هنگامه کرده آسمان از برف و باران
گریان و غزان است همچون بیقراران
چشم سیاهی می‌رود از بس سپید است
دشت و بیابان باغ و بستان، جو کناران
بیچاره مرغان هوا را تیره‌روزی است
از این سپیدی بهره همچون روزه‌داران
گه، لحظه‌ای خورشید با ناز و کرشمه
ننموده رخ پنهان شود چون شرمساران
گاهی هوا تاریک گردد چون شب تار
گه برف بارد گه تگرگ و گاه باران
القصه آشوبی و غوغایی شگفت است
گویی دگرگون گشته وضع روزگاران
*
*
این از هوا امّا زمین، هرگوشه‌ای هست
بانگ مسلسل یا فغان سوکواران
خواهان صلح و دوستی خلقند و هر روز
نومیدتر گردند این چشم انتظاران
راه نفس بگرفته بس غم بر سر غم
بنشسته در خاطر در این عید و بهاران
حتی نباشد گاه گفتن شعر
این از سنین عمر خوش‌تر یادگاران
نی شوق می‌دارد دلم نی شور مستی
نی حال سر کردن دمی با باده‌خواران
بی‌شوق و بی‌امید آیا می‌توان زیست؟
ای خوش به حال و حالات امیدواران
پیری همان مرگ است، نامش گشته پیری
چون برگ رزان خزان بر شاخساران
برگ خزان بر شاخه دیگر چند ماند
فردا است یا از باد افتد یا ز باران
دل شوره‌زاری گشته و تخم امیدی
بیهوده باشد کاشتن در شوره‌زاران
هر ماه چین تازه‌ای بر چهره دیدن
هر روز دیدن سردی از دیرینه یاران
القصه نومیدم که بینم گل دگربار
یا بشنوم سال دگر بانگ هزاران
زین جمله بدتر دل جوان مانده است و ما پیر
این درد بی‌درمان کجا دانند یاران
چون بنگرم چشم خوشی بی‌می شوم مست
مستانه می‌گویم سخن چون میگساران
کاریش نتوان کرد، دل خواهد که باشم
دائم اسیر و صید این شاعر شکاران
دیوانه‌ای پُردرد و درمان ناپذیرم
سر حلقه‌ی شوریدگان، محنت‌دچاران
در شصت و هشتم سال عمر این هواها
الحق نباید خواندم از هوشیاران
لیکن گل ما را ندانم چون سرشتند
پیمانه‌ی ما بوده از خاک خماران
از وضع دنیایم چنان دلتنگ و مأیوس
کش یک نیارم باز گفتن از هزاران
گر شعر کند وی مرا خواندی بدانی
حال جهان را و حدیث دلفکاران
ای داد و بیداد ای خدا ای داد و بیداد
هنگامه کرده آسمان از برف و باران
تهران ــ فروردین ۶۸

دیدگاهتان را بنویسید