خندان و سر به پیش، فسونبار و دلفریب
با پیرهن به بازی و با من به گفتگو
با گیسویی چو پرتو خورشید صبحگاه
بینم تو را نشسته هنوز آن کنار جو
با چهرهای گشادهتر از صبح آرزو
لرزان ز باد گیسوی زر تار دلکشت
پیچان گهی به گردن و افشان گهی به دوش
بنشسته من به حالت تردید و اضطراب
زان دورها ترانهی مرغان رسد به گوش
در دل نمانده طاقت و از سر برفته هوش
دشتی که انتهاش مهآلود میشود
باغی که خنده میکند از لطف آفتاب
بادامزار و شبدر و گلهای شنگ و شاد
استخر موجدار و درختان بیحساب
اینهاست آنچه مینگرم گاه با شتاب
بر من نظر نمیکنی از آنکه آگهی
از آن نگاه تند، رود خرمنم به باد
دل میدهی به من که نپیچم دگر به خویش
تنها سخن نه، هستی خویشم رود ز یاد
لبخند میزنی که: بگو هرچه باد باد
راهی نرفته خسته و تبدار گشتهام
حرفی نگفته کام و لبم خشک گشته است
میترسم از نگاه تو کافسانه سر کنم
بر جان خسته تکیه کند آرزوی مست
وین رشتهی امید به حرفی رود ز دست
گویی ز حال زار دل بیقرار من
جوی و نسیم، زمزمه با یکدیگر کنند
اشجار سر به گوش هم آرند، گوییا
نجوای خویش را گهی آهستهتر کنند
زین شرمسار دلشده هم را خبر کنند
سر سوی آسمان کنم و ابرپارهها
بینم دوند در پی هم شوخ و عشوهساز
چون خاطرات تیرهی ایام زندگی
چون وهمها میان اندیشههای باز
درهم شوند گاه و جدایی کنند باز
گل به قد به چهره چون برگ یاس تو
آمیزد انتظار شکرخندهات به شرم
خواهی که تا ز خویش بخوانم ترانهای
آهسته لب گشایی و شاعرشکار و گرم
چون نی فغان کشم به نوایی حزین و نرم
بس صبحها دمید و بسی شامها رسید
زین صبح دلفریب نرفته است رنگ و رو
با پیرهن به بازی و با من به گفتگو
با چهرهای گشادهتر از صبح آرزو
بینم تو را نشسته هنوز آن کنار جو
اسفند ۱۳۲۹