دی ز جا برخاست آن طاوس مست
آنکه در زلفش هزاران دل شکست
آنکه باشد صد دلش در یک کمند
آه از آن زیباکمند بند بند
آنکه بس نازک لبش حق آفرید
راستی آهسته می‌یابد مکید
حق به حسن او خداشی کرده است
راستی قدرت‌نمایی کرده است
کسی دگر آرام بتوانم نشست
بعد دیدارش من زیباپرست
دل که صیدش کرده بود ابروی او
شب‌نشینی کرد با گیسوی او
با چنین دامی که دارد آن صنم
کافر ار فکر آزادی کنم
این‌چنین زیبای گلی از ناز مست
آمد و بودش گل سرخی به دست
داد آن گل را و هوش از من ربود
آتش زد در تار و پود
غمزه‌ای از نرگس بیمار کرد
وز تبسم عشوه‌ای در کار کرد
بینی ای سرگشته ابروی من
بشنو از این گل هم شب بوی من
بینی ای بیدل که مست ما شدی
عاشق و سرگشته و رسوا شدی
دل به رنگ و بوی این گل شاد کن
بر گلم بنگر ز رویت یاد کن
*
*
من چه گویم با دلم این گل چه کرد؟
گل چه می‌داند که با بلبل چه کرد؟
یک تبسم گل چو با بلبل کند
بین چسان ناگه جنونش گل کند
این گلم از گلرخان بیزار کرد
گلرخان را پیش چشم خوار کرد
دل مهیا شد برای سوختن
دامن از بهر گهر اندوختن
آتش دامان ما عشق است، عشق
جان ما جانان ما عشق است، عشق
وصل دلبر، هجر دلبر آتش است
پای تا سر آتش اندر آتش است
حربه ما پیش آن تیر نگاه
آه بود و بی‌اثر گردید، آه
فارغم کردی ز گل‌های دگر
بردی از خاطر تمنای دگر
گرچه دشت و کوه و صحرا ای نگار
پر گل و سنبل شود فصل بهار
این گل از آنها نباشد در شمار
بر مشام جان رساند بوی یار
گرچه تا فردا دهد رونق ز دست
هست با او صد طراوت تا که هست
هست چون یادآور الطاف دوست
تا ابد صد لطف پنهانی در اوست
دارمش تا جان بود چون جان به کار
زانکه دارد بوی مهری یادگار
تا که هستم مستم از این باده، مستم
مستم از این باده تا هستیم و هست
*
*
زندگی بی‌عشق بی‌معنی بود
جان من این آفت جان‌ها بود
هست بر هر دست بالدست عشق
گر خدایی هم بود عشق است، عشق
ای عماد ای شاعر شیدای مست
ای پریشان حال زیباپرست
دم غنیمت دان که دنیا بی‌وفاست
از وی امید وفاداری خطاست
عاشق و شوریده و دیوانه شو
شمعی آوردی به کف پروانه شو
مشهد ۱۳۲۱

دیدگاهتان را بنویسید