(از چاتلان قوش)
یکی مهپاره رامشگر که در رقص
چه زیبا و چه بینقص
برآورد از در و دیوار فریاد
نه در روی زمین نی در هوا بود
نمیدانم کجا بود
به زلفان دین و دل بر باد میداد
تو پنداری اثیری خلقتى بود
ز خوبی آیتی بود
میان آدمیزاد و پریزاد
به رخ چون لاله سیراب نوروز
تماشایی، جگرسوز
سبک سیر و عبيرآمیز چون باد
به دل بنشست و زخمی گشت کاری
ز چشمان خماری
شهاب غمزه چون هرسو فرستاد
شده در سینه زندانی نفسها
گرفته جان هوسها
ز حسرتها دل و دین رفته بر باد
***
سمن مویا به حق آن که دادت
ذر رحمت گشادت
بدن دادت چو یاس و قد چو شمشاد
الا ای پای تا سر لطف و آنگاه
بدان اندام دلخواه
که پیشش شرمگین شد سرو آزاد
نه خواهی ازچه رو پرورده خویش
چرا خواهی دلم ریش
چو در پروردن عشقی خود استاد
الا بر لعل نوشت ای گل نو
هزاران همچو خسرو
ثناگویان و جانبازان چو فرهاد
خداهم عاشق و دیوانه میخواست
چواین غمخانه آراست
وگرنه با چنین حسن خداداد،
به آن کو داده یک عالم نکویی
هنر با خوبرویی
وفا هم ارزنی هرچند میداد
چه خونها اهل دل خوردند خاموش
چو این بیچاره مدهوش
که بالا و میانی دلکش افتاد