بوالحسن! دیگر چه خواهی مجلس تحلیل و جشن
آفرین و مرحبا، احسنت، از اهل سخن
اهل دانش، اهل بینش، اهل دل، اهل نظر
ساختند از بهر تجلیل جنابت انجمن
دیگر از طالع چه خواهی، قصهٔ گیلان مگر
نی که دور از جانت ای چون جان شیرینت سخن
آفرین‌هائی که امشب می‌رسد از هر طرف
گر توانی گرد کردن، بگذرد از کیل و من
از کش و من بگذرد وز ذرع و پیمان و قیاس
بارها این دولت ارزانی شده حتی به من
ویژه گر صد آفرین‌ها و هزار احسنت‌ها
در شمار آری که خواهد بر جهنم سر زدن
ای بهشتی‌روی، جنت‌خوی، شیرین‌گفتگوی
ای نهنگ‌آسا سمین و گوهرآسا پر ثمن
زنده و جاوید به‌به باد و احسنت و فری
بهر فاطلی گر نشد تنبان، مدرّان پیرهن
جان من! بگذشت آن روزی که بود از سیم خام
سست‌عنصر عنصری را دیگدان جای چدن
یا که او را بود از زر جملگی اسباب خوان
سینی و بشقاب و قاب و کاسه و طشت و لگن
یا یکی هموزن خود یک روز بگرفتی طلا
وان دگر را روز دیگر پر ز گوهر شد دهن
این همه به‌به، به از آن مشت رنگین سنگ نیست؟
نیست همسنگ گهر این مرحباها بوالحسن؟
گر غزل را بود ویتامین، مرا هم غبغبی
بود و چون تو اشکمی یک متر بیرون از بدن
چپ نمی‌کردی نگه دربان و می‌گفتی به دل
جز مدیر کل نباشد این جناب کرگدن
خم شدی وانگه کله برداشتی، با صد شتاب
گوئیا جای کله سر خواستی گیرد ز تن
بنده هم آهسته سر جنباندمی جای جواب
همچو سرو خمره‌ای بالیدمی در آن چمن
پیر و برنا اشکمم پنداشتندی بحر علم
کوچه می‌دادند از بهر ورودم مرد و زن
بنده را هم چندتائی می‌شدی به‌به نصیب
خاصه گر می‌خواندم این اشعار با صوت حسن
لیک افسوس و هزار افسوس، شاید خوانده‌ای
هست بیتی: «زین حسن تا آن حسن صد گز رسن»
*
*
زودتر تحلیل رفتی مجلس تجلیل کاش
نیست اینجا محفل حالی که تو خواهی و من
خیز تا آهسته با هم «دک» شویم از این مکان
گوشه‌ای گیریم و مِی‌ نوشیم یک دو ساتکن
گویمت ای قاضی استاده، بنشین و بخوان
«ساقیا می‌ده به قول مستشار مؤتمن»
باری از طیبت گذشته، دانی ای ورزی تو را
دوست دارم، هم تو را دانم بود لطفی به من
نک دعائی می‌کنم، خوش‌تر دعائی بهر تو
در ختام شعر کاین رسم است و آئینی کهن
گرچه بیزارم ز مدح و قدح اما بهر تو
بازگردم منحرف از راه و رسم خویشتن
خواهمت هرجا که باشی شادمان و تندرست
دست در آغوش مقصود و بتان سیمتن

دیدگاهتان را بنویسید