ورزی من نه خانهات دانم
نه ز هجر تو صبر بتوانم
من ندانم که نیکوئی یا بد
تو همانی که دل تو را خواهد
اندر این حبس تنگ دنیا نام
به تو شد این دل نداشته رام
خوشتر از تو ندیم صاحبدل
هست جُستن محال یا مشکل
نه خطا شد همان محال بود
کی کسی چون تو اهل حال بود؟
گرچه گویند و قول ستوار است،
دست بالای دست بسیار است
هست ممکن که تا همین فردا
خوشتر از تو کسی کند پیدا
لیک آن نسبه است و نقدی تو
دگران صیغهاند و عقدی تو
تویی آن کس که در غزل ماهی
مُلک رندی و عشق را شاهی
در ندیمی تو ندامت نیست
با تو بودن به غیر عشرت نیست
دارد این گوشهٔ جهان بسیار
شاعرانی و در بغل اشعار
میکند قهر هرکه از خانه
شودش گرم ناگهان چانه
شعر گوید نه یک نه ده نه هزار
هی اراجیف خود کند تکرار
خویش را حافظ زمان داند
یا که خاقانی و فلان خواند
بلی این گونه ناظمان هستند
که ز جام غرور سرمستند
لیک ای ورزی سخن گستر
دگران دیگرند و تو دیگر
نه به خود نام دادهای شاعر
که تو از مام زادهای شاعر
ای بسا دیدهام کِه و مِه
راستی را ندیدهام ز تو بِه
من که در شنگی و ولنگاری
تکم و خود تو هم خبرداری
عاشقی رند و سینه سوختهام
نقد جان نیز گه فروختهام
من که از عقل نیست سود مرا
شاید از اصل هم نبود مرا
در همه حال تاکنون که گذشت
عمر از شصت همچو باد به دشت
یک دم این سر نبوده بی شر و شور
چشم بد از صفای رندان دور
غرضم شرح حال خویش نبود
شوق تو خامه از کفم بربود
با همه شنگی و ولنگاری
پیر و قطب منی به بیعاری
آری از من تو بیشی و پیشی
هم به رندی و هم به درویشی
چه بگویم که دوریات چون کرد
عطش دیدنت دلم خون کرد
هی خبر میرسید از احباب
لگن خاصرهت شده است خراب
سخت غمگین شدم که ورزی من
گشت ناکار و جفت رنج و محن
گفت دکتر نمازخوان شدهای
از زمین سوی آسمان شدهای
پیر و قطبی نمودهای پیدا
گرم ذکر است دائم آن لبها
باز آن کیست کز تو برده حواس
بوالحسن را نشانده بر سر طاس
آرزو نیست بر جوانان عیب
شاید آری خبر ز عالم غیب
شاید آن مقصد بلندان را
آرزوی نیازمندان را
شاید آن دلربای نادیده
غنچهی باغ رازِ ناچیده
وصل را بهر تو گشاید در
تا کند فارغت ز بوک و مگر
شاید ای جان جمال جان بینی
«آنچه نادیدنی است آن بینی»
«وسعت ملک لا مکان بینی»
«آنچه خواهد دلت همان بینی»
بهر ما زین نمد کلاهی نیست
قول آن لر که گفت راهی نیست
گرچه ما را نبود یار آنجا
تو برو در پناه لطف خدا
*
*
الغرض دوریات فسرده مرا
چارهای کن که غصه خورده مرا
دیدنی کن اگر که مقدور است
این نه خواهش بود که دستور است
یا من آیم به آستانهی تو
یا بیا چشم آشیانهی تو
بیستوسه با دوصفر و پس سیوهفت
تلفن را بگیر، عمر برفت
آمد این مثنوی چو آب روان
جز به یک بیت خط نخورد در آن
والسلام ای لب تو آب حیات
بر محمد و آل او صلوات
زمستان ۱۳۵۹