لطف سحر به جان شب آمیخت
شد مرغ شب خموش دگر بار
زندانیان خسته گرفتند
با زورِ طلائی آمد
دریای بیکرانۀ پندار
از بانگ زنگدار خروسی
و همی گرفت دامن جانی
بنشست شبروی ز تقال
برخاست عاشقی به تماشا
پیچید شاعری به گمانی
از دشتهای خفته و خاموش
ظلمت، چو دزد خسته و نومید
خود را کشید جانب بستان
میشد نهان خمیده و لرزان
در کوچهباغ و نارون و بید
دنبال او نسیم شتابان
در باغ جست از سر دیوار
در جستجوی دزد پریشان
آهسته سر کشید به هر سوی
بگشود برگ و شاخۀ اشجار
گمگشته بود دزد فراری
دیگر نداشت سود تکاپو
برگشت پی قرار سوی دشت
همگین نسیم خسته و صبح
بنواخت با تبسم دلجو
من گرم سیر این همه بازی
از جام صبح و عشق و صفا مست
با بالهای شعر و جوانی
بر هفتم آسمان تمنا
بنهاده پای و رفته دل از دست
بر طرف جویبار بزرگی
در پاسخ آسمانی دلدار
در کنار بیدهای موقوف
بر سبزههای خرم و خندان
ره میروم شمرده و هموار
در انتظار دیدن یارم
آن شباندکارِ دلکش هستی
آن سرخباغ عشق و جوانی
آن نقش جاویدان دل و جان
آن ربنوع هستی و مستی
باید به گوشهای بنشینم
تا کس مرا به باغ نبیند
شوقی مراست لیک، که دیگر
خواهم دمی ز پا ننشینم
گر چرخ بر سرم بنشیند
یک نقطه، یک سیاهی کمرنگ
زان دورهها به چشم درآمد
در نور صبح و سایه اشجار
خورشید، هان، پرتو اقبال
آهسته پیش و پیشتر آمد
اندام دلفریب نگارم
از انتهای باغ مهآلود
در پردۀ لطیف سحرگاه
در جامهای مفرح و گلرنگ
چون کودکی ز دور عیان بود
در زیر شاخههای اقاقی
در چشمششی لطیف و فروبار
در گردنی ظریف و دلآویز
شد حلقه دستی از سر مستی
لرزان ز شوق و بادۀ دیدار
امروز هم من که سحر را
اینسان کنم فرسوده به افسوس
از پردۀ سرشک نظاره
خم گشتم به روی گذشته
یعنی عصای پیری مأیوس
امروز هم من که سحرگاه
چونان دو رنگ ماری بیمار
پیچد به گردن من و خواند
در گوش جان فانوس جانسوز
زان روز و روزگار فروبار