آه ای خروس ستمگر
با بانگ و با جنبش پر
بیجا پراندی ز خوابم
زین خواب پر التهابم
دیوانه بودی مگر تو
یا بیخبر از سحر تو
مانده است تا صبح چندی
بر گریهٔ من چه خندی
نصف شب است از چه ناگاه
با دیدن اختر و ماه
بیجا پراندی ز خوابم
زین خواب پر التهابم
هم مست و هم خسته بودم
یکدم ز غم رسته بودم
از اول شب ندانی
کاین شاعر داستانی
این رند از جان گذشته
میخانهها جمله گشته
هر جا زده چند جامی
هر گوشهای هشته گامی
مست و خراب و پریشان
نالان و افتان و خیزان
خود را به منزل کشیده
در بستر غم خزیده
وز دیدگان برده یک چند
خوابش دل آرزومند
افتاده در یاد یارش
باغش، بهشتش، بهارش
کم کم دل وی ز مستی
بگذشته از قید هستی
برده است مستی و خوابش
کم کرده رنج و عذابش
صد حیف از این خواب زیبا
او را پراندی تو بیجا
بیجا پراندی ز خوابم
زین خواب پر التهابم
تو غافلی ای ستمگر
کز بانگ و ز جنبش پر
چون بردی از حد جفا را
وز من گرفتی چهها را
یک عاشق یار مرده
سیلی ایام خورده
با خاطراتی روانکاه
دلگیر و جانسوز و جانکاه
با عمر بیرنگ و روئی
با قلب بیآرزوئی
کارش همه شب بهانه
وز زلف دلبر فسانه
صد سالهای در جوانی
بیزار از زندگی
نومید از دیدن یار
نومیدئی بس دلآزار
یأسی که برقی ز امید
در آن نخواهد درخشید
اینسان تباه روزگاری
دیوانهای، خوار و زاری
درماندهای، دردمندی
زاری، نزاری، نژندی
خوابی که در آن دوباره
بر یار دارد نظاره
خوابی که در آن دگر بار
دلدارش آید به دیدار
آسوده از قید هستی
یک ساعت از شوق و مستی
در پای دلبر بیفتد
وز چشمش اختر بیفتد
این عالم از چند در خواب
بیند، عزیز است و نایاب
شیرینترین آرزوهاست
رنگین بهشتی به دنیاست
بالاتر و خوشتر است این
از هرچه شیرین و رنگین
آه ای خروس جفاکار
هرگز نگردی خبردار
کز من گرفتی چهها را
بردی ز حد چون جفا را
بیجا پراندی ز خوابم
زین خواب پر التهابم
دیدم زمینی، زمانی
خندان و خوش آسمانی
باغی که مرغش ز مستی
میزد به هم رنگ هستی
هر غنچهای گلستانی
هر نغمهای داستانی
هر سو گل و یاسمن بود
نسرین و یاس و سمن بود
آوازی از دور دستی
از مرغ بیتاب و مستی
میآمد و موج میزد
موجی دلاویز و ممتد
شب بود لیکن شبی بود
بالاتر از بود و نابود
حالی و رنگی دگر داشت
وز خاطرم رنج برداشت
مهتاب افسانه باری
با بانگ جانبخش تاری
میریخت لطف و صفاها
بیدار میشد هواها
میبیخت از ابر احلام
بر دشت و صحرای آرام
بر باغ پر شور و سودا
بر سبزههای دلآرا
نور و صفا، عشق و امید
گیتی از آن میدرخشید
مه چون عروسی دلانگیز
با شور و حالی طربریز
با اخترانی فسونگر
چشمکزن و مست و دلبر
در جامهای آسمانی
با عشوههائی نهانی
پائینتر از منزل خویش
بودند و زیباتر از پیش
وز آسمان تا زمین بود
جاری از انوار صد رود
گلهای آتش به جان زن
از بوتهها پرتو افکن
در پرتو ماه و مهتاب
گوئی جهان رفته در خواب
زیر درختان گلشن
از نور مه سایه روشن
همچون معمای هستی
در هم بلندی و پستی
جمعی پریروی سرمست
خندان و خوش دست در دست
با پیرهنهای زیبا
نازک بدانسان که از آنها
تنشان چو می از پیاله
یا چون رخ مه ز هاله
بود آشکارا و از رنگ
با نور مه بود در جنگ
در رقص بودند و مستی
فارغ ز پندار هستی
هریک به گیسوی مشکین
آتش زن خرمن دین
ریگی که یک روز با او
کردیم پیدا لب جو
بر شکل قبلی شکسته
رمزی بر آن نقش بسته
در دست من بود و با آن
بر پوستهای درختان
نام خوشش مینوشتم
با اشک خود میسرشتم
بودم به چشم انتظاری
چون عهد پیوند و یاری
یک روز از آن روزها بود
کان یار و مقصود و معبود
با یک جهان مهربانی
در وعدهگاهی نهانی
میآمد و من ز دیدار
میرفتم از خود به یکبار
بر پاش سر مینهادم
عقد گهر میگشادم
شوری مرا بود و حالی
مانند خواب و خیالی
در پای او میفتادم
میرفت عالم ز یادم
الحق که خوش عالمی بود
بالاتر از بود و نابود
ناگاه دیدم که از دور
سر تا به پا غرق در نور
میآمد آن شاه خوبان
سوی من خرامان، خرامان
با جامهای آسمانی
با طلعتی داستانی
نزدیک و نزدیکتر شد
دل از جهان بیخبر شد
گیسوش روشنگر باغ
وز چهرهاش ماه را داغ
در موج زلف طلائی
پنهان جمال خدائی
از پای تا سر همه راز
سر تا به پا عشوه و ناز
پیچیده در دامن وی
نالان نسیمی و چون نی
آهنگ عشقی به گوشم
میخواند و میبرد هوشم
روئی ز گل خوشترش بود
تاجی ز گل بر سرش بود
جَستم ز جا مست و شیدا
وز شوق دل رفته از جا
جستم که زلفش بگیرم
در پای نازش بمیرم
آری به پایش بمیرم
وز بوسهاش جان بگیرم
ناگاه تو ای ستمگر
با بانگ و با جنبش پر
بیجا پراندی ز خوابم
زین خواب پر التهابم
آه ای خروس جفاکار
هرگز نگردی خبردار
بردی ز حد چون جفا را
وز من گرفتی چهها را
مشهد شب ۱۵ فروردین ۱۳۲۸