چند ای جان، غم هم‌صحبتی بی‌خردان
ای نکوروی، بیا و برهمن ز بدان
به پریزادۀ خود کاش دگربار رسم
دست وی گیرم و بگریزم از این دیو و ددان
*
*
هرچه غم هست به دنیا به دلم ریخته‌اند
هرچه رنج است به جان من آمیخته‌اند
ای امید دل من، زود بیا ورنه شبی
بینی از هستی من گرد برانگیخته‌اند
*
*
این چه افسانۀ پوچی است که پایانش نیست
این چه دردی است که درماندم و درمانش نیست
این ستم را ز چه رو نام نهادند «حیات»
غم نان از چه خورد آنکه غم جانش نیست؟
اول تیرماه ۱۳۳۲

دیدگاهتان را بنویسید