صدای عشق
عرض ارادتی به خواجه‌ی بزرگ
از صدای سخن عشق ندیدم خوش‌تر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
(حافظ)
ای مردم چشم صفا را روشنایی
ای غربت جان را نسیم آشنایی
ای پارسی‌گوی، قندت بلای پارسایی
ای برق خرمن‌سوز زهد ریایی
ای کرده در عرش غزل، الحق خدایی
کی جز تو کس نازد به شوّالی گدایی؟
با خشک زیر سر کی کرد آن کبریایی؟
ای خرقه جایی در گرو، دفتر به جایی
از فقر و خواب امن و فرش بوربایی؟
گویی چنان کز سگه افتد پادشایی
ای خوش‌ترین افغان در این بیدر کجایی
ای از نوای دلکشت دل مست و جان مست
ای کرده زین رطل گران چرخ گران مست
ای ز شمیم ساغرت هفت آسمان مست
ای کرده زین آب حیات این خاکدان مست
هوش از تو مدهوش و زمین مست و زمان مست
صوفی و شیخ و زاهد و پیر و جوان مست
جادوی گیتی خیره زین قدرت‌نمایی
زان دم که ساز این ساز عاشق‌ساز کردی
گوش فلک زین نغمه پرآواز کردی
پیر خرد را با جنون دمساز کردی
زان قصه کاندر گوشه‌ی شیراز کردی
تا حشر گیتی مست از این شهناز کردی
پایان ندارد آنچه تو آغاز کردی
اعجاز کردی، راستی اعجاز کردی
صد داستان دارد چنین دستانسرایی
پر شد جهان از نعره‌ی مستانه‌ی تو
یارب چه می‌کردند در پیمانه‌ی تو
هرکس نصیبی برده از میخانه‌ی تو
شعر تو را بخشیده جانانه‌ی تو
ای سینه‌ی صاحبدلان کاشانه‌ی تو
ای شمع جان‌بیدلان پروانه‌ی تو
ای قصه‌ی دلدادگان افسانه‌ی تو
ای برده دل‌ها با نوای بی‌نوایی
ای شعر تو شیرین‌تر از عشق و جوانی
دلکش‌ترین گلبانگ باغ زندگانی
پر شد زمین از این سرود آسمانی
فرّ بهاران دارد و حزن خزانی
شرمنده کردی ابر از این گوهرفشانی
حق داری ابر با چرخ داری سرگرانی
ای همسفر تا جاودان با جاودانی
وی همقدم تا بیکران با بیکرانی
ای اختر تابان این شام جدایی
چون عشق در دل‌های ما کاشانه کردی
وز عشق ما را در جهان افسانه کردی
با یک غزل تأثیر صید پیمانه کردی
فرزانگان دهر را دیوانه کردی
ای آنکه مست خویش ضد فرزانه کردی
خود باده‌ای چون صحبت از میخانه کردی
ای رند، ای آشوبی چون و چرایی
سرشتی و یأس از جلال‌الدین و خیام
آتش‌زبانان و ز نظامی رمز و ابهام
بگرفتی از هرکس هر آنچه خواست دل، وام
وین باده‌ها مستانه افکندی به یک جام
ای شعر بالا برده تا سرحد الهام
ای نام تو از ننگ، وای ننگ تو از نام
نادیده خوش‌تر از تو مرغی چشم این دام
ای نغمه‌ی تو ایمن از تصریف ایام
ای مشعل روشنگری این جاودان شام
ای برده عطر و نور عطار و سنایی
آوخ چها دیدی تو در آن قرن پر شور
قرنی که می‌کردند فرزندان پدر کور
قرن ریا، قرن ستم، قرن زر و زور
و آن محتسب، وان حد برای آب انگور
هر روز یک سلطان و یک آئین و دستور
آن داده داد مهر و مردی شاه منصور
وان بدتر از صد اهرمن خونخواره تیمور
آن روزگار موحش و آن شام دیجور
آن قرن ظلمانی که گردید از تو پر نور
چون پرتو افکندی بر آن با چهر چون هور
بیداد کسری راستی در دلربایی
[پانویس‌های صفحهٔ ۵۰۶]
۱. گمر مطرح حریفان این پارسی بخوانند
۲. خشک زیر سر و بر تارک هفت اختر پای
۳. در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
۴. خوش فرش بوربایی و گدایی و خواب امن
[پانویس صفحهٔ ۵۰۸]
از نامم پرسید مرا نام ز نگ است
وز نگ نمی‌گویند که نگ ز نام است
(حافظ)
[پانویس‌های صفحهٔ ۵۰۹]
۱. مراد ماجرای امیر مبارزالدین است که پس از غلبه بر سلطان صاحب‌دل و عشره‌پیشه و کریم، شاه شیخ ابوالحسین با
قساوت و خشونت سالی چند بر فارس حکمرانی کرد و سرانجام به دست پسر خود شاه شجاع نابینا و مقید گردید و هم در
زندان بمرد.
۲. به علت سخت‌گیری و خشونت بیش از حد ارباب شور و حال این نام را بر امیر مبارز نهاده بودند.
۳. شاه منصور مددوج محبوب حافظ که در نبرد با تیمور گرگانی دلیری‌ها و پیام‌داری‌ها کرد اما بخش یارش نبود و از
آن نبرد جان بدر نبرد، دریغ:
زنان همه خونین‌کفنان یاد داد
کوشش آن تهمت‌شان یاد داد

دیدگاهتان را بنویسید