کاشکی این راه را پایان نبود
کاشکی این درد را درمان نبود
کاش می‌پائید درد زندگی
داشت با درماندگی پایندگی
وای از این پایان پر تشویش و بیم
دست شست از خوان این پیر لئیم
میهمان‌کش منزلی بس خوفناک
بازی‌اش در خاک و هم خفتن به خاک
درد و رنج مال و تن شد خاص و عام
درد خاصان جهل و علم ناتمام
وای، از این رنج و داغ و درد ما
اشک گرم ما و آه سرد ما
این همه ناسفته گوهرهای اشک
که مه و خورشید را دارد به رشک
ریخت بر این خاک و کس واخواه نیست
هیچکس از قدر آن آگاه نیست
آنکه تا دیروز با ما می‌شکفت
تا چه گفتندش که ناپژمرده خفت
آنکه در سرمای بی‌عشقی و شرم
کرد ذراتم به شکّرخنده گرم
قدرتی آنسان چرا در خاک خفت
با چنان عجزی که نتوان بازگفت
چیست تا این نعره را باشد جواب؟
کیست تا یک ره کنم با او خطاب؟
با فلک گویم، که کوری یا کری است
با زمین گویم، که بی‌پا و سری است
سر کنم این سوز و این سودا به روز
یا به شب این پرده‌دار رندسوز
ماه را گویم که سرگردانکی‌ست
مهر را گویم، سبک‌جولانکی‌ست
با که گویم درد بی‌درمان خویش
به که خود با خود کنم افغان خویش
خون بگریم، مست باشم، مستِ خوش
ننگرد این زال تا در من تُرش
سال‌ها شد نان خود در خون زدیم
وز جنون صد طعنه بر مجنون زدیم
چاره نبود باید این ره طی کنیم
آشتی با زندگی، با مِی کنیم
لیک کاش این راه را پایان نبود
یا مرا این داغ و این حرمان نبود
مرداد ۱۳۳۸

دیدگاهتان را بنویسید