تو و من

تو آن خورشید پاییزی نگارا

هوس

از کویت ای سست‌پیمان جز رفتنم نیست چاره

برق

قطع کردند برق ما را باز

ابر

بنگر که میان توده ابر

پریشان

نه ترکم کن نه با کس واگذارم

ستم

چند ای جان، غم هم‌صحبتی بی‌خردان

خاور

باد خم کرده گلبوته‌ها را

افسانه

آتشی کو که به یکباره بسوزد من و دل

عذاب

شب و مهتاب خیال‌انگیزی است