جام می تا زان پریپیکر گرفتم
مرده بودم، زندگی از سر گرفتم
آری آری مرده بودم زنده گشتم
تا می از آن ماه سیمینبرگرفتم
شام تاری بود قلبم دیرسالی
پرتو خورشید جانپرور گرفتم
خوش به حال من که از پندار شستم
دفتر و مجموعهای دیگر گرفتم
هم در این عالم به بر طوبی کشیدم
هم در این دنیا می کوثر گرفتم
دل جوان زان ماندهام کاندر جوانی
کام دل نیکو ز سیم و زر گرفتم
من چه گویم از کجا راه اوفتادم
با پر بشکستهام چون پر گرفتم
کورهراهها رفتهام در زندگی
زهرها خوردم که این شکّر گرفتم
هفت وادی کردهام طی عاشقانه
تا که صد پندار در ششدر گرفتم
هفت دریا گشتهام بیتختهپاره
عشق را و صدق را رهبر گرفتم
هرچه دور از لطف و زیبائی، فکندم
هرچه لطف و مهر و الفت برگرفتم
در ترازوی صفا و عقل هرچه
پارسنگی برد ناباور گرفتم
من خدای خویشتن را دوست دارم
آنکه با یادش دو صد ساغر گرفتم
شصت ساله عاشقم من، شکر لله
کاتش پنهان ز خاکستر گرفتم
**
**
ای که با روی خوش و خوی نکویت
عشق را پیرانهسر از سر گرفتم
من گدای مستحق عشق بودم
اینک از مهر تو من افسر گرفتم
زینت و زیب من و عمر منی تو
جز تو چشم از زینت و زیور گرفتم
شهر دل گِل نیست تاگیری به لشکر
جهدها کردم که این کشور گرفتم
باد دائم ساغرش لبریز شادی
آنکه اول بار از او ساغر گرفتم
بوی عشق و باده از شعر من آید
انس بس با شاهد و دلبر گرفتم
بادۀ شعر مرا خمیازهای نیست
مست بودم کاین می خُلّر گرفتم
محشری گر هست، مست از خاک خیزم
زین دو ساغر کز تو افسونگر گرفتم
نوش جانم باد با این طبع موزون
گر شبی مهپارهای در بر گرفتم
من به دنبال تو میگشتم که عمری
دل به این دادم، دل از آن بر گرفتم
تهران، بهمن ۱۳۶۱