من آن شب‌ها کجا بودم؟ فراز کهکشان بودم؟
کجا بودم؟ ندائم، در زمین یا آسمان بودم
ز مستی بر سپهر و ماه و پروین سرگران بودم
بهار خاطر من بی‌نیاز از یاس و نسرین بود
چو بر هم می‌نهادم چشم، دل پر ماه و پروین بود
صفای نوجوانی بود و مهری در دلم پنهان
صفای باغ گل، در پرتو مهر از پس باران
گهی در قطره‌ای باران به برگی ساعتی حیران
گهی از بانگ مرغی‌ست، پاکوبان و دست‌افشان
مجسم‌دیده گه در مخمل ابری رخ جانان
شکرخواب سحر را دیده بر گل باز می‌کردم
چو مرغان قصه خود از سحر آغاز می‌کردم
چو بلبل صبحدم تا شام با گل راز می‌کردم
گهی همراه می‌رفتم به شب آن شمع محفل را
گهی در پرده می‌گفتم به او افسانه دل را
چه رنگی بود و رؤیایی به تابستان و صحراها
جدا چون می‌شدیم از هم پس از سیر و تماشاها
ربودی خواب از دیدۀ من شوق فرداها
چه فرداها که چون دیروزها نور و نوازش بود
همه سرمستی و شادی، صفا و مهر و رامش بود
برای بازی قایم شدن¹ آن آفت دل‌ها
چنان کردی گزینش تا بمانیم او و من تنها
سپس گم می‌شدیم اندر جهان عشق ناپیدا
نباشد تا که پیدا کردن ما بهرشان آسان
به دور افتاده جایی می‌شدم با آن پری پنهان
کنار نوگلی از هر دو عالم بی‌خبر بودم
چه گویم تا چه بودم راستی چیزی دگر بودم
سراپا و جدد بودم، شوق بودم، شور و شر بودم
جهان هر لحظه می‌خواندم سوی عشرت به ایمایی
به گوشم باد هر دم داشت افسونی و نجوایی
دلم می‌برد از کف نکهت گیسوی زرّارش
فسونگر نرگسانش، خنده‌اش، لعل شکربارش
بَر چون پری‌وارش، بازوی عاشق‌نگهدارش
ز خود بیگانه‌ام می‌کرد آن آهسته نجواها
طرب می‌ساخت با ساز دلم آهنگ سوداها
فراموشم نخواهد شد که در مهتاب و در گلشن
فراز نارون یک شب نهان گشتیم او و من
شبی مهتابی و دلکش، شبی پر اختر و روشن
صبا آهسته با مویم به زلفش بست پیمان‌ها
به گردن گاه می‌پیچیدم آن سررشتۀ جان‌ها
به من می‌گفت تا جان باشدم جانا وفا دارم
تو گر سر پیچی از یاری، منت تا زنده‌ام یارم
خریدار تو باشم، گرچه باشد صد خریدارم
در آخر پیش‌تر از آنکه آن مهتاب شب ما را
کنند آن دستۀ جویندگان بر نارون پیدا

دیدگاهتان را بنویسید