با رقیب آخر شب دوش به میخانه شدیم
هر دو باز از می و از عشق تو دیوانه شدیم
تا به نزدیک سحر همدم پیمانه شدیم
مست گشتیم و ز هرجای در افسانه شدیم
راز دل گفتن مستان، شب یلدا خواهد
بلکه پیوسته شبی از همه شبها خواهد
گاه از بلبل و گاهی ز چمن میگفتیم
گاه از یاسمن و گه ز سمن میگفتیم
گاه افسانه اوضاع وطن میگفتیم
گاه از صلح و گه از جنگ سخن میگفتیم
گرچه مرغ سخنش رفت بسی بام به بام
بود معلوم از اول که چه گوید انجام
ناگه آمد به میان نام تو باریکمیان
ای فدای تو و نامت که دهد نفحه جان
چیست دانی اثر نام تو ای شاه بتان؟
با دل زار و پریش من بینام و نشان
تشنهای را سخن از چشمه حیوان گفتن
به گرفتار قفس وصف گلستان گفتن
مستی آخر به در انداخت ز دل راز نهفت
گفت بیپرده به من آنچه نمیباید گفت
بعد از این غنچهای از باغ دلم گر نشکفت
جای دارد، که پژمردم از این گفت و شُفقت
آتشم زد سخنش، سوختم و دود شدم
من ندانم چه شرر بود که نابود شدم
گفت: حال تو چرا گشت چنین زار و خراب
گفتمش: هیچ، گرفته است مرا باز شراب
گفت: اگر مستی از این راستتر گوی جواب
گفتمش: باز دلم دسته گلی داده به آب
گفت: نام گل تو؟ گفت: از آن بیخبرم
مستم اما نه چنان مست که نامش ببرم
گر تو هم نام نگارت نبری نیکتر است
گر چو پروانه بسوزی و ننالی هنر است
«هر کسی را نتوان گفت که صاحبنظر است
عشقبازی دگر و نفسپرستی دگر است»¹
آفرین بر نفس بلبل شیرازی باد
بتپرستم من و از نفسپرستی آزاد
گرچه اندک خبری داشت دل گمراهم
کرد از جمله اسرار نهان آگاهم
دل گرو نهاده به جای دگری چون ما هم
به چه امید ندانم دگرش میخواهم
نمانم از آه من آن شب ز چه میخانه نسوخت
بوسه میزد به لب بهر چه پیمانه نسوخت
ای خدا یار کسی یار به اغیار مکن
هیچ دل را به چنین درد گرفتار مکن
بیشتر ز آتش من کار مرا زار مکن
یک طبیب است، دو دل بیهده بیمار مکن
ورنه این تیر جگرسوز به خون میکشدم
آخر این عشق به صحرای جنون میکشدم
گرچه چندی غم عشق دگران داشتهام
هیچ غم را نه چنین مونس جان داشتهام
همچو جان آتش عشق تو نهان داشتهام
بردهام بار تو تا تاب و توان داشتهام
گرچه اندک گناه داشته آن چشم سیاه
نیست جرم دگری از من و دل بوده گناه
مهربان با دگران دیدمت و دل دادم
آه و صد آه که دانسته به چاه افتادم
غم نباشد که جفاپیشه بود صیادم
نه گرفتار چنانم که کنند آزادم
دادهام دل به نگاری که خدا میداند
نه محبت نه مروت نه وفا میداند
دادهام دل به بتی بیهوس و شهرآشوب
در خم طرۀ او مهر وفا کرده غروب
عمر نوح از من و دل خواهد و صبر ایوب
با منش قصد چه بازیست، نمیدانم خوب
در شگفتم که چرا این همه آزار کنند
مرغ دل را که به صد حیله گرفتار کنند
پیش از این در چمن عشق بهاری بوده است
با گلم بیهوسی را سر و کاری بوده است
روزگاری گل من همدم خاری بوده است
دین و دل باخته، سرگرم قماری بوده است
باز هم هرچه کند با دل و جان دوست نکوست
چه کنم دشمن دل، آفت جان دارم دوست
عشق اگر کاسته در چشم تو مقدار عماد
نه چنین است که کس نیست خریدار عماد
جز تو کس را نیست دل زار عماد
ورنه خواهند بسی زردی رخسار عماد
غنچهها عشوهکنان با من و من مایل گل
ای خدا مرغ دلم سوخت خبر کن دل گل
مشهد ۱۳۲۲