رسیده کار به مویی میان ما و جنون
خیال درهمی از زلف پرشمی دارم
گسسته است ز هم تارهای فکر چنان
که نیست درخور یادم اگر غمی دارم
چنان برآمده‌ام از جهان و هرچه در اوست
که نیست جز غم اگر گاه همدمی دارم
به سوک عشرت عشقی که چون دمی بگذشت
گذشت عمری و جاوید ماتمی دارم
شگفت یاری و از آن شگفت‌تر دلکی
بدیع حالی و نادیده عالمی دارم
دلی همیشه خزان و گلی همیشه بهار
بیا جنون، که بساط فراهمی دارم

دیدگاهتان را بنویسید