تو و من
تو آن خورشید پاییزی نگارا
هوس
از کویت ای سستپیمان جز رفتنم نیست چاره
یک قطره خون
سحر بارید ابر و باغ تر شد
برق
قطع کردند برق ما را باز
رنج بیشتر
گفتم چه شد که چرخ به من سازگار شد؟
پس از نُه سال
پس از نه سال دوری نازنینی
ابر
بنگر که میان توده ابر
دزد و شاه
من ندانم چه بودم و چه شدم
آخرین بار
آن روز فارغ گشتم از رنج
آخرین قطرهها
آخرین قطرههای اشکم دوش
فلک داد
شب آمد شب که گرد غم پاشد
پریشان
نه ترکم کن نه با کس واگذارم
ستم
چند ای جان، غم همصحبتی بیخردان
خاور
باد خم کرده گلبوتهها را
خواب پریده
حیف است با جوانی کوته چو شام وصل
افسانه
آتشی کو که به یکباره بسوزد من و دل
عذاب
شب و مهتاب خیالانگیزی است