من ز بیداد تو هرگز نکنم ناله و داد
داد از آنکه چنین چهرهٔ زیبا به تو داد
سوختم، سوختم از هجر به فریادم رس
پیش از آن روز که از خانه‌ام آید فریاد
توبه کردم که دگر دل به کسی نسپارم
اگر از حلقهٔ گیسوی تو گردد آزاد
غافلی در شب هجرانِ تو چون می‌سوزم
آنچنان مست که پروانه ز من گیرد یاد
دست من، گیسوی تو؟ آه خیالی است محال
مگر آن دم که غبارم برساند به تو یاد
پرسم آخر، چه زیان است تو را گر که شبی
به یکی بوسه کنی خاطر ناشادی را شاد؟
ور بترسی دل زارم ز خرابی برهد
با خبر باش که این خانه نگردد آباد
لب شیرین تو را غیر منی می‌بوسد
چه کنم گر نزنم تیشه به سر چون فرهاد
بخت ما از سر مژگان تو برگشته‌تر است
عجیبی نیست که از ما نکنی هرگز یاد
دلبرا ای که دم عیسی مریم داری
چه شود گر شبی آیی سر بالین عماد؟

دیدگاهتان را بنویسید