از بس که جات او بالا بالایۀ خان داداش
پایین تو نمدنی که چه غوغایۀ خان داداش
اسمت خدايه و به جز ای اسم هیچ و هیچ
ذاتت ز هرچه وصف مبرّایه خان داداش
کارات به قول او يره همشهريما، بهار:
چون خودت تموم معمّایه خان داداش
يا دست اردشير مخه ۱ اويم درازدست
يا دامن قبای تو كوتايه خان داداش
اينار تو خلق كردی با اى خُلق و خویِ شا
الحق که جای سیر و تماشایه خان داداش
يك جاگلوی زنده‌ها ره هی خِچار ۲ مدن
يك‌جا عزاى سيل‌زده‌ها رايه خان داداش
ای قصه مثل «دلبر جانان» حافظه
يا داستان قيسه و ليلايه خان داداش
او آسيای شرقی و آمريك و تق و توق
ختمش مگی به محشر کبرايه خان داداش
القصه مثل اوسِنِه‌يه ۳ کار و بار ما
يك‌بوم و دو هوا نه، هواهايه خان داداش
يك‌جا ز گوشنگی موکوشن دسته دسته خلق
يك‌جا كلوب گربه و سگ‌هايه خان داداش
بمب اتم مسازن، يا بمب ئيدروژن
ای دفعه تا کجا هيروشيمايه خان داداش
چنگالشا ز خون ضعيفا گريفته ۴ رنگ
از صلح حرفشا و مدارايه خان داداش
عيناً حديث كيسنِ ۵ دزد و دم خروس
دعوی صلح و فتنه و دعوايه خان داداش
يك روز تق تق، اندونزی صد هزار نفر
يك هو دبگه سوکارنو مقوايه خان داداش
ای وضع عصر ما که يكی گفتم از هزار
عصر جنون و قيّه ۶ و غوغايه خان داداش
از کار دگرون دبگه بس، از خودم بگم
ای چرخ پندَری ۷ هوویِ مايه خان داداش
يك عمر كرده پاشه تو كؤشای مو بی‌مزه
عاشق مگی به ای لخه ۸ كؤشايه ۹ خان داداش
از خواب گذشته بخت مو كارش، که مرده پاک
چاره‌ش به دست حضرت عيسايه‌ خان داداش
نه حال مونده واز ۱۰ بِرِی ما، نه دل دماغ
گيرم بهار و فصل تماشايه خان داداش
گو که بساط عيش همه غير مفلسا
هرچی گريفت و گيره بِریِ مايه خان داداش
مفلس گمون کنم که شده مشتق از فلوس
بیچاره زندگيش مث ۱۱ شوروايه خان داداش
«ذات‌الريال» از همه‌ی دردا بدرته
هرکس بگيره سير ز دنيايه خان داداش
به به از ای لغت‌نمه‌ها، ای، کو قدر دون
فی‌الواقع عماد تو دريايه خان داداش

واژه‌نامه:
  1. مخه = می‌خواهد
  2. خِچار = فشار
  3. اوسنه‌يه = افسانه است، داستان است.
  4. گريفته = گرفته.
  5. کيسن = کيسه.
  6. قيّه = فرياد چند نفر باهم.
  7. پندری = پنداری.
  8. لخه = کهنه، پاره.
  9. كؤشا = بر وزن غوغا = کفش‌ها.
  10. واز = باز.
  11. مث = مثل.

دیدگاهتان را بنویسید