من ندانم مرغ امیدم چه دید
کاین‌چنین از آشیان دل پرید
از خود و بخت خود و دلدار خود
ناامیدم، ناامیدم، ناامید
کاش آنکو چرخ مینافام ساخت
اختری هم بهر ما می‌آفرید
زین همه قلبی که بی‌خود می‌طپد
کاش یک دل هم پی ما می‌طپید
از دل دیوانهٔ ما یاد باد
کز بهشت آرزو یک گل نچید
تا به کی دل را ز حسرت خون کنم
صورت از سیلیِ مِی‌ گلگون کنم
کاش بتوانم به یک کار از سه کار
چارۀ این درد روزافزون کنم
یا دل دلدار را آرم به دست
یا ز دل دلدار را بیرون کنم
یا از این دیوانه‌بازی‌ها شبی
لیلی خود را چو خود مجنون کنم
الغرض درمانده‌ام در کار خویش
دوستان آتش گرفتم، چون کنم
مشهد ـ تابستان ۱۳۲۵

دیدگاهتان را بنویسید