آمدی، رفتی، دلی بردی به بازی باز از من
باز آهنگ نوی کردی نگارا ساز از من
خواستی آهنگ بدفرجام خوش‌آغاز از من
نرگس مست تو نازم راستی را کرد کاری
از خزان آرزوئی ساخت روح‌افزا بهاری
*
*
دیرگاهی پرده‌های ساز عاشق‌ساز ما را
بال‌های مرغ مجنون فلک پرواز ما را
چرخ دون بشکسته بود و در گلو آواز ما را
تو در باغی ز نو بر دشت حرمان باز کردی
حیف تا دیدم تو را چون خواب خوش‌پرواز کردی
*
*
دوش رفتم ز آشیان عشقمان گیرم سراغی
شاید از چنگ فراقت لحظه‌ای یابم فراغی
دیدمش بی‌رنگ و رو چونان که در پائیز باغی
بود گرم جلوه و آشوب و ناز آنجا نگاری
لیک در چشم من از دیدار وی خورد خاری
*
*
دور بود از من که دیگر دل به دلداری ببینم
یا پس از آن که دانی دلبری دیگر پسندم
یا کند چشمان بیماری دگر ره دردمندم
تا چه کردی کاین دل دیوانه‌ام را رام کردی
بار دیگر عاشقم کردی و بی‌آرام کردی
*
*
من نمی‌دانم چه می‌خواهی ز من کاین‌گونه با من
مهربانی کردی و دست طلب کردی به دامن
ای که صد دل از هوس بشکسته‌ای، ای شوخ پر فن
باز تا قصد چه بازی با منت باشد خدا را
آتش بی‌داد تو جست از کجا دامان ما را؟
*
*
من در این میخانه شمع زندگانی آب کردم
ای بسا لب بر لب مینا و ساغر خواب کردم
ای بسا از سوز دل میخانه را مهتاب کردم
دانم این ره را چه پایانست و این شب را چه حرمان
دانم این غم را چه آشوبست و این یم را چه توفان
*
*
تو هنوز از عمر شیرین نگذرد هفده بهارت
با هوس آشفته عمرت با هوا پیچیده کارت
گر چنین باشی بسی گردید دو چشم پر شرارت
عشق می‌خواهی ز من؟ ترسم تو این عالم ندانی
ساقی‌هایی طرفه داری ترسم اندر هم بانی
*
*
عشق، عشق سرکش‌ای گل‌ناز پروردی نداند
ترسمت طاقت بسوزد، ترسمت یارا نماند
تا نسوزانی هوس، این باغ، گلی کی پروراند
پاکبازی، با دلی چون کوه و دریا خواهد این غم
تا از این غم لذتی یابد گرامی‌تر ز عالم
*
*
خوانده‌ای افسانه شیرین آب زندگانی
اندرین صحراست من نوشیده‌ام ای یار جانی
لیک جانا تشنگی باید که تا قدرش بدانی
این عطش را قیمت از عمر ابد افزون‌تر آمد
تشنه‌اش تن زد، سرابی هم گرش در منظر آمد
*
*
خوانده‌ای شعر: (اگر تو آتشی آتش‌پرستم)
ای پری‌پیکر (وگر بت، بت‌پرستم تا که هستم)
اینجنین پیمانه‌ای زن، تا توانی گفت مستم
اینجنین سوزی بیاید، تا نسیم باغ هستی
جانی اندر اهتزاز آرد سری در شور و مستی
*
*
حال می‌خواهی، تو هم زین چشمه آبی در سبو کن
رهنمویی گر نیز خواهی با من اندر راه رو کن
با وفا شو، پاک شو، با اشک دامان شست‌شو کن
از هوس بگذر که از خون کسی بگذر ندارد
این درخت سبز غیر از ناامیدی بر ندارد
*
*
شهریور ۱۳۲۹

دیدگاهتان را بنویسید