مژده
مژده دادند یار میآید
فردا
فردا که میآیم ای دوست
مزار
هرچه اندیشه میکنم ببینم
زمستان عمر
خواستم بار دیگر در زمستان عمرم
بلا آباد
بگسستن از زنجیر غم، دشوار میداند دلم
بهانه
دنیا و آخرت به قمار تو باختیم
افسانه و خواب
کار بگذشت ز پیمان و به پیمانه کشید
طوطی
طوطی نازم، چرا از کلهی من پر کشیدی
نیاز
ما به درگاه تو با بخت سیاه آمدهایم
صدای عشق
ای مردم چشم صفا را روشنایی
من آن شبها کجا بودم
من آن شبها کجا بودم؟ فراز کهکشان بودم؟
ای خوش آن روز
ای خوش آن روز که دل مونس جانانی بود
قهر
چندی است تند، میگذریم از کنار هم
دریاچهٔ رضائیه
در این دریاچۀ زیبا که از حسن است دریایی
جانانه
ای نازنین دردانه، ای جانانه جانام
ماجرای نیمشب
شب فروهشته بود چادر خویش
سحرگاه
لطف سحر به جان شب آمیخت