عشق عماد
عشق در اشعار عماد خراسانی در آمد گفتار جز عشق هرچه هست فراموش کن عماد تا بعد مرگ عشق بود یادگار ما در ادبیات مغانی ما دیوان هر شاعری را باز کنیم میبینیم که موضوع اصلی و هستهٔ کانونی آن عشق است و بسامد واژه عشق بسیار بالا است. پس از اسلام شاعران ما به […]
مقدمهٔ دیوان عماد خراسانی
از قصه و غصه عماد چند کلمه درآمد ساقی نو، باده در دست خمار هر خمارآلود بشکست شکافید او قمر زین شعر دلکش روان چون آب و سوزان همچو آتش حبیبم … پیک و پیغام تو رسید، با این مژده که: «ورقی چند از دیوان عماد، بیشتر و مفصلتر از دفترهای پیشین، طبع شده است […]
زندگی
راستی ای بلبله امشب دیگه محشر مکّه
آی رطبه آی رطبه
همه جا روزه وای ملک خراب رفتۀ شَبه
دل بیعشق بهار …
میه واز بوی بهشت از نفس باد یره
یرهگه
یرهگه کار مو و تو دره بالا میگیره
سفر
رفتی به سفر واز مو و دل دیونه رفتم
چی مشه
یره بنشین تا نگاهت بکنم
عاشق غم یارش بسه
راس گفته کرم داراي عالم زه درم نيس
بهار مو
تو بهار مویی و بیتو زمستونه دُلم
خانداداش
از بس که جات او بالا بالایۀ خان داداش
مسیح (ع)
ز عمر آفرینش لحظهای پیش
رامشگر
یکی مهپاره رامشگر که در رقص
پیرانه سر
جام می تا زان پریپیکر گرفتم
سرود
مجلس ما را ندارد پادشاه
تنهایی
شادیکُش و چیرهدست و پنهانگیر
صبح
خندان و سر به پیش، فسونبار و دلفریب
قصههای ناتمام
افتاده آتش به جانم
هوس
آمدی، رفتی، دلی بردی به بازی باز از من
شمع آرزو
نیمی از شب عمرم، طی نگشته شد خاموش
پریشانی
میان اشک و خون بودم بهار زندگانی را
فریب
خورشید رفت و ماه برآمد
افسانهٔ جانسوز
آخرین روز بهار است و منم راهسپار
شرمسار
شامگاهی تیره چندى پیش دیدم دخترت را
خیال او
امروز دلم خونتر و دیوانهتر است
ای مرگ
از تو من ای چرخ غیر غصه چه دیدم
میخانه
با رقیب آخر شب دوش به میخانه شدیم
نا امید
من ندانم مرغ امیدم چه دید
زلف طلائی
ای کاش دلت از دل تنگم خبری داشت
ای دل
بس در سر زلف بتان جا کردی ای دل
ای عشق
از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم