فردا که می‌آیم ای دوست
مردی دیگر دید خواهی
مردی فراموش کرده
دیگر سیاهی تباهی
مردی پر از زندگانی
از سر گرفته جوانی
مردی که دیگر نخواهد
خود سخرهٔ خلق دیدن
مردی بریده ز افیون
سرمست از این بریدن
مشمول لطف خدایی
سرمست از این رهایی
این معجز از تست ای دوست
این معجز از تست ای یار
دیگر بدانسان نبینی
از خویش و بیگانه بیزار
افتاده‌ام کنج خانه
پیکان غم را نشانه
در اوج سرمستی آمد
تنظیم این عهدنامه
گویی به جای نوشتن
رقصد براین نامه خامه
از من رها می‌نویسد
گویی خدا می‌نویسد
پنجم مرداد   ۱۳۵۰

دیدگاهتان را بنویسید