شب و مهتاب خیالانگیزی است
شدهام پادشاه شهر خیال
مینهم بر سر هفت اختر پای
میبرم دست در آغوش هلال
*
*
محو و تاریک به چشمم آید
ماه با آن همه زیبائیها
باز پیموده دل خون شدهام
منزل آخر شیدائیها
*
*
با سه تن یار از یاران قدیم
باز هم صحبت و همکار شدم
باز قلاش شدم، رند شدم
باز دیوانه و میخوار شدم
*
*
گشت از سایۀ اشجار بلند
دامن باغ پر از نقش و نگار
«ملک آباد» فسونبار ز دور
مینماید به نظر تیره و تار
*
*
لگۀ ابر سیاهی از دور
ماه را بر سر راه آمده است
رنگ مه رفته و گوئی به دلش
بیمی از ابر سیاه آمده است
*
*
اختران را هم از این خوف و خطر
هست در حالت زیبا اثری
بی سبب دیدشان یاد آرد
چشم پر آرزوی محتضری
*
*
گه نوای نئی از ساحت دشت
آید و ما همه خاموش شویم
با همه گیجی و مستی، زان نی
همه سر تا به قدم گوش شویم
*
*
باید سردی است و زان از دل باغ
شاخهها درهم و برهم گردند
سایهها پای درختان چون موج
پس و پیش و خم و واخم گردند
*
*
مینمایند به هر جنبش باد
سایهها رقصکنان راز وجود
داستانی ز پیدا و نهان
سینمائی بود از بود و نبود
*
*
همچو ما در ابدیت لختی
نقش گیرند و سپس محو شوند
همچو ما نیز ندانند چرا
اینجنین بیثمر آیند و روند
*
*
همچو ما نیز ندانند که چیست
این چمن با همهٔ نقش و نگار
همچو ما نیز ندارند ثبات
همچو ما نیز نگیرند قرار
*
*
چو نکو مینگرم من هم نیز
سایهٔ شاخهٔ اوهاماستم
نقش من نیز به بادی بند است
عمر را بیهده بدناماستم
*
*
ماکنون بر چمن باغچهای
گرد هم انجمنی ساختهایم
شیشهای چند که خالی شده است
زیر گلبوتهای انداختهایم
*
*
سفرهای هست و در آن ماحضری
سبزی و تربرچه و باده و نان
جوی آبی است روان از بر ما
شیشهها پهلوی هم خفته در آن
*
*
یک طرف دخترکی مهوش و مست
دختری سبزه و شیرین حرکات
دست در دست یکی از یاران
گشته در چهرهٔ مه خیره و مات
*
*
گیسویش حلقهای افتاده به روی
کز نسیمی به رخش لرزان است
هریکی بوسهای از وی گیرند
قیمت قند و شکر ارزان است
*
*
دختری لاغرک و باریک است
لیک چشمان قشنگی دارد
با همه مستی و بیپروانی
از رخش حزن و غمی میبارد
*
*
سایه افکنده صف مژگانش
بر سر گونهٔ مهتابی رنگ
وندر آن سایهٔ خوش برق نگاه
گاه در سازش و گاهی در جنگ
*
*
در چنین منظرهای پر غم و حال
گوشههای دهن تنگش گاه
بهر لبخند زند نقش دگر
چند چین اوفتدش، خاطر خواه
*
*
نیست لبخند که موجی است مخوف
مانده از حملهٔ طوفان بر جا
خوب پیداست که این روی لطیف
خورده از دست فلک سیلیها
*
*
زهرخند است نه لبخند، که نیست
اندر آن ذرهای آثار طرب
ماجراهاست در این برق نگاه
داستانهاست در این گوشهٔ لب
*
*
ای بسا قصهٔ نشیده که من
از کتاب رخ او میخوانم
خویش را گرچه به مستی زده است
خوب حال دل او میدانم
*
*
خوب پیداست که در دشت بلا
همچو من تسنه دویده است بسی
آشکار است که داغی جانسوز
بر دلش هشته به جا بلهوسی
*
*
آه از زلزلهٔ عشق که هیچ
نشود ساز، دگر ویرانیش
گر چشد عاشق مسکین صد نوش
بس بود در رگ جانش یک نیش
*
*
هرکه زین دشت بلا کرده گذار
تا که از او دل و جانی برجاست
همچو لاله به دلش داغ ابد
همچو مه لکه به رویش پیداست
*
*
بوی همدر د مشامم سوزد
آری این همره و همدرد من است
همچو من رنگ جنونی دارد
همچو من بیخبر از خویشتن است
*
*
درد دلسوخته را من دانم
زآنکه خود بیدل و دلسوختهام
همه سرگرم به تفریح و نشاط
لیک من دیده بر او دوختهام
*
*
کنج ابروی چپش خالی هست
که دل از دست حریفان برده
به تنش پیرهن نازک و تنگ
که دل از چاک گریبان برده
*
*
گل سرخی به روی سینۀ او
سر نهاده است و فرو رفته به خواب
جلوهای خاص کند در دیده
برقی افتاده بر آن از مهتاب
*
*
گیسویش پر خم و پر حلقه و بند
از کمر مختصری بالاتر
چون سر خود به چپ و راست برد
سایهای رقص کند روی کمر
*
*
نقشهائی است به پیراهن او
از گل و سبزهٔ درهم رفته
گلی از رنگ گل پیرهنش
در خم زلف خماخم رفته
*
*
سالکی هست روی بازوی او
که نکوتر کند آن دست قشنگ
همچو آبی که یکی تازه بر آن
کرده آهسته رها ریزهٔ سنگ
*
*
بانگ نی گرچه شود دور به دشت
محشری در دل ما کرده به پا
آفت دل بود و آتش جان
نغمهای زنده کنِ خاطرهها
*
*
گوییا مرغک شوریدهدلی
تیر خورده است و از آن مینالد
گرچه تعریف کنندش یاران
من بر آنم که نه نیک است و نه بد
*
*
هست از سنجش ما بالاتر
ماورای بد و نیک است این نی
ای بس آهنگ در این غمکده است
ماورای بشر و فکرت وی
*
*
دخترک زمزمهٔ پر شوری
سر کند گاه به صد سوز و گداز
گاه هم مادر غمپرور او
با وی آهسته شود همآواز
*
*
نالۀ درهم و شورانگیزی است
کآید از سینۀ ریشی بیرون
به ترک خورده سهتاری ماند
که زند راه دل، آهنگ جنون
*
*
مادرش تار نوازد گاهی
تار او میزند آتش به دلم
عجب این پیرزن بد سر و روی
زند آتش به دل و آب و گِلم
*
*
صورتش زآبله چون حوض پرآب
که بر آن تند بارد باران
صاف و سالم به همه چهرهٔ او
یک گل جا نتوان داد نشان
*
*
باری این پیرزن زشت و کریه
برده آرام دل از پنجۀ خویش
ای هنر ای به فدای تو که هست
از همه کون و مکان قدر تو بیش
*
*
من به اصرار رفیقان یک بار
نغمۀ مختصری سر کردم
دختر را که غمی داشت نهان
زین نوا باز غمینتر کردم
*
*
گاه در دیدۀ من خیره شود
گاه از نام و نشانم پرسد
گاه از دلبر و گاهی ز دلم
گاه از این، گاه از آنم پرسد
*
*
چه بگویم که چهام یا چه کسم
خویشتن نیز نمیدانم خوب
آبم و آتشم و یأس و امید
صنع در خلقت من کرد آشوب
*
*
زنَک دیگری از رشت اینجاست
گیسویش بور و تنش چاق و سفید
لیک قدری نمکش کم داده است
آنکه نقش رخ زیباش کشید
*
*
گیسویِ همچو زرش پر خم و چین
اوفتاده است پریشان سرِ دوش
موجها دارد و در پرتو ماه
جلوهها داده بر آن گردن و گوش
*
*
بس که میخورده چو آتش شده است
گونهٔ همچو گل نسترنش
مست مست است و نمیفهمد هیچ
تب میکرده چو هذیان سخنش
*
*
او نشسته است لب جوی و شده
ساقی و میدهد آن باقیِ می
پیرزن گفته که رقصی بلد است
جمله خواهند که برخیزد وی
*
*
ساقی از ما همگی مستتر است
بیتماشا نبود حالت او
گاه افتد ز کفش شیشه به خاک
گاه ساغر ز لبش بر لب جو
*
*
گرچه اسباب طرب آماده است
دلم از غصه به تنگ آمده است
باده در جام شده خون جگر
شهد در کام شرنگ آمده است
*
*
هرچه کوشم که سری گرم کنم
واندکی همدم یاران گردم
باز چون یاد ز بگذشته کنم
مات و محزون و پریشان گردم
*
*
گرچه آنسان شدهام سخت که باز
گم کند راه دهان دستم
دل من گمشده در عالم خویش
خارج از عالم یاران هستم
*
*
دلک وحشی دیوانهٔ من
بیقراری کند و رسوایی
آتش افکنده در آب و گل من
آه از این دلک شیدایی
*
*
آبروریزتر از این دل نیست
این نه دل باعث آوارگی است
یکدم از سوختنم غافل نیست
این نه دل مایهٔ بیچارگی است
*
*
به فلک قهقه جمع رسد
جز من و دخترک زار و پریش
خواستم تا که بپرسم ز غمش
باز گفتم که غمم گردد بیش
*
*
حاصل پرسش احوالش چیست
جز که او هم سخنی ساز کند
از جفاکاری گردون گوید
قصهٔ خون دل آغاز کند
*
*
من که دارم غم دیوانه کُنی
از چه باشم پی غمهای دگر
همه غمهای جهان در دل من
بیجهت از چه روم جای دگر
*
*
الحق این کهنه جهان غمکدهایست
وای بر آنکه گرفتار آید
بشنود گر نفسی گوش دلت
نالهها از در و دیوار آید
*
*
باز برده است مرا خیل خیال
چه بگویم که چها میبینم
دو رم از یار و ز دوران وصال
هر طرف دورنما میبینم
*
*
گاه یاد آیدم از آن شبها
که مرا جای به ایوانی بود
کنج ایوان به اطاقی صنمی
نه صنم بل مه تابانی بود
*
*
شاهکار هنر و عشق و کمال
مظهر لطف و صفا، مهر و وفا
آه از قدرت آن چشم سیاه
گر خدائی است یقین بود آنجا
*
*
سر و پا جمله هنر بود و کمال
پای تا سر همه جان بود و جمال
چند گویم که رخش بود چو بدر
یاد کنم وصف که ابرو چو هلال
*
*
برتر از دانش و ادراکم بود
ماورای همه زیباییها
چشم پیمانۀ سرمستیها
زلف سررشتۀ شیداییها
*
*
چون شدی خواب به چشم دگران
بخت من چشم گشودی از خواب
میشدم نرم برش او هم داشت
انتظار من شیدای خراب
*
*
تا سحر مست از بویش بودم
برِ آن شاه بتان جایم بود
شاکر از طالع و راضی ز فلک
سازشی با دل رسوایم بود
*
*
گاه یاد آیدم از آن لحظات
که غروب از پس روزی دو فراق
رفت از ده به سوی شهر، رقیب
طاقت ما شده بود از غم طاق
*
*
چون رسیدم من و از دورم دید
با تب از خانه دوان گشت برون
چون رسیدیم لب جوی به هم
عشق آمیخت تو گفتی به جنون
*
*
تن همچون گل یاسش از تب
داغ بود و رخ و چشمان گلگون
نفسش سوخت دل و صبر و قرار
نگهش برد ز خویشم بیرون
*
*
گفتمش راحت جانم برگرد
سر به بستر نه و آسای دمی
سر به لبخند تکان داد و شدیم
به سوی بیشهٔ پر پیچ و خمی
*
*
ساعتی بیخبر از هرچه که هست
مست و مدهوش به هم افتادیم
بعد ترسنده ز برگشت رقیب
سر به صحرای جنون بنهادی
*
*
در دل دشت و دمن سرخوش و مست
چون دو آهوی فراری بشتاب
نیمشب آمد و ما گرم به هم
فارغ از عالم و بیداری و خواب
*
*
موجها داشت در آن دشت صفا
گیسوی دلکش زرین تارش
گوئیا نور از آن میبارید،
ماه، تا بوسه زند رخسارش
*
*
گاه بینم من و آن مایهٔ ناز
بر سر تپهٔ خوش منظرهای
هر طرف بود به چشماندازش
تپه و دشتی و کوه و درهای
*
*
ماهتابی و صفائی که کند
چشم را خیره و دل را بیتاب
من و او بر سر آن تپه روان
سایهمان گشته دراز از مهتاب
*
*
پای آن تپه به تبریزیها
شده جسم من و او سایهفکن
بود با سایهٔ ربالنوعی
سایهی پادشهی، یعنی من
*
*
پادشاهی نبود تخت و کاله
رایتافرازی و کشورگیری
نزد دلباختگان دانی چیست؟
پادشاهی، دلِ دلبر گیری
*
*
صاحب ملک جهانی گشتن
گرچه با خوف هزاران خطر است
صاحب ملک دلی گردیدن
پیش رندان جهان صعبتر است
*
*
دست در دست من آن آهوی مست
بر لبش زمزمه مهر و وفا
گاهمان گوشهٔ باغی مسکن
گاهمان سایهٔ بیدی مأوا
*
*
گاه در سایه اشجاری تنگ
مست و آشفته همآغوش شده
روزگار و غم و شور و شر آن
جمله یکباره فراموش شده
*
*
هیچ بانگی و صدائی نبود
جز نوای نی و جز خش خش باد
لب من بر لب جانپرور او
برده از عشق جهان پاک ز یاد
*
*
هر نفس از نظر میگذرد
خاطرانی که به رؤیا ماند
و چه زیبا و چه حسرتخیز است
وای اگر این همه زیبا ماند
*
*
یادم آید که نگارم ز وفا
با من زار حکایتها داشت
گفته بود از همه کس وز همه چیز
بگذرم، لیک دل از من برداشت
*
*
بگذشت از من و بر پیمانهایش
دل من معرفتی حاصل کرد
عاقبت از دل سهلانگارش
کار ما و دل ما مشکل کرد
*
*
رفت آن دوره که مشاطهٔ عشق
چهرهٔ زشت جهان میآراست
حال نومید و پریشان حالم
زندگی در نظرم بیمعناست
*
*
داشتم جای بر افلاک صفا
بال بشکست و به خاکم انداخت
آری از ناوک عاشقکش یأس
دلبرم کار دلم آخر ساخت
*
*
دوستان بیخبر از عالم من
معترض جمله که کُشتی ما را
من به حیرت که چگویم، چه دهم
پاسخ جمله شکایتها را
*
*
جمله گویند که اینجا هم نیز
نیستی با همه مستی خرسند
شدهای مایه افسردهدلی
شور و شوری کن و خوشباش و بخند
*
*
عیششان تا که منغص نشود
گاه دیوانهصفت میخندم
میخورم باده و میخوانم باز
تا درِ شکوه دگر بربندم
*
*
دل پر از درد و جگر در تف و جوش
روح در زجر و بدن در تب و تاب
خسته گردیدم از این بارِ گران
زندگی نیست عذابست، عذاب
*
*
۱۶ شهریور ۱۳۲۵