مرگ بهتر که دوست در بر غیر
مرگ بهتر که یار دور از یار
شب فروهشته بود چادر خویش
چادر رازپوش افسونبار
تارش از وهم و پودش از پندار
خیمهٔ بهت و پردهٔ اسرار
راه گم کرده بود گویی ماه
در پس ابرهای تیره و تار
***
شبهی در دل بیابانی
راه می‌رفت یکه و تنها
بر کمر بسته بود نان جوی
چوبی اندر کفش به جای عصا
دشنه‌ای جای داده زیر قبا
***
خرد می‌کرد و می‌گذشت ز دشت
کفش‌هائی بزرگ و ناهنجار
در سر راه خویش هر خس و خار
***
راه می‌رفت گرم و بی‌تردید
اندر آن شام تار «شاه‌غلام»
تک و تنها میان ظلمت دشت
سایه‌ای هم نبود همراهش
بس شب افشانده بود گرد ظلام
***
شعله‌ای چند، کورسوی زنان
بود از خانه‌های ده پیدا
ده «گُر»، جای ثانی زهرا
***
راه می‌رفت گرم و بی‌تردید
در دل تنگش آتش مرموز
آتشی جانگداز و طاقت‌سوز
گیسوی یار بود در کف غیر
وای بر او که زنده بود هنوز
***
هست این سومین شبی که غلام
گشته از هرچه در جهان نومید
این سه شب راستی چه‌ها که کشید
***
او به دختر عموی زیبایش
از همان دور کودکی دل داد
گفت زهرا، چو لب به حرف گشاد
تا که بگشاد چشم، زهرا دید
دیده‌اش پر جمال او افتاد
***
چه بسا روزها که بر تل و کوه
چه بسا شام‌ها که در دل دشت
با مه نازنین خود می‌گشت
آه آن روزها گذشت، گذشت
***
یاد آن روزها که با گل خویش
خوش و خندان میان صحرا بود
یاد آن شام‌ها که در کف او
طرهٔ پر شکنج  زهرا بود
یاد آن روزها که بر لب جوی
با گل ناز خویش تنها بود
یاد آن شب که عکس ماه در آب
بود و نقشی شگرف و زیبا بود
گرچه زهرا بدان اشارت کرد
دیده نگرفت از آن جمال، غلام
با تماشای آن به از گل و ماه
راستی ماه بی‌تماشا بود
***
راه می‌رفت و یاد می‌آورد
لحظاتی که رفته بود ز دست
جام عیشی که روزگار شکست
رشتهٔ الفتی که چرخ گسست
***
یادش آمد ز اولین بوسه
یادش آمد ز اولین اظهار
یادش آمد ز آخرین دیدار
هر دمش خون به جوش می‌آمد
هستی‌اش در خروش می‌آمد
مرگ بهتر که دوست در بر غیر
مرگ بهتر که یار دور از یار
***
چار مه می‌گذشت از آن شب قدر
که درآمد به عقد او دلدار
آن پریچهر شوخ شیرین‌کار
آن شکربار لعل گندم‌گون
آن دلارا نگار افسونکار
***
آوخ آوخ چه شد که در یک دم
کاخ امید و آرزویش سوخت
آه، این شعله از کجا افروخت؟
سوخت کاخ امید او گردون
هستی‌اش را به رایگان بفروخت
***
داستانی شگفت پیش آمد
ماجرائی که عقل حیران ماند
رفته بود آب آورد زهرا
اسبی از دور گرد می‌افشاند
خان ده «گر» رسید و او را دید
اسب خود سوی دخترک گرداند
جست پایین ز اسب و زهرا را
بگرفت و به ترک خویش نشاند
***
تا که آمد به خویشتن زهرا
پیش از آنی که برکشد فریاد
اسب سرکش برفت همچون باد
***
به همین سادگی، به چالاکی
خان ده «گر» ربود یار غلام
آنکه چندین تفنگ «برنو» داشت
آنکه بود او ز دزدهای بنام
***
شب فروهشته بود چادر خویش
چادر رازپوش افسونبار
تارش از وهم و پودش از پندار
رهرو ما به ده رسید و نشست
لحظه‌ای در کنار یک دیوار
پای جوئی بزرگ و زمزمه‌ساز
چند مشتی زد آب بر رخسار
***
کوچه‌باغی گرفت و شد سوی ده
دستهٔ دشنه را فشاری داد
شال از سر گرفت و باز نهاد
***
شد ز دیوار باغ خان بالا
نرم و آهسته، لیک بی‌پروا
خورده بود انتقام پروایش
بود آن نوجوان عاشق را
هرچه جز انتقام بی‌معنا
***
باغ آرام بود و تیره و تار
وندر آن برگ هم نمی‌جنید
کورسوی چراغی از سوئی
جانب خود غلام را بکشید
اسب خان بسته بود یک گوشه
همه سر تا دمش چو برف سفید
شیهه‌ای برکشید و شاه غلام
لحظه‌ای چند ماند در تردید
عاقبت رفت و زین و برگش کرد
پی افسار لحظه‌ای گردید
جُست آخر لگام و زد به سرش
با دلی گرمِِ انتقام و امید
***
رفت آن سو که کورسوی چراغ
لرز، لرزان ز دور پیدا بود
رفته بودند جملگی در خواب
آنکه بیدار بود، زهرا بود
چهره‌اش زیر آن شمع ضعیف
بیش از همیشه زیبا بود
گرچه پیشانی شکستهٔ او
حاکی از جور خان والا بود
گونه‌اش گرچه بود خون‌آلود
نگهش گرچه روح‌فرسا بود
باز هم هرچه بود در رخ او
حالتی از قیاس بالا بود
***
نرم، ناخن‌ها به در نواخت غلام
خورد زهرا تکان و سر برداشت
ریخت بر سینه زلف پُرشکنش
لرزشی اوفتاد بر بدنش
جست از جا و عقل و هوش گماشت
دید چیزی که خواب می‌پنداشت
***
دست دلدار را کشید غلام
برد و بر اسب خان سوارش کرد
در منزل گشود و دشنهٔ خویش
از میان قبا برون آورد
***
کرد زهرا یقین که شاه غلام
می‌رود کار خان تمام کند
سال‌ها خورد و خواب و آسایش
بر خود و دیگران حرام کند
***
هرچه زهرا کشید دامن او
هرچه آهسته التماسش کرد
هرچه گفتش: غلام جان برگرد،
قصهٔ مشت بود و آهن سرد
***
شب فروهشته بود چادر خویش
چادر رازپوش افسونبار
تارش از وهم و پودش از پندار
راه گم کرده بود گویی ماه
در پس ابرهای تیره و تار
***
لحظه‌ای بعد در سیاهی شب
بارها پنجهٔ توانائی
گاه بالا برفت و گه پایین
تا که شد غرق خون سراپائی
مشهد ـ سی‌ام آذرماه ۱۳۳۰

دیدگاهتان را بنویسید