ای بلای بالا، نمیرنجی اگر از حرف راست
حُسن هم چون هرچه بینی در جهان پا در فناست
باغ زیبایی چو عمر گل بهارش کوته است
دم غنیمت دان که دنیا تنگچشمی بیوفاست
دیدهام گاهی اسیرانی به دامی مبتلا
لیک مجنونی چو من سیمرغ کوه کیمیاست
گاه گویم ای خدا این درد را از من بگیر
باز بینم خود دل بیدرد، دردی بیدواست
باز میگویم الهی ای سخن نشنیده گیر
باغ بیروی گل و گلبانگ بلبل بیصفاست
هرکه از این درد مینالد تو دردش بیش ده
شادی بیغم بخش آن را کز این غم نارضا است
مرحبا ای عشق کز تو زنده شد دلهای ما
خاک بای عاشقان چشم خرد را توتیاست
کاش امشب بار دیگر رخصت دیدار بود
من به استسقا دچار و چشمهام در ناکجاست
کاشکی بودم گیاهی رسته اندر باغ تو
کاش بودم ذرهای خاکی که در کوی شماست
ای شراب روحِ سرگردانِ بیآرامِ من
دوستت میدارم و این گفته دانم نارساست
عاشقی دیوانهام، دیوانهای بیچارهام
فکر این دیوانهٔ بیچاره گر باشی رواست
وصل خوبان، هجر خوبان، آتش اندر آتش است
هرکه در دامی چنین افتاد دیگر برنخاست
دیده را بهر تماشای تو میخواهد عماد
ورنه عالم بیوجودت پیش چشمش بیبهاست