آتشی کو که به یکباره بسوزد من و دل
تا شوم فارغ از این سوختن هر دم خویش
شکر او که ندیده است چنین داغ کسی
میکنم جهد که هم با تو بگویم غم خویش
*
*
بوده تا بوده در او آتش افروختهای
من ندائم که مگر دیر مغان بود این دل
همه گویند که دل آیینه غیبنماست
وای، کآیینهدق، آفت جان بود این دل
*
*
گر بپرسی ز چه پروانه خود سوختهام
شرمساری است مرا گر که جوابی دارم
ای که ترسی ز جنون بیهده این قصه مخوان
که خوش آغاز و بد انجام کتابی دارم
*
*
آخرین خواب اگر قصه ما ختم کند
آخر ای کهنهکتاب این همه افسانه ز چیست؟
یک شب از جلوه یک شعله جو میسوزندش
این همه نقش و نگار پر پروانه ز چیست؟
۲۶ فروردین ۲۷