هرچه اندیشه می‌کنم بینم
بیش از این خون دل نباید خورد
رفت باید به پشت پردهٔ مرگ
وز غم آنجا پناه باید برد
شیشهٔ عمر قلب ما بشکست
بادۀ زندگی چه صاف و چه دُرد
گرچه گل می‌دمد کنون از خاک
گل باغ امید من پژمرد
گرچه گویند جان عزیز بوَد
جان چه کار آیدم چو جانان مُرد
تا به کی این نفس نفس مردن
بیش از این خود نمی‌توان آزرد
وای از این روز و روزگار دگر
چاره از دست رفت و کار دگر
صبح چون سر ز خواب بردارم
یادم آید که یار خفته هنوز
وه چه خوابی که بیست روز گذشت
نرگسش ترک آن نگفته هنوز
رفت خورشید من به تیره مغاک
قسمت من شد آتش او را خاک
به چه امید صبح برخیزم
از برای که زلف شانه کنم
مادر پیر داغدارم را
نیست طاقت کز او ترانه کنم
اشک چون راه عارضم گیرد
دود سیگار را بهانه کنم
ای خدا ختم کن فسانهٔ عمر
که جهان را پر از فسانه کنم
تو به هرکار قادری یارب
چند فریاد از زمانه کنم
رفت طاوس من به گلشن راز
من کجا بی‌وی آشیانه کنم
می‌زند گل به دیده خار مرا
داده خوش هدیه‌ای بهار مرا
پادشاها اگرچه بد کردیم
بیش از این بد به جان ما مپسند
باورم شد که از سیاهی بخت
می‌توان شد به مرگ هم خرسند
گرچه من خویش رفتم از این راه
نرود چون شکار سر به کمند
سخت باشد ز تیرخورده شکيب
وندر آتش قرار از اسپند
خود تو دانی که حال من چون است
عمر شد درد و داغ و محنت و بند
عاشقم گرچه عشق کارم ساخت
هم بدان می‌دهم تو را سوگند
بیشتر زان که انتحار کنم
راحتم کن، عذاب تا کی و چند
غرق خون شد دل فکارم آه
رفت از دست اختیارم آه
نیست دیگر امید بیداریت
ماه من، عشق و زندگی من
ای تو اندر وفا و حُسن تمام
عمر من، حاصل جوانی من
… ای به‌هر عشق رفته به خاک
… ای یار جاودانی من
چه بگویم چه بودی ای گل ناز
شعر خندد به ناتوانی من
وای با من چه می‌کند هجران
آوخ آوخ ز سخت جانی من
غیر از او من چه داشتم دنیا
آه ای مست پست بی‌پروا
می‌نپرسم چرا، چو می‌دانم
لیک می‌پرسمت کجا رفتی
تو نگویی جواب من اما
دانمت کز ره وفا رفتی
بی‌صفا شد جهان به دیدۀ من
تا تو پر مهر با صفا رفتی
بود رویت بهشت روی زمین
زیر خاک سیه چرا رفتی
هیچ گفتی که بی‌تو من چه کنم
بی‌رخت با گل و چمن چه کنم
نتوانی دگر جوابم داد
بسته شد آن دهان زیبایت
به سوی من دگر نظر نکنی
بست سم نرگسان شهلايت
می‌زدم کاش آن دم آخر
بوسه‌ای بر رخ دلآریت
می‌زدم کاش بوسه بر دستت
می‌فتادم به عذر بر پایت
آه این قلب بی‌نشاط و امید
کاش در آن دقیقه می‌ترکید
گفت دکتر نبایدت بگذاشت
که بخوابی یکی دقیقه و من
زدم از خفتنت به سر مشتی
دست بگرفتی‌ام که آه مـزن
آه خود را مزن عماد عزیز
وای آن دم عزیز بودم نیز
راستی در مقام دلداری
کس ندیدم که داشت چون تو دلی
عشق بود ای صنم که در نظرت
این قدر جلوه داد مشت گِلی
ورنه من کیستم، چه‌ام، چه کسم
مست دیوانه‌ای، ز خود خجلی
پیش از آواری این‌چنین هم نیز
بیدلی از حیات خود کسلی
وای بر من، چه رفت از دستم
شیشۀ عمر خویش بشکستم
گرچه من این عقیده نپذیرم
که بود حاصل حیات همین
چند روزی به رنج و غم بودن
بعد رفتن به قهر زیر زمین
خور و خوابی و مردنی باشد
حاصل از کارخانۀ تکوین
لیک گـیرم که این چنین باشد
تا همان لحظه‌های بازپسین
باز با آتش تو خواهم ساخت
باز هم با تو عشق خواهم باخت
باز هم با تو عشق خواهم باخت
چون تو والاتر از جهان باشی
تویی آن مرده‌ای که در دل من
بهتر از صد هزار جان باشی
تویی آن مرده‌ای که اهل نظر
دوست دارند جاودان باشی
ظاهرا گر به خاک پنهانی
کی ز من یک نفس نهان باشی
بینمت هرکجا که می‌نگرم
همه جا پیش من عیان باشی
گاه در سایه روشن مهتاب
گاه در جمع اختران باشی
بی‌تو من نیستم، چه فرق کند
در زمین یا در آسمان باشی
ای که گشتی به راه عشق هلاک
با منی گرچه خفته‌ای در خاک
… ای در وفا سرآمد دهر
ای سر عاشقان و معشوقان
هاتف از قلب من سخن گوید
«ای فدای تو هم دل و هم جان»
«دل فدای تو چون تویی دلبر
جان فدای تو چون تویی جانان»
گرچه گویند عشق زنده نکوست
مرده پنداشتن تو را نتوان
تو نمردی و هم نخواهی مرد
تا جهان است و حرف عشق در آن
خوانده‌ام داستان عشق بسی
دلبری کم شنیده‌ام اینسان
نشنیدم ز لیلی و شیرین
وز دگر دلبران دور زمان
که چنین سر کنند در سر عشق
وین چنین نقد جان دهند ارزان
ای بنازم دو چشم مستت را
چشم بهر که بسته‌ای ز جهان
بهر دیوانه‌ای پریشان حال
مست و حیران و مات و سرگردان
چه کنم بی‌تو وای بر من و دل
دگرم چیست از جهان حاصل
عشقبازان به شهر مشهد ما
از قضاتان اگر فتاد گذار
به سوی کوه سنگی و استخر
گر به گردش شدید راهسپار
زیر آن کوه چار دیواری است
واند آن بقعه‌ای است مسجدوار
پای آن بقعه روی سنگی هست
نام زیبای آن پری رخسار
یک جهان عشق وحسن و مهر و وفاست
که در این جایگاه گرفته قرار
نه عجب بوی عشق اگر آید
از مزارش که عشق بودش کار
گرچه ما باختیم در ره عشق
آرزو و امید و صبر و قرار
باز هم زیر آسمان کبود
گر محبت نبود هیچ نبود

دیدگاهتان را بنویسید