آشتی کرد با من نگارم
آشتی کرد بختم، امیدم
آرزو، آبرو، سرنوشتم
ساقیم، ساغرم، جام عیشم
آنکه عمری‌ست کز جام عشقش
با رخش جام عیشم لبالب
آنکه اندر کویر زمان است
عاشق و عشق و معشوق و محبوب
تلخ اگر بود صبرم سر آمد
جویبار آمد اندر کویرم
باز لبخند نازش چو مهتاب
ریخت گیسوی او بر پرنیانم
باز افسانهٔ عمر، شیرین
شکر که از رنج هجران
شکر که گناهم ببخشود
باری امشب دگر خود بهشتم
گرچه خون خوردم و رنج بردم
کز غم و رنج و حرمان گذشته
تو منی، من تو، ای جان شیرین
با تو غمبارتر از خزانم
با تو خوش‌تر ز خرم بهارم
شیدا شکّرخا، لب روزه‌دارم
هستیم، مستیم روزگارم
دشت و باغم، بهشتم، بهارم
بادام، بادهٔ خوشگوارم
مست نادیده رنج خمارم
با وجودش ز غم، غم ندارم
باغ یاس من و چشمه‌سارم
دست‌یار من و دوستدارم
زاد گل‌ها ز انتظارم
یاس من رست از شوره‌زارم
پرتو افشاند بر شام تارم
شیدا قرار دل بی‌قرارم
کرد آن لعل افسانه‌بارم
شد رها جان شب‌زنده‌دارم
گرچه بیش از شمر شرمسارم
سرد شد دوزخ پر شرارم
گشت رازی چو روز آشکارم
با تو من زندگانی ندارم
عمر چون بی‌تو ای جان سر آرم

دیدگاهتان را بنویسید