دردا چو جان عزیز دل و نور دیده‌اند
آنانکه غیر خویش به عالم ندیده‌اند
جام طرب به شادی غم‌های ما زنند
آن ناکسان که خون تو و من مکیده‌اند
و آنان که ستر عورت مردم ربوده‌اند
بر تخت بحث و حجلهٔ عیش آرمیده‌اند
زور است و زر فریب و ریا و دروغ و غدر
روحی اگر به پیکر اینان دمیده‌اند
صبر است و جهل و خواری و درماندگی و رنج
گر جامه‌ای به قامت ملت بریده‌اند
آلوده‌دامنان سیه‌دل فراک‌پوش
طفلان به عمر، جامهٔ نو را ندیده‌اند
وان شاهدان پشت‌گلی، چارهٔ غمان
در بانک‌های خارجه مسکن گزیده‌اند
نیکی چرا کنند در این ملک بی‌حساب
آنان که یک نفس ز بدی بد ندیده‌اند
دردا که کشتگان تو آزادی عزیز
جان‌ها به باد داده و حرفی خریده‌اند
ای باغ درد و داغ چه مرغان بی‌دلی
نگشاده پر به خاک تو در خون طپیده‌اند
افسوس باد برد ستم‌سوز ناله‌ای
کان بلبلان مست ز شاخت کشیده‌اند
ای صبح انتقام کجایی؟ طلوع کن
بس تیره‌بخت منتظر این سپیده‌اند

دیدگاهتان را بنویسید