز هزار دی و فردا شده است
اختلاف نُسخ
۶۳۱+
۱۲۱۶
هستی نه پی است و استخوان و رگ و پوست
اندیشهٔ اوست بد و گر نیکوست
هستی به مراد خویشتن زیستن است
آن کس که به کام دیگری زیست نه اوست
اختلاف نُسخ
۶۳۸+
۱۲۱۷
در جوی [بشر] شراب ناب در جریان است
از غیب بر آن آب مهی تابان است
از خلق ولد نه امّ نه اب آگاه است
هر چند به ظهر این و بطن آن است
اختلاف نُسخ
۶۴۵+
هیوا ۱۱۴۶: در جوی بشر آبی اگر جریان است
از غیب مر آب مهی تابان است
از خلق ولد به آب نه ام آگاه است
۱۲۱۸
کبر و نخوت نه از خرد داشتن است
بل خلقی را به خویش بد داشتن است
خلق عالم تمان مرآت همند
تعظیم همه حرمت خود داشتن است
اختلاف نُسخ
۶۵۲+
۱۲۱۹
آن ماه که دید روشنی از وی جست
در دیدهٔ من هر چه نه او اشک بشست
دروش آمد و گفتم که کجائی چشمم
در خنده شد و گفت که چشمت با تست
اختلاف نُسخ
۶۵۹+
۱۲۲۰
نشناخته‌ای که جان کدام و دل چیست
رهرو که و ره چگونه و منزل چیست
این هیکل و جثه آیتی از هستی‌ست
جز گور و عذاب گور از او حاصل چیست
اختلاف نُسخ
۶۶۵+
هیوا ۱۷۰۲: جثه آیتی از > [این] جثه که بار
۱۲۲۱
دایم دل و جان از او در افروختن است
گر ساختن است آن وگر سوختن است
از حق کرم و لطف تمنا کردن
مهر و مه را روشنی آموختن است
اختلاف نُسخ
۶۷۳+
هیوا ۱۱۲۱:
۱۲۲۲
عشق آمد و داد بسط گفتگو پشت
هستی مرا به قبض خاموشی کشت
دل را زین غم ناله به جائی نرسید
مانند جرس که گیری در مشت
اختلاف نُسخ
۶۸۰+
۱۲۲۳
توحید به انبازی فلک نتوان گفت
با خلق به غیر لی و لک نتوان گفت
هر فقر ندارد خبر از زر عیار
هر سنگ سیاه را محک نتوان گفت
اختلاف نُسخ
۶۸۷+
هیوا ۹۷۶: غنا > عیار
۱۲۲۴
در اصل ز لامکانی ای مست الست
جهدی که نمانی به مکان غافل و مست
می‌گفت درختی به نهالی در باغ
بیرون زین باغ عالم دیگری هست
اختلاف نُسخ
۶۹۵+
۱۲۲۵
حق مایل آن دل است کش داغ نه است
خود را هر چند عالمی عرضه ده است
زانگونه که هر کس که جمالی دارد
یک عاشقش از هزار معشوق به است
اختلاف نُسخ
۷۰۱+
۱۲۲۶
این عاشق و معشوق به جز بیچون نیست
غیر از انسان مظهر این مضمون نیست
چون حسن بتان و عشق ایشان بر خویش
کز دایرهٔ آئینه بیرون نیست
اختلاف نُسخ
۷۱۶+
۱۲۲۷
جهدی که بری پی به مقام حکمت
کایند همه در اهتمام حکمت
شیطان که اسیرند به دامش خلقی
او نیز اسیر است به دام حکمت
اختلاف نُسخ
۷۲۳+
۱۲۲۸
ناکرده به سوی هستی ذاتی پشت
نی اول و آخر است، نی نرم و درشت
ای عشق بیاب درد ناوقت مرا
کاین عقل مرا به عافیت بینی کشت
اختلاف نُسخ
۷۳۰+
هیوا ۱۶۹۸: بیاب درد ناوقت >‌ بیا و در ربا وقت
نسخ دیگر بررسی و کاویده شود
۱۲۲۹
تا مرد به خود فرو نشد ار نساخت
جز وهم و گمان نیافت هر سوی که تاخت
یعنی که نبوده نفس خود را عارف
کس قائل قول من عرف را نشناخت
اختلاف نُسخ
۷۳۷+
۱۲۳۰
نطق تو که جز با دم حق سالک نیست
جز آلت او این گره هالک نیست
زینسان بشناسی کز تو باشند همه
بی معرفتی عالم را مالک هیست
اختلاف نُسخ
۷۴۴+
هیوا ۱۷۰۷:
۱۲۳۱
امید و هراس کفر و دین می‌بایست
آن را که ز هر سوی یقین می‌بایست
تا ناقص بود مرد غوغائی داشت
چون کامل شد گفت چنین می‌بایست
اختلاف نُسخ
۷۵۲+
هیوا ۷۰۷: ناقص بود مرد غوغای > نقص بود مرد غوغایی
۱۲۳۲
هر کس که ز بادهٔ حیقیت شد مست
از اهل مجاز طرف امید ببست
یا تیغ علم کرد و جهان را بگرفت
یا از همه فرد گشت و کنجی بنشست
اختلاف نُسخ
۵۸۱+
هیوا ۱۸۵۸: تا > یا
به احتمال زیاد این بی دقتی کاتب در نقطه باشد همچنین ممکن است لهجهٔ محلی باشد
۱۲۳۳
زان دانه چه کام یابد آن مرغ که هست
چشمش ز پی طمع در [فخ بشکست]
یعنی عاقل نمی‌تواند بودن
ممنون حیاتی که در او مرگی هست
اختلاف نُسخ
۵۸۸+
سنا: فتح
هیوا ۱۳۴۳: ز پی طمع در فتح > به طمع فکنده و رمح
پانویس هیوا ۴ ملک: در فتح شکست
به نظر می‌رسد فتح > فخ بشکست
۱۲۳۴
این خلق دو روی را ورق باید گفت
تحقیق در آن ورق، سبق باید گفت
بسبت نتوان کرد به خلق عالم
آن را که به حق رسیده حق باید گفت
اختلاف نُسخ
۵۹۵+
۱۲۳۵
موجود یکیست لیکش احول نشناخت
تا بینش او نشد مکمل نشناخت
وصل ابد از پرتو نور ازل است
آخر نشناخت آنکه اول نشناخت
اختلاف نُسخ
۶۰۲+
۱۲۳۶
عالم که همه کتاب حق است و جلی‌ست
وابسته به یک پرتو نور ازلی‌ست
هر چیز و کسی نطق محمد دارد
آن چیز که کم یافت کسش دید علی‌ست
اختلاف نُسخ
۶۱۰+
هیوا ۱۴۶۰: کیی > کسی، نطق > نور
۱۲۳۷
امّاره و ملهمه گهی در کامت
لوّامه و مطمئنه گه فرجامت
زانسان که چهار باد در آفاق است
در عالم انفس این چهار الهام است
اختلاف نُسخ
۶۲۴+
هیوا ۷۰۲
۱۲۳۸
در عالم نیست، گر بد و گر نیکوست
قدر هر کس به قدر نفعی که در اوست
چیزی به کف آر یا ز کس مهر مخواه
قلاشان را کسی نمی‌دارد دوست
اختلاف نُسخ
۷۸۷+
۱۲۳۹
در هر کسوت اگر هنر یا عیب است
تدبیر الست را سر در جیب است
کس گم شدن خویش نخواهد اما
سر رشتهٔ تدبیر به دست غیب است
اختلاف نُسخ
۷۶۱+
۱۲۴۰
این کار به دفتر و سبق نتوان یافت
با قاضی و مفتی و نسق نتوان یافت
کاریست خلاص خود که هرگز آن را
در خلوت غیب جز به حق نتوان یافت
اختلاف نُسخ
۸۰۱+
۱۲۴۱
چون فتنهٔ کل من علیها عام است
ز اندیشهٔ هستی همه‌کس در دام است
نارسته ز خویش ره ندارد به نجات
هر چند که نیک مرد و نیکو نام است
اختلاف نُسخ
۸۰۸+
۱۲۴۲
هر کس دیدیم عرض کالایی داشت
عار پستی و فخر بالایی داشت
وان هم که به گوشه‌ای نشست و لب ببست
با خلق در آن صفت علالایی داشت
اختلاف نُسخ
۸۱۵+
۱۲۴۳
صاحب نطری که رفت بیرون ز سرشت
شد در نظرش خوبی عالم همه زشت
ننشست این مرغ جز بر ایوان الٓه
کو صید نشد به دانه‌ای و دام بهشت
اختلاف نُسخ
۸۲۲+
۱۲۴۴
بر صفحهٔ عالم که ضمیر عشق است
خوانائیت از رأی منیر عشق است
آن را که تو در دو چشم خود می‌خوانی
چون در نگری عینک پیر عشق است
اختلاف نُسخ
۸۳۶+
واژهٔ عینک در اشعار صائب هست ولی نمیدانستم که در دوران سحابی هم وجود داشته است
۱۲۴۵
گوید این یک آن یکی کم بخت است
گوید آن یک که این یکی کم رخت است
با هم در جنگ و هیچ ازین شرفی نه
کز سیلی روزگار روشان سخت است
اختلاف نُسخ
۸۴۳+
۱۲۴۶
نی خورشیدی که مشرقش با ما نیست
جز سایه دمی دو کون پا بر جا نیست
نادیده و ناگفته نیندیشیده
از عالم و آدم اثری پیدا نیست
اختلاف نُسخ
۸۵۰+
۱۲۴۷
عشق آمد و آنچه بود در کار نسوخت
هر سوختنی همچو خس و خار نسوخت
در آتش عشق اگر چه عالم سوز است
جز آبلهٔ خیال و پندار نسوخت
دیگر نسخ هم کاویده شود
اختلاف نُسخ
۸۶۵+
۱۲۴۸
اصل انسان ز هر چه گویی بیش است
لیک از طلب مراد ناقص‌کیش است
هر کس طمعی دارد در هر دو جهان
کس نیست که طالب کمال خویش است
اختلاف نُسخ
۸۷۲+
۱۲۴۹
محو است در او بدین وفاقی که مراست
ادراک وصالی و فراقی که مراست
دل خون شود ز دیده بیرون ریزد
گر شرح پذیرد اشتیاقی که مراست
اختلاف نُسخ
۸۸۶+
۱۲۵۰
زین ارض و سما که مادر است و پدر است
هر لحظه مرا امید و بیم دگر است
آرام ربوده از من و امن و امان
این تیر قضا که بر کمان قدر است
اختلاف نُسخ
۹۱۴+
۱۲۵۱
بیرون ز تن دو کون ما را جانی‌ست
کو را تنزیه از هر آب و نانی‌ست
این لقمه و جرعه‌ای که معتادیمش
دیوار طبیعت را پشتیانی‌ست
اختلاف نُسخ
۹۲۱+
هیوا ۸۹۱
۱۲۵۲
پوشید لباس عام شاهی و گذشت
در کار جهان کرد نگاهی و گذشت
قرآن نه خبر بود ز وقت خاصش
بل کوران را نمود راهی و گذشت
اختلاف نُسخ
۹۳۵+
1253
بر امید تو آرمیدن چه خوش است
دل منتظر وصال دیدن چه خوش است
از لعل لب تو وعدهٔ بوسه به ما
گر هست دروغ هم شنیدن چه خوش است
اختلاف نُسخ
۹۴۲+
۱۲۵۴
یک لحظه عارفی که عین خلق است
مقصود همه هستی دین خلق است
حق را غرض این است که معروف شود
نه کثرت خلق و شور و شین خلق است
اختلاف نُسخ
۹۵۰+
۱۲۵۵
بی عشق که انس جز باد حاصل نیست
جان و دل را سری به آب و گل نیست
گر حسرت چند نبود اندر دل مرد
روزی صدبار مردنش در دل نیست
اختلاف نُسخ
۹۵۷+
۱۲۵۶
پیش از زادن ز خود خبرداری نیست
بعد از مردن یاری و دیاری نیست
آنجا که بدایت و نهایت یکی‌اند
غیر از حق از هیچ‌کس آثاری نیست
اختلاف نُسخ
۹۷۱+
۱۲۵۷
درد عشاق را رخ خوب دواست
یعنی رسد از محب به محبوب رواست
عشق ما را وصال جانان شرح است
بر صدق طلب مراد مطلوب سزاست
اختلاف نُسخ
۹۷۸+
۱۲۵۸
در فیض اگر چه آسمان کاهل نیست
جمعیت آن برون ز اهل دل نیست
هر چند ببارد ابر نیسان در بحر
بی‌واسطهٔ صدف گهر حاصل نیست
اختلاف نُسخ
۹۸۵+
۱۲۵۹
هر دم ز دری در آمدن شیوهٔ اوست
یعنی که به چشم معرفت جمله نکوست
زانکه نه که صد رنگ برائی و توئی
با این همه اختلاف عالم بل هوست
اختلاف نُسخ
۹۹۲+
هیوا ۱۸۱۳
۱۲۶۰
در سیر تو گام توبه کامی دهدت
در بزم سکون نشین که جامی دهدت
بر تار نفس زخمه‌ٔ سازندهٔ غیب
بشنو که خبر ز هر مقامی دهدت
اختلاف نُسخ
۹۹۹+
۱۲۶۱
در آئینهٔ خلق به جز خالق نیست
یعنی معشوق جز وی و عاشق نیست
در تافته بر بشر جمالی، ور نه
بطن و فرجی به عاشق لایق نیست
اختلاف نُسخ
۱۰۰۶+
هیوا ۱۱۲۷
۱۲۶۲
مجنون هر چند جز به واویلی نیست
درمان دلش جز نظر لیلی نیست
کالا نشود به وصف بایع رایج
از جانب مشتری اگر میلی نیست
اختلاف نُسخ
۱۰۱۳+
هیوا ۱۶۴۱
۱۲۶۳
حق است که طرح گفتگو افکند است
هر چند که خلق بعث چون و چند است
یک ره بنگر کلام او را که همه
در سود و زیان مشت حاجتمند است
اختلاف نُسخ
۱۰۲۰+
هیوا ۱۰۵۵
۱۲۶۴
هر کس یکچند اسیر چون و چند است
وانکه دید که غیر حقش بند است
این خلق به صد دوستی از هم ببرند
سر رشتهٔ آرام به او پیوند است
اختلاف نُسخ
۱۰۲۷+
۱۲۶۵
هر لحظه ترا گرفت و هر دم دادی‌ست
تقرب خموشی‌ست یا فریادی‌ست
اخلاق تو نیست، این اعراض تو نیست
بل کار به کارخانهٔ استادی‌ست
اختلاف نُسخ
۱۰۳۴+
۱۲۶۶
گر زان لب می پرست گویند بس است
زان نرگس نیم مست گویند بس است
وصف او را تکلفی حاجت نیست
یک شمه از آنچه هست گویند بس است
اختلاف نُسخ
۱۰۴۸+
۱۲۶۷
سر توحید جز علا منظر نیست
وابسته به افت و خیز پا و سر نیست
در دیدهٔ دل خیال را زیور نیست
خورشید در استوا شفق گستر نیست
اختلاف نُسخ
۱۰۵۵+
هیوا ۱۳۷۴: سر > سیر، شفق گستر> شفق کمتر
۱۲۶۸
این بادیه کش مهلکه بیش از پیش است
گلهاش تمام خار و خارش پیش است
بی نان نروی که هیچش آبادی نیست
آبی بردار کآتشی درپیش است
اختلاف نُسخ
۱۱۰۴+
۱۲۶۹
عاقل ز میان کرانه نتواند رفت
در معنی این فسانه نتواند رفت
هر چند که طفل خانه بتواند ساخت
اما به درون خانه نتواند رفت
اختلاف نُسخ
۱۱۱۱+

دیدگاهتان را بنویسید