رباعیات سحابی نسحهٔ مجلس ۱۴۲۱۹ ( اساس) ص ۱۹۲
رباعی ۱
عشق است که باعث من است و وارث
عقل است که هست ریب و شک را باعث
با یار قدیمی آشنائیست همه
بیگانه جز این نیست که گردد حادث
نُسخ
سنا: من است
هیوا: فن است
رباعی ۲
نوریست قدیم منعکس بر حادث
یعنی که سخن فصّل و هادو وارث
هر کس سخن از بی مرادی گوید
خود نیست مراد جز سحن را باعث
نُسخ
اساس: فضل
سنا: فضل
هیوا: فضل و هاد و وارث ( در پانوشت گفته معنی مفهوم نیست)
خ: فصّل و هادو ( تنها این نسخه خدابخش است که عبارت عربی را فهمیده و معنی آن را)
رباعی ۳
فانیست در این جهان چه طیب، چه خبیث
جز تارک جمله کش خدا گشته مغیث
هر چیز که پیدا شده گم خواهد شد
یعنی که ببین قدیم و بگذار حدیث
نُسخ
هیوا: جهان > کرب
خ: کرب
رباعی ۴
هر چیز که نقش بندی ای ذات تو گنج
آن صورت علم تست هفت و شش و پنج
تو کیستی از وهم و گمانت در رنج
شطرنجی ترسنده ز رخت شطرنج
رباعی ۵
ای حکمت را درخت باغ نیرنج
ارض توحید بین نه هفت و شش و پنج
ای از پی فرع گشته غافل از اصل
ای سر به هوا ترا و پا بر سر گنج
نُسخ
سنا: باغ بیرنج، گشته غافل،
هیوا: باغ تو ترنج، ارض > عرض،
خ: نیرنج ( مانند اساس)
رباعی ۶
دنیا نه به جز کید در او حاضر هیچ
عمریت دوانید و نشد ظاهر هیچ
دانی تو که چیست او و هر چیز در اوست
اول هوس، آنگاه تعب، آخر هیچ
رباعی ۷
ای سیر وجود خویشتن را محتاج
گویم به تو یک به یک مقام و منهاج
گر انسانی جمال با وجه توئی
پا، ساق و شکم، سنیه، سر اینک معراج
نُسخ
اساس: جماد تا
سنا: جمال با
هیوا: جماد ما و چه، با ساق و شکم و سینه
خ: جماد تا
رباعی ۸
برهم زده خاطریم و آشفته مزاج
از حال به حال، گه غنی، گه محتاج
از ما مطلب قرار در شورش عشق
آرام ز خس مجو به بحر مواج
نُسخ
سنا: سوزش عشق
هیوا: شورش عشق، به بحر
خ: سوزش
رباعی ۹
اسباب بیان خواند بس انسان چون گنچ
هر نیک و بدی که هست و هر راحت و رنج
اندیشهٔ عارفاند خلق عالم
از عرصه برون نرفت اسب شطرنج
نُسخ
هیوا: چون > چو
رباعی ۱۰
عارف ز تکبر است آزاده مزاج
بازار کُبار اگر چه زو یافت رواج
در کان نمک نمک ندارد قدری
هر چند به اوست خوان شاهان محتاج
رباعی ۱۱
دی گفت که ای ترا نه رونق، نه رواج
صد حاجمتندی و نه یک مایحتاج
گفتم من نیز از همه بیزارم
خندان شد و گفت غیر از این چه علاج
نُسخ
اساس: یکما محتاج
سنا: بکما محتاج
هیوا: یک مایحتاج
خ: مایحتاج
رباعی ۱۲
کس پی نبرد سوی وجوب چون گنج
بی عشق و جنون برون ز هر راحت و رنج
غیر از امکان ندید سیر عارف
از عرصه برون نرفت اسب شطرنج
نُسخ
هیوا: ره نبرد سوی وجود
خ: ره نبرد سوی وجوب، سیری عاقل
رباعی ۱۳
داریم وجودی همه طورش به مزاج
گه عذب فرات گشته، گه ملح اُجاج
هستیم جهان ولی دگرگون به دمی
بحریم ولی ز هر نسیمی مواج
رباعی ۱۴
هر چیز که حق دهد کسی را چو سراج
پروانهٔ آن شوند خلق محتاج
زانگونه که از دعای ابراهیم است
معموری بیتالله و آمد شد حاج
رباعی ۱۵
از هر چیزت که معتقد نیست مرنج
در نفسالامر بین چو بد نیست مرنج
گر کس ندهد چیز خود و گر طلبد
رنجیدن از او شرط خرد نیست مرنج
رباعی ۱۶
هر کس که جدا افتاده از عیش چو گنج
نا چار اسیر پیچ و تاب است و شکنج
آن را که به جود خویش عادت دادی
گر از تو برنجد گه امساک مرنج
نُسخ
اساس: یعنی هرکش به جود چیزی دادی
سنا: آن را که به جود خویش عادت دادی
خ: یعنی هرکس به خود خویش دادی
رباعی ۱۷
در کارگه جهان که معلول و صحیح
هستند مسبح کسی، جمله فصیح
در دیدهٔ من همیشه میگردد اشک
بینایان را چه کار غیر از تسبیح
رباعی ۱۸
هر جا شده اختلاف، جنگ است و سلاح
هر جا شده اتفاق، صلح است و فلاح
عالم به زبان حال میگوید، نیست
از بآس منت مگر به توحید فلاح
رباعی ۱۹
ار طرح فکنده نقشهای این صرح
پنهان از غیر چون طناب اندر طرح
ای ذات تو از صفات عالم بیرون
وی نامشروح مانده با این همه شرح
نُسخ
سنا: نقشهاء
رباعی ۲۰
هر چند کند مرد نماز و تسبیح
ناگشته سبک روح نیابد ترویح
ظل خود را که بی عیار است و خفیف
صد مرتبه دادهایم بر خود ترجیح
نُسخ
اساس: بی غبار
سنا: بی عیار
خ: بی غبار
رباعی ۲۱
دیدی بستان از او که آید به وضوح
و آنگاه دم از مراد او زن چو صبوح
مدح آن نبود که پیش مداح نکوست
بل مدح آن است کش پسندد ممدوح
رباعی ۲۲
ای آنکه توئی طایر دعوی را فرخ
نه عارف معروفی و نه واقف کرخ
چُستی و فتنده چون نهاد طفلان
تیزی و درشت همچو تیغ نو چرخ
رباعی ۲۳
عارف بری از تعینات این کاخ
خلقش همه اندکاند در خلق
فراخ
هر چند که با تو نیست بدخو
بسیار
مگذار ادب، مگرد با او
گستاخ
نُسخ
هیوا: خلق > حلق
رباعی ۲۴
ابنای زمانه، زشت و نیکو همه هیچ
وین چرخ حریص و سقف نُه تو همه هیچ
هر چند که در حیّز امکان دیدم
با او همه بود و بی او همه هیچ
نُسخ
این رباعی از هیوا افزوده شد، در نسخههای ما وجود ندارد. هیوا هم گفته در نسخهٔ اساس او هم وجود نداشته از نسخه
بدلها افزوده بوده است.