دیگر هنری آه شرر بار ندارد
تأثیر در آن آیینه رخسار ندارد
من بودم و این یک هنر عشق و صد افسوس
کان هم دگر امروز خریدار ندارد
جور است که من هم نکشم بار غم دل
غیر از من دیوانه چو غمخوار ندارد
ما مستحق جرعه‌ی آن چشمه‌ی نوشیم
این طرفه گدایی شه من عار ندارد
آن افسر شاهی که شکافد سر فرهاد
خورشید برش گرمی بازار ندارد
این تاج سزاوار سر کوهکن آمد
پیدا است که خسرو سر این کار ندارد
دانم ز چه سوی من دل خسته نیایی
دانی دل من طاقت دیدار ندارد
شیرینی و تلخی جهان جمله چشیدیم
خوشتر ز می لعل و لب یار ندارد
از بوسه‌ي عید تو سیه مستم و این می
تکرار نگردد، کم و بسیار ندارد
گیرایی این می‌بود از طاقت من بیش
شیدایم و رسوایم و انکار ندارد
از عشق سخن گو که به فرمودهٔ حافظ
این طرفه حدیثی است که تکرار ندارد

مهرماه ۱۳۱۷

دیدگاهتان را بنویسید