افتاده آتش به جانم
ای آرزویم کجایی
ای مرغک همزبانم
رفتی که دیگر نیایی
بیچاره من، بینوا من
ای کاش میشد که یابم
دستی بر این چرخ گردان
گیرم چو مستش گریبان
بشکافمش سبز دامان
ببینم اگر هست رازی
این سبز مینای بدرنگ
این جام گوهرنشان را
بر روی این محبس تار
این ساغر شکران را
مستانه خوش بشکنم من
این پردهٔ وهم تاریک
سازم به یک لحظه پاره
این سرزمان را
بالاترین آسمان را
در جستجویت بگردم
ای کاش میشد بدانم
ای نازنین در چه حالی
چیزی هنوز از تو باقی است
یا خاک و خواب و خیالی
ای وای از این جهل جانکاه
فصلی اگر راست دارد
افسانهٔ بود و نابود
در رشتهٔ عمر صد قرن
کسی این گره را چه نگشود
رفتند با آرزوها
آوخ چها دیدهام من
در پردهٔ دیدگانم
صد دفتر سرگذشت است
گنجور راز جهانم
با گنجی آتش گرفته
من دیدهام نوجوانی
خوبی ز خوبان دنیا
در مهربانی گذشته
از شهربند من و ما
کیشش وفا، مهرش آیین
بعد از سه ماه ناامیدی
آن دم که میمرد ناکام
با دیدگانی که گویی
میپخت از جوش آلام
سودای ترک جهان را
میکرد بر در نظاره
با وحشت و بیم و امید
در پهلویش تلگرافی
از دلبرش بود (ناهید)
از دور افتاده یارش
پیشانی صاف و بازش
این پنجه با مرگ کردن
زنان جمله مختصر بود
زان چند حرف دلویز
جان سختی محتصر بود
پیمانهاش گشته لبریز
پیشانی صاف و بازش
پر چین از این سعی بیجا
وز آن عرق قطرهای چند
بیرون زده زین تقلا
پیمانهاش گشته لبریز
لبهای بیرنگ و ماتش
در لرزشی کند و مبهم
باقی نبود از حیاتش
جز لحظهای، رنج آن هم
جز یک نفس درد و حرمان
آتش به جان مادر او
ناظر بر این ماجراها
چون دهقانی که دوزد
چشمهای پر آرزو را
بر سوخته خرمن خویش
خویشان سر اندر گریبان
مبهوت و در عالم خویش
شاید بیاید نگارش
جز یک نفس درد و حرمان
هر یک سوی شهر اوهام
بگرفته کوره رهی پیش
از هم جدا راههاشان
گاهی به هم دیده دوزند
گاهی به گلهای قالی
دیوانگانند گویی
از درک و احساس خالی
گنگ و کر و مات و مبهوت
در روی کرسی سماور
ناگاه جوشید و سر رفت
برقی درخشید بیرون
سوی جوانک هدر رفت
درهم شدش خیل مژگان
آخر به رخسار زردش
شد قطرهای اشک لغزان
هرچند چیزی نمیگفت
آن قطره میکرد افغان
میگفت: افسوس، افسوس
بر شیشه میخورد از باد
باران تند بهاری
رعدی خورشید و برقی
رخشید و در سوگواری
فریادها برآمد
من دیدهام دختری را
زان پس که او را به اجبار
دادند شوهر به پیری
کو را زمین بود بسیار
زو حد فزون سیم و زر داشت
ماه صیامی زمستان
در یک شب سرد و غمبار
آن دم که میرفت از آن ده
با آرزوهای بسیار
زی کشور بینشانی
دامان پاچین خود را
زده چنگ و آورد بالا
شوی سیهکار پیرش
پوشید پاهای او را
با خنده آور شتابی
ز آغوش مام و پدر دور
وز خویش و بیگانه غافل
صیدی به خود بود پیچان
پهلوش صیاد و قاتل
دیوانهوش خنده میکرد
از دور در تیرگیها
در برف مستور و خاموش
چون مردگانی که خیزند
از گورهاشان کفن پوش
استاده هر سو درختان
باد خروشنده میریخت
از شاخهها برف گاهی
در پرتو نور فانوس
لرزنده در آن سیاهی
ذرات آن رنگها داشت
نه ماه بود و نه اختر
گیتی همه تیرهگی بود
سردی و سنگینی و غم
بود آنچه مفهوم و مشهود
از آسمان بود و زان شب
شد خنده دختر آخر
با رقص شومی همآهنگ
با دست زیبای خود باز
میزد به پاچین خود جنگ
شد خنده وی رساتر
برقی ز چشمان آبیاش
میجست و میسوخت جان را
ایکاش میسوخت یکبار
این چرخ نامهربان را
خندید و رقصید و جان داد
من دیدهام دلبرم را
آن پادشاه نکویان
آن قمری عرش پرواز
آن آفت و راحت جان
آن حاصل زندگانی
بر روی بستر فتاده
دیگر نبیند کسی را
افتاده اندر تب و تاب
بیهوده دارد تقلا
چشمان وی خیره مانده
دیگر مرا هم نبیند
با آن همه عشق و الفت
نشناسدم دیگر آن مه
داده به راه محبت
از چشم نور و ز سر هوش
گاهی که نام نکویش
بر لب بر آرم رساتر
دوزد به من دیدگان لیک
زودش نظر سوی دیگر
افتاد، ز بس ناتوان است
من همچو شمعی ستاده
ناظر به پروانهٔ مست
دود برآید ز سر لیک
امید بیهودهای هست
در تار و پود وجودم
گردیده رویش چو لاله
از رنج تن، آتش جان
گوید سخنها ولی هیچ
کس نشنود حرفی از آن
مفهوم نبود سخنهایش
آن خرمن زلف زر تار
گرد سر وی پریشان
اندر شمع چراغی
بر گرد خود پرتو افشان
چون آرزوهای درهم
پیچنده بر خویش و در تاب
عریان شده سیم بازو
آن بازوانی که میزد
با یاس و خورشید پهلو
در لطف و در روشنائی
آن بازوانی کز آنها
بسیار خود را هم آغوش
این خاک بیارج و مقدار
از بادهٔ عشق مدهوش
میدید با آفتابی
اندر شگفتم که چون شد
قلبم نترکید آنجا
وای از دل آدمی، وای
گاهی شود سنگ خارا
نازکتر از گل شود گاه
تیره شبی بود بس سرد
یک شب ز شبهای اسفند
کان حاصل زندگی
ناگه دل از زندگی کند
فریاد از آن شام موحش
مبهوت و حیران نشستم
در راهرو ناشکیبا
ناگاه فریادی آمد
بشناختم صاحبش را
در گوش من آشنا بود
از جا پریدم به ناگاه
با یک جهان بیقراری
از در پرستاری آمد
بر چهرهاش اشک جاری
با خویشتن حرف میزد
آری پرستاری آنجا
در مرگ او اشک بارید
کز این سیه سینماها
هر روز بسیار میدید
او هم در این ماجرا سوخت
آن حُسن نازم که الحق
بالاتر از حُسنها بود
گر مرگ هم گریه میکرد
بر مردن او روا بود
من همچو او کس ندیدم
رفت سراسیمه سویش
دیدم جمال خدائی
آنجا بر آن تخت دارد
با صد فسون خودنمائی
در مرگ پیچیده هستی
گرچه لب و سینهاش را
بگرفته خون قطرهای چند
لیکن ز پیشانی وی
گویی درخشد خداوند
وز آن بناگوش و رخسار
گرچه به زیبائی او
نی دیدم و نی شنیدم
لیکن در آن حال او را
خوشتر ز هر حال دیدم
آن شب ندانم که چون بود
یک دست بر سینهاش بود
زیباتر از شاخهٔ یاس
بر چهرهاش میدرخشید
یک قطره اشک چو الماس
در سایهٔ محو مژگان
نی طاقت دیدنم بود
نی چشم از او برگرفتن
دیوانه بودم در آن حال
آری از آن نیم شب من
دیوانهای نیستم بیش
من دیدم مادرم را
آن مام محنتکشیده
آن زن که در طول یک عمر
صد زندگی رنج دیده
یکدم نگردید دلشاد
از بعد شش ماه محنت
رنج و غمی داستانی
در هر دمش رنج مرگی
نامش شده زندگی
جان کندن و زنده بودن
قلبش به ناگاه بگرفت
میخواست حرفی بگوید
رازی نهانی کند فاش
یا چاره از ما بجوید
اما سخن نالهای شد
چشمان خوش حالت خویش
با ترس بر روی من دوخت
رنگ رخش قیرگون شد
در چشمش آتش برافروخت
از رنج این شوم پیکار
همراهیان رفته بودند
آنجا نمازی بخوانند
من بودم و یک پرستار
پیرزنی بستری چند
حیران بر این شوم حالت
خوف و غم و یأس و امید
خوف و غم و یأس و امید
بنشست در بستر خویش
زالی و از در، به خورشید
با اضطرابی نظر کرد
شد چهره مادرم زرد
و آن تیرگی از میان رفت
چشمش به من بود لیکن
ناگه ز جسمش توان رفت
بربست چشمان خود را
دستی که سوی من آورد
چون چوب پهلویش افتاد
درهم شد آن چهره کز لطف
میداد هر غصه بر باد
بست آن دهان شکربار
بر من پرستار زیبا
با رحم و شفقت نظر کرد
وز آن نگه گشتم آگه
گردون چه بر روزم آورد
دنیا چه از کف گرفتم
همراهیان چون رسیدند
چندین صدا درهم آمیخت
زنان نالههای زنانه
بر دهر گویی که غم ریخت
وز چرخ بارید مرگی
تنگ غروب است و خورشید
از دهر برچیده دامان
گردیده پنهان پس کوه
نوری از آن پرتوافشان
بر قله کوهسار است
از روبرو روی تختی
آرند نعش زنی را
رویش شمد افتاده
زلفش از آن زیر پیدا
وز باد لرزان و پیچان
آنجا کنار درختان
با قلب درهم شکسته
ره میرود شاعری مات
از عمر بیهوده خسته
با چهرهای غرق در اشک
از ماتم مرگ محبوب
چندی نرفته هنوزش
کز مرگ مادر زده باز
این گیتی کینهتوزش
در قلب شکسته آتش
آوخ چها دیدهام من
عمر مرا داستانهاست
این پاره آتش نه قلب است
این کورهٔ امتحانهاست
غمخانهٔ روزگار است
من دیدهام باز بسیار
زین صحنههای غمانگیز
ساقی سنگین دلم کرد
پیمانه از زهر لبریز
دارم بسی داستانها
این قصهها ناتمام است
بشنو تو ای گوش هستی
گر هوشیاری و گر مست
بشنو ز من هرچه هستی
این قصهها ناتمام است
ای مرگ ای راز موحش
دروازه شهر اوهام
اینان کجا میگریزند؟
از چنگ آلام و اسقام
آخر کجا میبریشان؟
ای کاش میشد بدانم
اینان کجا رخت بستند
سررشتهی دیگری بود
چون رشته از ما گسستند
یا هیچ گشتند و پس هیچ؟
این آرزو بهر آن نیست
کز هیچ گشتن پریشم
نی نی که گر دلبرم نیست
بیزار از بود خویشم
این آرزو بهر یار است
خواهم که تا بار دیگر
مبهوت رویش ببینم
سرمست، در پایش افتم
مدهوش با وی نشینم
مشتاق، خیزم به کویش
در پای آن خسرو حُسن
از دیده گوهر ببارم
از جان شوم عذرخواهش
با درد افغان بر آرم
گویم کنون قدردانم
ای روزهای طلائی
ای شامهای فسونبار
آیا شود بار دیگر
گردید تکرار و تکرار
تا آسمان و زمین است
آوخ که رفتند و رفتند
آنها که بودند جانم
بیجان مگر سنگ باشم
گر باز ماندن توانم
در این بیابان تاریک
کو آرزوهای پیشین
از من کجا میگریزند؟
خفتند در مدفن یأس؟
دیگر چرا برنخیزند؟
آنها همه خاک گشتند؟
ای مرگ، از من گرفتی
از زندگی بهتران را
تنها رها کردی از چه
این مرغ بی آشیان را
در آسمانهای حیرت
دیگر خورم کی فریبت
ای عشوهٔ زندگانی
این زندگان مردگانند
ای مار خوشخط تو دانی
کاین کودکان میفریبی
ای راز درهم فشرده
ای قرنها از تو لبریز
ای پردهٔ تار هستی
ای حسرت حیرتانگیز
کاش امنیت میگشودم
ابری به شکلی در آمد
از هم پاشید و بگذشت
یک لحظه بر خویش پیچید
باد سراسیمه در دشت
این است افسانهٔ عمر
این عمر بیحاصل من
وقت است دیگر سر آئی
ای ارهٔ شاخهٔ عمر
سوهان جانم جدائی
زین زندگی ده نجاتم
پایان این راه اگر هست
این چاه ویل و دگر هیچ
این عمر بیهوده باشد
افسانهای سر به سر هیچ
بازیچهای خندهآور
باز ای مه و مهر و اختر
باز ای سیه آسمانها
ای محبس آدمیزاد
ای کورهٔ جسم و جانها
از نو بسازید انسان
آه این چه سودا، چه بازی است
بس نیست، بس نیست، بس نیست
گر هست دستی در این کار
دست یکی بوالهوس نیست
یا ظالمی مست و دلسنگ
ای مه چه میخواهی آنجا؟
کم دیدهای ماجراها
ای ناظر بس جنایات
دیگر چه میخواهی آنجا ؟
با خندهٔ شوم غمبار
زین آمد و رفت هر شب
ای اختران سیهکار
فرسوده آخر نگشتید
گر زانکه دارید اجبار
فرمانروای شما کیست؟
من کیستم وز کجایم؟
زین زندگی چیست حاصل؟
کو آنکه بهر غم و رنج
اینجا مرا داده منزل؟
جایش کجا خود چگونه است؟
آه ای دل من دل من
امشب چه آهنگ داری
گیتی به من تنگ کردی
با من سر جنگ داری
آه ای دل من دل من
آبان ماه ۱۳۲۹