کاش آن دوره میرفت از یاد
یا که میشد دگربار تجدید
باد خم کرده گلبوتهها را
بر سر سبزههای لب جو
گشته آشفته رخسار استخر
همچو روی نکویان بدخو
*
*
برگهای درختان به غوغا
با نوائی فسونبار و مبهم
همصدا گشته با جویباری
نالهای گشته غمبار و درهم
*
*
یک طرف در کنار سماور
خرد میکرد با عشوهها قند
دختر کُرد «گلباد» زیبا
بر لبش به ز شکّر شکرخند
*
*
خندهای خوشتر از خندۀ جام
عشوهای بهتر از عمر جاوید
طلعتی حسرت ماه و خورشید
نرگسی جلوهٔ عشق و امید
*
*
در لباسی گلی پای تا سر
با سردست و پاچین پرچین
عقدی از نقره پیشانیش را
تا بناگوشها کرده تزئین
*
*
چشم و ابروی دلجوی او را
آفریده خدا گویی از ناز
در سیاه و سفیدی چشمش
رفته گویی به هم عالمی راز
*
*
روزه دارد ولی گونههایش
خوشتر است از گل تازه رُسته
مات در انتظار غروب است
رونق مهر رویش شکسته
*
*
حلقهای کوچک از گیسوانش
بر بناگوش او خفته آرام
آن بناگوش زیبا که گوئی
ماه و خور نور گرفته زو وام
*
*
تنگ و خوشطرح دارد دهانی
با لبانی شکربار و گلرنگ
بینیاش گرچه اندک بلند است
هست با چهرهٔ وی هماهنگ
*
*
هست بنشسته با نرگسانی
مست و میگون غمانگیز و زیبا،
یک زن دیگری روبرویش
دیدگان دوخته سوی صحرا
*
*
در میان دو ابروی زیباش
دور چشمان و گرد دهانش
هرکجا هست چینی نمایان
قصهپرداز رنج نهانش
*
*
کودکی زرد و رنجور و بیحال
بر روی زانوانش به خواب است
کودکی نیز آنسوی دیگر
از تبی سخت، در التهاب است
*
*
گه چو لبخند محزون این زن
میگشاید دهانش به اجبار
چند دندان چو از آن فتاده است
میکند خاطرم تیره و تار
*
*
آری آری سزاوار باشد
هرچه زین منظرم غم افزاید
هرچه این گیتی و آب و رنگش
بیبهاتر به چشم من آید
*
*
اینهماندختر مست و شیداست؟
این همان «خاور» دلستان است؟
این همان مهوش شوخ و عیار؟
اینهمان آفت عقل و جان است؟
*
*
تافت بر قلبم از نرگس او
اولین پرتو عشق و مستی
پیش از او مذهبی دیگرم بود
از وی آموختم بتپرستی
*
*
یاد میآیدم روزهائی
روزهائی درخشان و دلجو
کز پی گوسفندان به صحرا
مست و آشفته من بودم و او
*
*
زآفتاب دلانگیز خرداد
چهره دلکشش ارغوانی
سبزه و دشت و هامون و کهسار
قصهٔ دلپذیر جوانی
*
*
سر به دامان وی مینهادم
دور از خلق در سبزهزاران
قصه میگفت و میگشت توأم
نالۀ باد با جوییاران
*
*
اندر آن روزهای دلافروز
جمله گیتی صفا بود و امید
کاش میرفت آن دوره از یاد
یا که میشد دگربار تجدید
*
*
یاد میآیدم شامهائی
هر دو مست از شراب جوانی
اندر آغوش هم میفتادیم
با چنان التهابی که دانی
*
*
لطف مهتاب هنگامه میکرد
یونجهها موجزن بود از باد
سایههای سپیدار رقصان
گوئیا بود خیل پریزاد
*
*
در دل سبزهها مینشستیم
خیره در آن دو چشم فسونکار
ای بس اندیشۀ خفته میشد
زان دو چشم سیاه مست بیدار
*
*
ای بسا شب که بر بستر من
قصه میگفت تا پاسی از شب
من شده محو آن صوت دلجو
دوخته دیده بر ماه و کوکب
*
*
«خاور» دلربا قصه میگفت
قصههایی که کس ناشنیده
قصههایی که در خاطر من
نقشها جاودانی کشیده
*
*
میزدم خویش گاهی چو برخواب
لحظهای بود خاموش و آنگاه
نرم بر چهرهام بوسه میزد
با رخی مهور در پرتو ماه
*
*
آوخ آوخ کجا رفت آن حال
آوخ آوخ کجا رفت آن سوز
هیچ دانید از من چه بردید
کم کم ای رهزنان شب و روز
*
*
این همان خاور شوخ و زیبا است
کاینچنین زرد و پژمان نشسته
این همان روست کآئینهام بود
وه چه رمزی بر آن نقش بسته
*
*
با همه حق صحبت که او راست
من کنون مست گلباد هستم
این ضراحی کنون میندارد
گرچه یک روز میکرد مستم
*
*
آوخ آوخ که این است آدم
وین بود معنی حقشناسی
دیگرانند معذور دیگر
شاعری چون کند ناسپاسی
*
*
آوخ آوخ که «گلباد» را هم
اینچنین روزی در کمین است
هرچه بخشند گیرند از ما
گر کرم معنیی دارد این است!
*
*
آوخ آوخ، کجا رفتی ای عمر
ای هوس، ای غم، ای شادمانی
ای بهین دورهٔ زندگانی
ای جوانی، جوانی، جوانی
مشهد ـ سیام آذر ماه ۱۳۳۰