تو جان منی بیتو و بیجان چه توان کرد
تو چشم منی بیتو به بستان چه توان کرد
تو باغ منی بیتو خورد خار به چشمم
جز با تو به صحرا و گلستان چه توان کرد
تو نور منی، حور منی بلکه بهشتم
بیروی تو با دوزخ هجران چه توان کرد
در این شب دیجور که نامند حیاتش
بیآن رخ همچون مه تابان چه توان کرد
جز سوختن و ساختن و جامه دریدن
پیدا است که با آتش پنهان چه توان کرد
بازی است همه کار جهان در نظر من
جز عشق تو بیعشق تو ای جان چه توان کرد
زندان جهان تنگ بود بیلب نوشت
ای یوسف جان بیتو به زندان چه توان کرد
ای گنج دل تنگ به جز ناله ز هجران
چون جغد در این خانهی ویران چه توان کرد
گویند که عاقل نکشد بار غم عشق
ای وای، که با مردم نادان چه توان کرد
چون دیدهٔ مور است دل ای ماه کجایی
بیلعل تو با ملک سلیمان چه توان کرد
با این همه استاد در این مکتب تاریک
بیزلف تو جز فکر پریشان چه توان کرد
کاری به کم و بیش جهانم نبوَد لیک
با صبر کم و درد فراوان چه توان کرد
گر دولت دیدار تو امکان نپذیرد
در عرصهی این عالم امکان چه توان کرد