قطع کردند برق ما را باز
که خدا قطع عیششان مکناد
گرچه تاریک گشته کلبهٔ ما
خانهٔ برقیان فروزان باد
*
*
قطع کردند برق ما را باز
چون ندادم وجوه آن دو سه ماه
کاهلی هم نبوده بی‌تأثیر
مفلسی بوده گرچه اصل گناه
*
*
بارها قطع و وصل شد این برق
گر نوشتم که «باز» باشد راست
گرچه گویند فقر نیست گناه
نکنی باور این سخن که خطاست
*
*
بس گناه‌ها ز فقر می‌زاید
امتحان را دو شب گرسنه بمان
تا نه دانش بماندت نی دین
نه امام و پیغمبر و یزدان
*
*
این غرض روشن است و دیگر نیست
احتیاجی به حجّت آوردن
غنچه‌ای را دو روز آب مده
بنگرش نرم نرم پژمردن
*
*
آن که را هست آب و ملکی چند
چه نیازش که نغز گوید و راست
همه گویند: وای از این همه علم
گر مثل گفت: دوغ هست ز ماست
*
*
آستین کهنه‌ای چو من به مثل
گر غزل همچو خواجه ساز کند
از پی رایگان شنیدن آن
خواجه با پشت چشم ناز کند
*
*
با چنین خلق زندگی کردن
نیست جز رنج‌های روح‌گذار
شکر که خدا داده مرا
دلی کاندر آن نگنجد از… (ناقص)

دیدگاهتان را بنویسید