خواستم بار دیگر در زمستان عمرم
آتشی برفروزم
غافل از آنکه باید شمع صد آرزورا
پای تا سر بسوزم
تا ترنجد دل او عقدۀ را خون بنوشم
شکوه را لب بدوزم
وای کان صبح روشن از دو صد شام تاریک
تیرهتر کرد روزم