در این دریاچۀ زیبا که از حسن است دریایی
در آن حالم که پنداری به بیداری است رؤیایی
چه هرجائی دلی باشد کز اینجا میرود جایی
اگرچه با چنین منظر نمیماند تمّایی
دو کوزه باده میبایست و ماه بادهپیمایی
که بینم موج این دریا ز گیسوی سمنسایی
وز آن پس مست بردارم ز سوز سینه آوایی
برانگیزم در این خاموش دریا شور و غوغایی
چه میشد گر فلک را بود گه با ما مدارایی
*
*
به هرجا بنگرم موج است و دریا سایه و روشن
کشیده تا کران دور پیدا افق دامن
در آن مرغان دریائی، لباسی طرفهشان بر تن
گهی پران، گهی رقصان فراز جفت و پیرامن
نه فکر نان و نی سودای زر و سیم و ما و من
رها کرده تن و فارغ شده از قید پیراهن
نه بیم از غارت دشمن، نه باک از فتنۀ رهزن
نمیدانند جز پرواز و عشق و آشناي فن
نه هستی حیرت آردشان نه بهر مرگشان شیون
ز نادانی به ما مانند در این خاکدان لیکن
ندارند این همه غمهای وحشتزای مردافکن
نه دین خواهند و نه آئین، نه یزدان و نه اهریمن
چو ما دیوانگان هرگز نجویند از قفس روزن
فضاشان جایگشت و آبشان همگور و هم مسکن
خوش ایشان زندگی غافل از امروز و فردایی
*
*
نمیدانم چرا اینگونه کردم ناروا کاری
خریدم کاش از تبریز میی، یا جستمی یاری
اگرچه زین جمال امروز مستم، مست هشیاری
مرا پیمانه کم کم همدمی گشته است و دلداری
مرا میمونی گشته است و دمساز و غمخواری
ولی غم نیست این غمها برای خاطر زاری
اگر مینیست در جامم، نباشد بر دلم باری
شراب عشق در جان است و جان سخت افکاری
از آن میکا چنان نتوان خرید از هیچ بازاری
از آن میکو چو خورشید است و هستی چون شب تاری
از آن میکاین فلک بهرش بود چون تنگ مینایی
*
*
از آن میجرعهای نوشیدم، اما کی؟ نمیدانم
همین دانم که عمری رفت و از مستی سر افشانم
نه این مستی عبث دارم، شرابی هست در جانم
هوای گیسویی دارم، اگر اینسان پریشانم
کند رنگ گل و بوی بهباری مست پنهانم
سخن بیپردهتر گویم گهی عشق است مهمانم
کنی این گفته را باور، شنیدستی گر افخانم
از شهر دیگری هستم نه از توران نه ایرانم
اگرچه پیشتر گفتم سیهمست خراسانم
سرودی طرفه میخوانم که در عرش است جولانم
من آن مرغم که تا بگشاده چشمم غرق طوفانم
به طوفان بال و پر شویم گر آلوده است دامانم
خوش اینآتش که در جان من افکندهاست جانانم
پشیمانم اگر زین سوختن گفتم پشیمانم
نخواهم داد هرگز شعلهای از آن به دنیایی
*
*
نمیدانم کجا کشتیعمرم لنگر اندازد
کدامین منزلم در موج بیپایان دراندازد
به دوزخ افکند یا خود به حوض کوثر اندازد
از آن آوازهای ترسم که شیخ از منبر اندازد
که میسوزد خدا آن را که میدر ساغر اندازد
من از اوییم چگونه خویش را در آذر اندازد
من از عشق چگونه عشق را بیهمسر اندازد
خود این شاهی به ما بخشید، کی خود افسر اندازد
روا باشد چو او خواهد سر افرازد، براندازد
ولی جور است از کویش به کوی دیگر اندازد
که غیر از کوی او دیگر نخواهد جان شیدایی