از تو آنی دل دیوانهٔ من غافل نیست
این که در سینهٔ من هست تو هستی، دل نیست
آنکه بالا و بر و زلف دلاویز تو را
دید و زنجیری زلف تو نشد عاقل نیست
شرم از موی سپید و رخ برچین دارم
ورنه آن کیست که بر چون تو بتی مایل نیست
مکن آزار دلی را که به جان طالب تست
وانگهش هیچ جز این هدیهٔ ناقابل نیست
آه ای عشق چه سود از کشش و کوشش ما
عمر ما عمر حباب است و تو را ساحل نیست
به سراشیب جهل چون بنهی پای، بدان
قدر انفاس که بس فاصله تا منزل نیست
سیم و زر جویی و در پنجهٔ پنجاه اسیر
تو اگر غافلی از خویش، قضا غافل نیست
آرزو کم کن و از حرص بپرهیز که آز
آب شوری است کزان غیر عطش حاصل نیست
آنکه پا بر سر موری نهد از سر عمد
گر سلیمان زمان است یقین کامل نیست
بعد هفتاد به مستی گذران عمر، عماد
حمل این بار گران را به از این محمل نیست