طوطی نازم، چرا از کله‌ی من پر کشیدی
چتر سبز باغ و بستان که را بر سر کشیدی
رفتی و از مرغ دل غافل که چون بهرت زند پر
همچو مرغ تیر خورده دل طپد تا پر کشیدی
رفتی و با خود نگفتی من چه سازم با جدائی
چون کنم من، چون کنی تو، وه چه بی‌جا سر کشیدی
دل به رنگ آن تُک گلگون درآمد زین جدائی
عاشقت بودم نداستی که دامان درکشیدی
هیچ گفتی چون شب آید در کجا مسکن گزینی
فکر طوفان کرده بودی کاینجنین لنگر کشیدی
شمع شب‌هایم تو بودی ای ز گلشن دلرباتر
خرمن صبر مرا چون شد به خاکستر کشیدی
کیست دیگر تا کند با تُک به نرمی شانه مویم
یاد آن کز بوسه‌ی نرمت ز خوابم برکشیدی
روزها تا ظهر می‌کردی تحمل تا ببخشید
آن که اینک بر خور و خوابش قلم یکسر کشیدی
ای زمرد، کاش می‌دانستم امشب در کجایی
یا چه آمد بر سرت ای نازنین در این جدایی
*
*
کاشکی صاحب شود صاحب‌دلی ای شوخ‌بازت
تا کند آسان به لطف خود به غربت سوز و سازت
الفتی گیری به وی کم کم، چو روزی دیر آید
تو ز هجرانش کشی فریاد و او از مهر نازت
چون پس از چندی بیاید از سفر گرچه دل شب
اشک شوق آرد به چشمش شکوه‌های جانگدازت
کاشکی از اتفاق او کف به کف کوبد که بیند
رقص زیبای تو را با آن دم سبز و درازت
آن سلام و سر به زیر افکندن و جنباندن سر
وان نگاه بی‌ریا و ساده‌ی بی‌حرص و آزت
آن شکر را پس زدن وان آمدن بر روی زانو
وان دل پر مهر و جز مهر از دو عالم بی‌نیازت
در زدن‌هایت پی رخصت گرفتن تا که آیی،
از قفس بیرون و آن پیمودن ره وان نمازت
تا بداند آن که بودی همدمش مست تو بوده
از دل و جان داده یاد این شیوه‌های دلنوازت
عیش من بودی، کجا رفتی، چرا رفتی، کجایی
کاش می‌دانستم امشب چون کنی با این جدایی
*
*
آه می‌سوزد زبانم ای چو نور از دل پریده
چون پری دیوانه‌ای را هشته بی‌موجب رسیده
از نگاه گربگانم هست دیگر بیم و نفرت
گرچه آلوده دهان باشند و یوسف نادیده
طوطی زیبا و مهربانی دارم که در فهم و محبت در نوع خود پرنده‌ای ممتاز و شاید بی‌نظیر است و چون اهلِی و (اهل) بود
همواره رها و آزاد درونِ کلبۀ‌ام می‌گشت (البته به استثنای اوقاتی که بر روی زانو و شانه و سینۀ من جای داشت) گویا
گربه‌ای به او حمله‌ور شده و او از بیم جان پریده بود، یک ماه و بیست و پنج روز گم بود تا اینکه به طرز معجزه‌آسانی
پیدا شد، در شب‌های اول گم شدنش این شعر را که واقعاً حسب حالی بود سرودم و قسمت سوم آن به کاهلی بزرگ‌زاد شد، بعد
هم که شادی پیدا شدن او شکر داشت نه شکایت و گفتن بقیه شعر، اگر هم امکان داشت خالی از تکلف و تصنع نمی‌توانست باشد
و از این رو شعر ناتمام ماند.

دیدگاهتان را بنویسید