آوخ که هرچه داشتم از من فلک ربود
کاری چنین بزرگ عجب مختصر گرفت
ای خوشتر از نکوئی و زیباتر از جمال
مرگ تو برگ عیش از این باغ برگرفت
زین سیلی مخوف رخ زندگیانیم
رنگ سیاه تیرهشبی بیسحر گرفت
هردم که یاد آمد آن چشم دلربش
دامان من دو دیده به خون جگر گرفت
هرگه که یاد آمد آن زلف چون طلا
افسانۀ جنون، دل مجنون ز سر گرفت
از دیدن گلی هوس مرگ کرد دل
وز بانگ بلبلی به جگر نیشتر گرفت
ای روزگار وصل ز یادم دگر برو
اکنون که شام هجر مرا بیخبر گرفت
ای مرغ پرشکسته، دل من، دگر بمیر
طاوس مست من چو از این باغ پر گرفت
من بودم آن که گاه مرا بود همنشین
مهپارهای که جلوهی شمس و قمر گرفت
من بودم آن که بر فلکم کبر بود و ناز
گاهی چو یار از من بیدل خبر گرفت
آوخ که هرچه داشتم از من فلک ربود
او بود هرچه بود و جز او جمله هیچ بود