مژده دادند یار می‌آید
آن که جان و دل آشیانه اوست
آن که حافظ صفت خزانهٔ دل
هم به مهر وی و نشانهٔ اوست
آن که بهر عماد بهرهٔ عمر
عشق او مهر او فسانهٔ اوست
آن که هم عاشق است و هم معشوق
همدم جان من ترانهٔ اوست
ماه دریادلی که بحر وفا
موجی از بحر بی‌کرانهٔ اوست
***
یک دو ساعت گذشت و منتظم
تا شوم شادمان به دیدارش
بوسه‌ها گیرم از دو نسرینش
راحتی یابم از دو بیمارش
راح و روح است لعل نوشینش
بود جان است زلف زرتارش
هر نفس گویم آمد اینک اوست
دل به جان می‌رسد دگر کارش
باز بینم که نیست او دیگری است
منتظر می‌شوم دگربارش
***
دل من بارها ز شهر گریخت
از قدمگه گذشت و نیشابور
رفت تا سبزوار و زان هم بیش
تا مگر زودتر رسد به حضور
دیر شد پس چرا نمی‌آیی
با همه وجد می‌زند دل شور
نکند بازهم دروغ بود
وای بر حال این دل رنجور
گشته ماشین خراب شاید، آه
راحت جان ز جانت آفت دور
*
*
آه از عشق و رنج و شادی عشق
که غمش کم ز شادمانی نیست
هستی ما فدای مستی عشق
زانکه بی‌عشق زندگیانی نیست
سایهٔ طره‌ای چو نیست به سر
حاصلی از حیات فانی نیست
پیر کردی مرا چه باک ای عشق
بی‌توام سودی از جوانی نیست
رنج تو به ز جمله راحت‌هاست
با چنین باده سرگرانی نیست
مشهد خرداد ماه ۱۳۳۰

دیدگاهتان را بنویسید