در شگفتم که چرا این همه آزارکنند
مرغ دل را که به صد حیله گرفتارکنند
همه دانند تویی مایهٔ آشوب جهان
قصهٔ فاش برای دلت انکار کنند
تا نرنجد دل عاشقکش عالم سوزت
شکوه از هجر و دل زار و شب تارکنند
میکه صافی نبود جرم ز مینا دانند
ور بود بیغش و خوش مدحت خمّارکنند
هیچ رندی نکند با همه بیباکیها
زاهدان آنچه که با سبحه و دستارکنند
فصلگل موسعیش است و خزان خوشتر از آن
بیگل روبی اگر روی بهگلزارکنند
نرگس مست وفادار در این باغ کماست
آه از این جورکه با مردم هشیار کنند
عاشقان یار وفادار نبینند عماد
ورن غم نیستکه جان در سر اینکارکنند