میان اشک و خون بودم بهار زندگانی را
بهار زندگانی را، جوانی را، جوانی را
اگر ساقی‌ای تلخ و لعل شیرین بتان نبود
چه حاصل زندگانی را، چه حاصل زندگانی را
اگر دنیای باقی بود، وقف باده می‌کردم
زبان نیست گر صرفش کنم دنیای فانی را
خداوند نمی‌دانم چه حاصل می‌برند آنان
که می‌جویند بی‌لبخند ساغر شادمانی را
اگر پابند نامی، گرد بدنامان خطی درکش
وگر با ما نشینی و اکن از سر سرگرانی را
*
*
گرفتم خو گرفتم کم کم کمکی بی‌آشپانی را
چه گویم، با که گویم محنت بی‌همزبانی را
بیا ای قمری خوش‌خط و خال آخر کجا رفتنی؟
نشانی کاش می‌دادند کوی بی‌نشانی را
تو از می‌توبه هرگز کی‌کنی ای‌گرگ می‌خواران
مگر از مرگ گیری جام ترک جادودانی را
خطا داند که من در توبهٔ می‌توانستم
توانم اینکه با دل سر کنم این ناتوانی را
به‌سرستی چنین مرکب‌مران بر خاک ناکامان
که دیدم بدتر از هر بد، خمار کامرانی را
*
*
چه کینی بود با گلزار ما باد خزانی را
ندانم از کجا جست این‌قدر نامهربانی را
مرا دیوانه کرد و برد آن زنجیر زین را
مرا بی‌مار کرد و برد آن عیسی ثانی را
سحر بر دوش می‌بردند قومی مرده‌ای را، باز
ز حسرت آب‌کردم نیمی از شمع جوانی را
نباید سیلی بادی کند گلبرگی آزرده
چرا ای باغبان آخر ندانی باغبانی را
بیار آن تلخ‌وش، آن نغزِ خش، آن آب چون آتش
بلای جان ایمان را، شراب ارغوانی را
که تا مستانه، چون ساغر زنم لبخند بر هستی
که تا رندانه یک شب بازیابم زندگانی را

دیدگاهتان را بنویسید