از قصه و غصه عماد چند کلمه

درآمد ساقی نو، باده در دست
خمار هر خمارآلود بشکست
شکافید او قمر زین شعر دلکش
روان چون آب و سوزان همچو آتش

حبیبم …

پیک و پیغام تو رسید، با این مژده که: «ورقی چند از دیوان عماد، بیشتر و مفصل‌تر از دفترهای پیشین، طبع شده است و همین روزها به بازار خواهد آمد…» گرچه من پیش از دیگران و حتی تو مقدمات این خبر را داشتم، ولی با آن آسان‌گیری و بی‌قیدی عماد جان می‌پنداشتم که همین دو سه روز لااقل تا روز قیامت باید منتظر بود. پس معلوم شد که ناشران همتی کرده‌اند. باری، وقتت خوش باد که وقتم را به خوشی مرّین کردی، زیرا می‌دانی که عماد چگونه در نگهداری و انتشار شعرهایش سهل‌انگار است و این تنها میراث عزیز حیات و ره‌آورد ارجمندش از سفرهای شیدایی و شور و تأمل، در اوراق و دفترهای بی‌شیرازه‌ای که دارد، چگونه دستخوش پراکندگی و پریشانی است. و می‌دانی که بسیاری این‌گونه آسان‌گیران دیروز و امروز به علت همین بی‌قیدی چه بر سر آثارشان آمده. خوشبختانه عماد جان هنوز جوان است و در حدی که اگر موجبی و همتی باشد می‌توان هر سال دست کم تا هفت هشت سال ــ انتشار دفتر و دیوانی را از او چشم داشت. از قریب سی هزار بیت شعر خوش او، این کتابش به تخمین تازه نزدیک دو هزار و ششصد ــ هفتصد بیت را دربر دارد. اما نشر همین دیوان هم مغتنم است و تو حق داشتی که گفتی: مژده. گذشتِ زمان و آیین سپهر را چه دیده‌ای؟

من و تو غافلیم و ماه و خورشید
بر این گردون گردان نیست غافل

شاید انتشار این «ورقی چند» او را به شوق آورد که ازین پس همچنین اوراقی چند دیگر نیز به دوستداران شعر خویش نثار کند. یادم است که گاهی با او در این زمینه گفتگو می‌کردم و با لحن ملامت در امر خونسردی معهود او به تقریبی کنایه‌آمیز می‌گفتم که اهل کلام باید آن سکوت مطلق محتوم را فراموش نکنند، و البته نه رو در رو با او ــ دور از جان عزیزش ــ بلکه در حدیث دیگران این بیت لطیف و بلند عرب را می‌خواندم که چه تعبیر زیبایی از آن حال دارد:

فَيا هَذا، سَتَرحَلُ عَن قَريبٍ
 إِلى قَومٍ كَلامُهُمُ سُكوُتُ

[پس ای انسان، به زودی خواهی کوچید؛ به سوی مردمی که سخنان آن‌ها سکوت است. این شعر منسوب به امام علی ابن طالب است. در کلام حافظ شبیه این شعر را داریم: عاقبت منزل ما وادی خاموشان است]

و او می‌گفت: «اگر کنایه به من داری، که این آرزوی من است، وعده‌ای است نه وعیدی.» پیداست که با این جواب مأیوس، دیگر جای سخن نمی‌ماند.

اما دربارهٔ مقدمهٔ کتاب، آن روزهایی که کار انتخاب شعرها به پایان رسیده بود، یادم است که عماد خوش‌تر داشت دیوان بی‌مقدمه منتشر شود. حالا این تغییر عقیده البته از ناحیهٔ دیگری است. گویا برخی ناشران ما ــ و شاید به تبع ایشان بعضی خریداران کتب نیز ــ خوش ندارند کتابی را بی‌مقدمه ببینند. و البته قرار این بود که اگر بنا باشد چیزی در این زمینه نوشته شود، من بنویسم، آن هم نه به عنوان معرفی، زیرا کار من با این عنوان در خصوص او، که امروز از مشاهیر غزل‌سرایان و سخنوران حی و حاضر است و اعرف و اجلی از آن که حاجت به شناساندن داشته باشد، خلاف قاعدهٔ مشهور تعریف خواهد بود، بلکه به عنوان همسایهٔ احوال و همشهری، یا راوی و دوستی آشنا با قصه و غُصهٔ او، و کسی که سیر و سرگذشت وی را در شعر و زندگی دیده است. و هم قرار بود که این راوی برای روایت خود مجال گشاده‌ای داشته باشد، نه این که کارش فقط در مرز چند صحیفه محدود شود.

باری، به هر حال، چون دیدم چندتایی کتب ناقص شبه تذکره که در زمان ما تألیف شده، از شعر و سرگذشت عماد نقل‌هایی کرده‌اند، اما نقلشان ــ در این مورد نیز مثل همه موارد ــ به علل معلوم فاقد ابتدایی‌ترین مواد و مطالب لازم است، از این‌رو بر آن شدم از داستان و دستان عماد چند کلمه همراه این دفتر کنم تا لااقل یکی دو خبر دست اول و درست از آغاز کار و زندگی او تا امروز، و یکی دو سطر بی‌ شیله‌ پیله در خصوص احوال و آثارش، در دسترس و مأخذ کار و استخبار آیندگان باشد. و چه خوش‌تر از این که مخاطب تو باشی.

اگر ضبط دفتر «شناسنامه» را بنیادشمار بشماریم، عماد از موالید و مردم قرن گذشته است، زیرا می‌دانی که در آن دفتر تولد او به سال ۱۲۹۹ شمسی ثبت شده، اما حقیقت این است که درست در غرهٔ همین قرنی که اکنون در اواخر بهار چهل و یکمش هستیم، یعنی به سال ۱۳۰۰ شمسی، عماد در طوس (مشهد) خراسان به دنیا آمده است و تا امروز چهل سال شمسی را پشت سر گذاشته. در غزلی به چهل سالگی خود اشاره دارد:

زنگ چل سالهٔ آیینهٔ ما گرچه بسی‌ست
آتشی همدم ما کن که به یک دم ببرد

قرینهٔ دیگر، مطلع مثنوی «نظام» اوست که می‌گوید:

سیصد و بیست که مشمول شدم
از قضا مفلس و بی‌پول شدم…

و می‌دانی که معمولاً سال «مشمول» شدن ابناء این آبادی بیست سالگی است. نام و نشان تمام او «عمادالدین حسن برقعی» یا «مبرقعی» است. مادرش به هنگام خوابی می‌بیند چنان‌که گویی امام علی‌بن ابی‌طالب (ع) به او می‌گوید: «این فرزند تو همان پسر ماست.» می‌پرسد: «کدام یک؟» جواب می‌شنود: «حسن، و این سکه هم رونمای اوست، بگیر.» می‌گیرد و بیدار می‌شود.

پدرش مرحوم «سید محمد تقی معین دفتر» از صاحب‌منصبان آستانهٔ رضوی بوده است و مادرش بی‌بی «حرمت» لطیفه و نادره‌ای، چشم و چراغ خاندان. خویشان عماد، خاصه طرف مادری، مردمی صاحب ذوق و اهل فضل و ادب بودند. پدر عماد نیز شعر می‌گفت و «معین» تخلص می‌کرد، ولی اعتنایی به جمع و نشر اشعار خود نداشت، تنها به سائقهٔ ذوق و معتقدات خود گاهی به تفنن طبعی می‌آزمود و بسیار خوش‌آواز هم بود. عماد در اوایل امر صباحی چند «شاهین» تخلص گرفته بود، بعد خود «عماد» را برای تخلص برگزید که جزئی از اول نامش بود. در این اوان بود که گاهی شعر خود را این جا و آن‌جا می‌خواند و مثل کمال‌الدین اسمعیل و پروین اعتصامی و ملک‌الشعراء بهار و بعضی دیگر، بر او تهمت می‌نهادند که شعر دیگری (پدرش) را به نام خویش می‌خواند، زیرا باور نمی‌توانستند کرد که طفلی به آن سن و سال (عماد از نه سالگی به شعر سرودن آغاز کرده است) شعر بهنجار و لطیف و روان بسراید. و عماد در محافل دوستانهٔ یکی از دائی‌های خود چند باری امتحان داد و بدیهه‌گویی کرد تا توانست این تهمت را زایل کند و دهان مدعیان را ببندد.

طبع شعر و آواز خوش دو میراث طبیعی ارجمند بود که از معین به پسرش عماد رسید، اما مرگ مهلتش نداد که شکفتن و باروری این دو هنر پسر خود را ببیند و در سال ۱۳۰۶ شمسی، هنگامی که عماد شش ساله بود، درگذشت. سه سال پیش از این، در سه سالگی، عماد از مادر نیز یتیم شده بود و پرورش او پس از مرگ پدر به عهدهٔ جد و جدهٔ مادری‌اش افتاد: مرحومان سید محمد اقتدارالتولیه و بی‌بی زهرا ملقب به بی‌بی عالم. اقتدارالتولیه نیز اهل ذوق و ادب و تفنن بود. به جمع و پرورش کبوتر و خروس‌های جنگی و مرغ‌های آموخته و نیز آراستن موزه‌ای از نفایس اشیاء و این قبیل سرگرمی‌ها بسیار علاقه و شوق داشت و در خانه محیط و فضایی خیال‌پرور و نادر به وجود آورده بود. نخستین مشوق عماد به امور ذوقی و شعر و کتاب خواندن، همین جدّ مادری، مربی دوستدار و صاحب‌دل او بود و همچنین یکی از دایی‌های او (مرحوم سید حسنعلی تقوی) که عماد را بسیار عزیز می‌داشت و به پرورش طبع و ذوق شعری او اعتنا می‌کرد و برای تشویق و دلگرمی در محافل دوستان خود از عماد شعر می‌طلبید.

اقتدارالتولیه و تقوی (که جوان مرگ شد) نیز به زودی عماد را تنها گذاشتند و به رفتگان پیوستند. هنگام مرگ اقتدارالتولیه، عماد در حدود سیزده سال داشت و در کلاس ششم ابتدایی درس می‌خواند. از این به بعد سرپرستی عماد، که بیش و کم رشدی هم کرده بود، به امان همان جدّه او و امان خدا ماند. من این بی‌بی را از اواخر سال ۱۳۲۴ شمسی به بعد (که ابتدای آشنایی من با عماد بود) گاهی می‌دیدم، رحمت خدا بر او باد. جانش بود و «آق عماد» و این نام از زبانش نمی‌افتاد. بسیار مهربان و دلسوز و در عین‌ حال همدل و دوست نوهٔ خود بود. گرچه مراقبت او، خاصه چند سال اول پس از مرگ اقتدارالتولیه، در راه و رسم زندگی و درس و تحصیل عماد مؤثر بود، اما این تأثیر چندان نبود که بتواند جوان را به دلخواه پیر بار آورد، و حتی نه چندان که بتواند در سال‌های بعد مانع از ترک تحصیل او شود، زیرا دیگر جوانی خوش‌ قد و قامت، بلندبالا و بهره‌مند از موهبت‌های جمال و تندرستی و نشاط، و خاصه خوش‌آوازی. وانگهی آزاد، لب به می و بوسه آشنا شده، مزهٔ هرچه باداباد چشیده، دیگر کی نهی و پند می‌توانست او را آرام و رام کند؟ آن هم پند و نهی نرم و به آزرم‌ زنی ساده‌دل و پیر که می‌شد به او گفت: «بی‌بی‌جان، باید دو هفته برویم و شبانه‌روز درس حاضر کنیم» و به جای آن می‌شد به نیشابور رفت و «شبی بر مزار خیام» ارمغان آورد، به جای آن می‌شد به خبوشان و کجا و کجا رفت و «ماجرای نیم‌شب» و «عذاب» و چه و چها ارمغان آورد.

منتهاش آن بود که هر بار بی‌بی بگوید: «برو جانم، به امان خدا، اما می‌خواهم سر به راه و معقول باشی، آق عماد.» والحق چه معقول هم بود عماد ما و چه سر به راه. القصه، بی‌بی یک روز چشم گشود که دیگر فرزندش به شور و شیدایی در شهر شُهره بود و حدیث عشقش و غوغا و نجوای این و آن دربارهٔ او نَقل و نُقل محافل خراسان، شعرش که در همه‌جا.

و اما مرگ این جانشین مادر و غمگسار عماد، در چند سال پیش یعنی ۱۳۲۹ شمسی، برای شاعر ما سخت دردناک و جانگداز بود. در شعر «قصه‌های ناتمام» آن‌جا که از مادر سخن می‌گوید، مقصودش هموست.

عماد یک برادر و دو خواهر دارد که پدرشان یکی است، ولی مادرشان جز از مادر عماد است. از میان فرزندان معین دفتر، بلبل خانواده عماد است، چه در شعر و چه در آواز. برادر و خواهران او هیچ یک اهل این سرّ و سرودها نیستند و زندگی آرامی دارند. گرچه مال و میراثی که از پدر و مادر و جده و دایی به عماد رسید چندان نبود که او را توانگر کند، اما به هر حال تا حدی بود که چند صباحی، تا دستش به کاری برسد که هنوز نرسیده، بی‌نیاز از فلان و بهمان، این بی‌مروت ابنای زمان، باشد. هرچند مال در کف او چون صبر در دل عاشق و آب در غربال قرار نگرفت. می‌گفت:

مال صرف می و مستی کن و منشین که چو جام
تا جهان است رود مال جهان دست به دست

و خود به کار می‌بست، می‌گفت:

گر دهد چرخ به من نوبتی ای باده‌کشان
به خدا میکده‌ای وقف شما خواهم کرد

و اگر میکده‌ای وقف نمی‌توانست کرد، از صرف آنچه داشت دریغ نداشت، می‌گفت:

فصل گل گشت، گل انداز به رخساره ز می
بگذر از سیم و بت سیمبری پیدا کن

و چنین می‌کرد، می‌گفت:

شد عمر و مال صرف دل و صرفه این بود
ای دل فدای دلبر و عالم فدای دل

و باور داشت. باری، او امروز اگرچه متکفل خرج کسی نیست (عماد یک بار ازدواج کرد و زنش هشت ماه پس از ازدواج درگذشت و فرزندی هم ندارد)، اما از همان گفتن و به کار بستن‌ها ــ بی‌ آنکه چندان اسراف کند و روز روشن شمع کافوری نهد ــ کار و بارش ککاتب‌السطور چنان است که باد در دست و پای بر سر هفت اختر دارد و زیر سر همان که حافظ داشت. آری، آن روزها چنان می‌گفت و حسب حالش بود، امروز نیز می‌گوید:

ای آرزوی جان نفسی همدم من باش
هر چند به جز شعر و می‌ام ماحضری نیست
به سر پاره گلیم من درویش بیارام
کاین عیش سزاوار به هر تاجوری نیست

و حسب حال اوست، دیگر چه بگوید جز این که:

چه داده‌اند به ما تا که باز بستانند
فلک دگر چه کند، تخت و افسرم گیرد؟
مرا به کوی «خرابات» خانه‌ای باشد
مگر حشر کند این کاخ مرمرم گیرد!

(خرابات نام محله‌ای است از خیابان شهباز که اکنون خانهٔ عماد در آنجاست.)

با این همه، او در عالمی است که داشتن و نداشتن پیش چشمش ناچار یکی است، گرچه طبیعی است که خوشی‌ها و آسودگی‌های داشتن و رنج‌های نداشتن نمی‌تواند یکسان باشد و کیست که رنج و آزار مدام را خوش داشته باشد؟ عطلت و آماده‌خوری و بیکارگی البته موجب فساد است، اما رنج و «کار» هم تا حدی می‌تواند موجب صفا و جلا باشد. وقتی که آزار از حد بگذرد، دیگر فلج‌کننده است، و عماد لاجرم می‌خواهد با نظر دیگری به این معانی بنگرد که خود را به کوچهٔ دیگری می‌زند و می‌گوید:

تا شود هر دو یکی خاک و زر اندر نظر
دولت صحبت صاحب‌نظری پیدا کن

عماد به خارج از ایران سفری نکرده است، اما در نواحی این ملک گشت و گذارها داشته است و در اشعارش نشانهٔ این گشت و گذارها گاه مشهود است. از سال ۱۳۳۱ شمسی، عماد خانه‌کن و به قصد سکونت دائم، از مشهد به تهران آمده است و تاکنون ساکن این شهر است.

آثار عماد خراسانی در حدود سی هزار بیت شعر فارسی است که در اقسام قوالب متداول، از قصیده و غزل و مثنوی و قطعه و انواع مسمطات ترکیبی و ازین قبیل سروده. گاهی گرایشی هم به بعضی از ملایمات نو دارد، اما اهم و اغلب آثار دلنشین و بدیع او در همان چند نوع مذکور، مخصوصاً مثنوی و مسمطات ترکیبی و بالاخص غزل است که حاوی لطیف‌ترین و بهترین اشعار اوست. عماد گرچه بعضی نوشته‌ها و یادداشت‌های منثور (از جمله داستانی بالنسبه مفصل به نام «توری») هم دارد، اما ندیدم و نشنیدم از او که در این زمینه تفوه و تنفسی داشته باشد.

اگر شعر را در معنی حقیقی‌اش به جای آوریم (نه فقط فن و صنعت‌گری و مهارت در تمشیت امر وزن و قافیه و کلمات)، بی‌شک عماد در غزل‌سرائی از شعرای برجسته و طراز اول معاصر است و در قیاسی وسیع‌تر اصلاً سخن او از این و آن متمایز است. به خوبی می‌توان فرق گذاشت بین غزل او و دیگران.

صنعت سجع و قوافی هست نظم و نیست شعر
ای بسا ناظم که نظمش نیست الا حرف مفت
شعر آن باشد که خیزد از دل و جوشد ز لب
باز در دل‌ها نشیند هر کجا گوشی شنفت

غزل و غنای عماد چنین حالی دارد و از همین رهگذر است که او برای خویش امتیازی حاصل کرده است. سوز و شور و حال کلام او در غزل‌ها و اشعار غنایی، حاکی از صمیمیت و صداقتی است که در حقیقت اصل مایهٔ شاعری است.

غزل به یک حساب از دشوارترین زمینه‌های شعر است. هر صاحب طبعی را، اگر چند کوشد به باریک‌ وهم، در پردهٔ غزل‌ بار نیست، در این حریم جز با شور و حال و صدق و صفا نمی‌توان راه یافت. در زبان فارسی شاید بیش از هر قسمی غزل داریم، از حیث ظاهر قالب هم معمولاً درست و جاافتاده و به قاعده است، مطلعی دارد و مقطعی و احیاناً تخلصی، و هشت نُه بیت یا بیشتر و کمتر، مشحون از مصطلحات رایج این قسم سخن. اما با این همه ــ از چند استثنا که بگذریم ــ غزل خوب و با شور و حال و گرم و گیرا، غزلی که حقیقتاً غزل باشد، از کبریت احمر کمیاب‌تر است و عماد ما کان و کوهی ازین جنس کمیاب دارد. سخن را با دو بیت از ادیب پیشاوری آغاز کردم که در خصوص باباطاهر گفته، این جا نیز چند بیت از همو یادم آمد، و چه درست:

شور و وجد آمد غزل را تار و پود
هر که شورش بیش او خوش تر سرود
مژه خون پالا نگردد تا که دل
خون نگردد از پی پیمان گسل
آتشی در دیگدان می‌بایدش
تا ز روزن دود بیرون آیدش
خود چه گوید آنکه او «شوریده» نیست
دیده‌اش رنج سهرها دیده نیست

بسیاری صاحب‌طبعان کار غزل را که حقاً دشوارترین کار است، سخت آسان گرفته‌اند. همین که صورت ظاهر غزلی را آراستند کار را تمام می‌دانند، و حال آنکه جان و روح غزل چیز دیگری است، سوای این حرف‌ها. جز کسانی که در زندگی خود معنایی جسته و یافته‌اند و تأملاتی داشته‌اند، یا در عالم عشق و شور و دلدادگی دارای قصه و غصه‌ای بوده‌اند، جز این کسان، باقی اگرچه سخنشان در صورت غزل باشد، فاقد معنی حقیقی آن است. مضمون‌یابی‌های شعرای شیوهٔ هندی در قالب غزل، معنی اصلی این قسم را که حدیث عشق است و حال و تفنن و ترنم، به فراموشی سپرده است و غزل را به نوعی پراکنده‌گوئی و کالبدی بی‌جان و جمال تبدیل کرده است.

قاآنی، چنان که می‌دانی، قصیده‌گوی مداح مقلدی است که طبع شلنگ‌انداز و حرافی دارد. بعضی از عوام اهل ذوق طاراق و طروق و اداهای زشت و بی‌روح او را با آن قصاید مبتذل و منحط می‌پسندند و او را در لفظ کاره‌ای می‌پندارند. از قاآنی غزل کمتر نقل کرده‌اند، زیرا در غزل کمتر می‌توان با طمطراق و پرگویی کسی را فریفت و این نوع از سخن اگر جان و روح و شور و حالی نداشته باشد، گوینده را زود رسوا و مبتذل می‌کند و به فراموشی می‌سپرد.

آورده‌اند که قاآنی دیوانی از غزل نیز پرداخته بود و گاهی در محافل خصوصی برای این و آن از غزل‌های خود می‌خواند، اما فروغی بسطامی که از دوستان دمخور قاآنی بود و در غزل صاحب بعضی آثار بالنسبه لطیف، بارها به او می‌گفت: «آمیرزا حبیب، تو را به خدا از من بشنو و دیوان غزلت را تخلص به آب کن. در این شهر با کلاه بوقی و مدحیهٔ پر شال و فعلاتن فعلات نمی‌توان به جایی رسید. کلاه نه ترک قلندری باید داشت و خرقهٔ مرقع.» و این سخن فروغی دربارهٔ غزل‌های قاآنی بین فضلای عهد مشهور و مقبول بود، اما قاآنی نمی‌شنید و حتی می‌پنداشت که فروغی از سر هم‌چشمی و رقابت چنین می‌گوید و بارها از وصال شیرازی در این خصوص داوری طلبیده بود. مرحوم وصال با آن‌که اعتقادی نظیر غزل‌سرای بسطام داشت، به صراحت غزل‌های آن مقلد مداح را نفی نمی‌کرد.

تا آنکه شبی از شب‌های زمستان در خانهٔ وصال محفل اُنس و حال بود و باده و مطرب و قوّال هنگامه را از آتشدان بزرگ اتاق گرم‌تر کرده بودند. قاآنی هم در آن بزم بود و اتفاقاً و شاید علی‌الحساب دیوان غزلش نیز با او. همین که دوری چند باده پیمودند، مغنی خواست غزلی بخواند. اشاره به وصال کردند که از غزل‌های خود به او بدهد. وصال قبول نکرد. اصرار کردند، فایده نداشت. سرانجام خوشنویس صوفی‌ مشرب غزلسرا، وصال، گفت: «اکنون که باده ما را از خودی خود پیاده کرده، انصاف آن است که من شرمم می‌آید در این شهر همسایهٔ خواجه و شیخ باشم و دعوی غزلسرائی داشته باشم.» و آنگاه رقعه‌ای از مرقعات را که به تازگی با خط خوش خویش نوشته بود به دست مغنی داد تا بخواند. مجلس خاموش گوش به راه آواز بود. ساز کرشمه‌ای کرد و راه و مقام بنمود و فروتن شد. ناگاه لحنی داودی آرامش و حال بزم را به این جواهر مرصع کرد که:

یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم
گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم
ندانم این شب قدر است یا ستارهٔ روز
توئی در برابر من یا خیال در نظرم

ساز سایه به سایه می‌آمد، چون موج شاخ و برگ‌های بید مجنون با باد، جائی بلند و بالا و غالباً رام و افتاده.

روان تشنه برآساید از وجود فرات
مرا فرات ز سر برگذشت و تشنه‌ترم
ببند یک نفس ای آسمان، دریچهٔ صبح
بر آفتاب، که امشب خوش است با قمرم

که ناگهان صدای افتادن چیزی در آتش، نغمهٔ مغنی را شکست و مجلس را متوجه کرد، شعله‌ها شتابان و بی‌آرام شدند. وصال به قاآنی که نزدیک آتشدان نشسته بود گفت: «چه بود، آمیرزا حبیب؟» قاآنی جواب داد: «هیچ، کاری که میرزا عباس فروغی می‌گفت با آب بکنم، با آتش کردم.» یعنی دیوان غزلش را در آتش انداخته بود! وصال گفت: «آمیرزا، غمی نیست، آب و آتش هر دو از مطهرات است. رحمت خدا بر تو و بر گلشن، این زودتر می‌خواستی. انصاف را این کار بهترین غزل تو بود که تخلص به آتش کردی!» گویند که قاآنی از آن به بعد دیگر گرد غزل نگشت و همیشه می‌گفت: «آن شب در خانهٔ وصال، مغنی مرا از فضاحت‌ مآل نجات داد.» آشنایان ژرف‌بین ادب می‌دانند که از پنجاه شصت بیت قابل خواندن او گذشته، باقی دیوانش نیز به آن دو مطهر حاجتمند است. به هر حال در میان اقسام شعر، امر غزل از مقولهٔ دیگر است. بسیارند کسانی که غزل گفته‌اند و می‌گویند:

ولی با بادهٔ بعضی حریفان
فریب چشم ساقی نیز پیوست
مبین یکسان که در اشعار این قوم
ورای شاعری چیزی دگر هست
و اما عماد ما در بارگاه غزل از صدرنشینان است و قدر نیز دارد و خواهد داشت. و این تکیه و تأکید راجع به جنبهٔ معنی و روح غزل، نباید موجب این وهم شود که جانب دیگر آن، یعنی لفظ و بیان، هرچه بود بود، یا این وهم که عماد جنبهٔ صورت و لفظ را مهمل فروگذاشته است و در این خصوص فاتر و قاصر است. هرگز چنین نیست. عماد با آنکه از خودساختگان عالم شعر و ادب (و از خودسوختگان دنیای شور و شیدائی) است، به حول و قوهٔ طبیعی و خداداد، سخنش خاصه در غزل غالباً برخوردار از فصاحت و بلاغتی بهنجار است و بیشتر در حدی بالا و بلند. نمونه را یکی دو مثال، مخصوصاً از ابیاتی می‌آورم که در آنها با خداوندان لفظ و بلاغت و شیوایی، کسانی چون ظهیر فاریابی و سعدی شیرازی، روبروست. ظهیر گفته:
هزار توبه شکسته ست زلف پرشکنش
کجا به چشم در آید شکست حال منش
همیشه اشک چو باران ز دیده می‌بارم
مگر که تازه بماند رخ چو نسترنش
در آب دیده من غرق شد چو نیلوفر
خیال قد شمشاد و روی چون سمنش

سعدی این تغزل را در غزلی استقبال فرموده، بدین گونه:

رها نمی‌کند ایام در کنار منش
که دادِ خود بستانم به بوسه از دهنش
همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق
بدان همی کند و درکشم به خویشتنش
خوشا تفرج نوروز، خاصه در شیراز
که برکند دل مرد مسافر از وطنش

با این طرح بسیاری غزل گفته‌اند. با آن‌که عماد هنر و اوج سخنش در آن‌جاهاست که بی‌توجه به طرح و طور دیگران، از دل جوشش و سرایشی داشته است و این‌که نقل می‌کنم از آن اوجبات نیست، اما چنان که گفتم مخصوصاً از همین‌گونه کارهایش نمونه می‌آورم، آن هم در مقابل عالی‌ترین حد فصاحت و بلاغت شعر فارسی، تا منزلت و قدرت او نموده شود. عماد می‌گوید:

شکست پنجهٔ پرهیز زلف پرشکنش
درید جامهٔ تقوی ز موج پیرهَنش
به چشم جادوی مستش قسم که در عجبم
خدای را که چه سحر آفریده در سخنش
به راه زهد دگر کی، کجا توانم رفت
مگر رها کندم چشم مست راهزنش
پری رخی است که گاهی توانش دیدن
فرشته‌ایست که اکنون زمین بود وطنش
اگر کسی ز فریب چنین فرشته رهد
دگر یقین نفزیبد هزار اهرمنش
رها نمی‌کنمش گر به چنگم افتد، حیف
«رها نمی‌کند ایام در کنار منش»

 

هم طرحی دیگر که سعدی دو غزل در آن دارد، یکی این:

دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند
هزار فتنه به هر گوشه‌ای بر انگیزد
چگونه انس نگیرند با تو آدمیان
که از لطافت خوی تو وحش نگریزند

و از آن دیگری:

بگیر جامهٔ صوفی، بیار جام شراب
که نیک نامی و مستی به هم نیامیزند
به خون بهاى منت کس مطالبت نکند
حلال باشد خونی که دوستان ریزند

که الحق هر دو در حد اعلی فصاحت و بلاغت است و مشهور. عماد این طرح را بدین‌گونه پیش آورده است و از غزل‌های شنگ و قلندرانهٔ اوست:

چو چنگ و غلغلِ مینا به هم درآمیزند
گنه‌نویس ملائک به رقص برخیزند
بهشت باده و مهتاب و عشق و بی‌خبری است
خبر دهید به آنان که اهل پرهیزند
بیار می که کند صد هزار ماه غروب
به هر دو بار که قندیل مه درآویزند
به عیش کوش که چون رهزن زمانه بتاخت
نداشت بیم که پرویز یا که چنگیزند

و هم طرحی دیگر از سعدی که یکی از بهترین غزل‌های اوست:

هر شب اندیشهٔ دیگر کنم و رأی دگر
که من از دست تو فردا بروم جای دگر
بامدادان که برون می‌نهم از منزل پای
حُسنِ عهدم نگذارد که نهم پای دگر
هر کسی را سر چیزی و تمنای کسی‌ست
ما به غیر از تو نداریم تمنای دگر
هر صباحی غمی از دورِ زمان پیش آید
گویم این نیز نهم بر سر غم‌های دگر
بازگویم نه که دوران حیات این همه نیست
سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر

عماد این طرح را چنین پیش آورده است و از غزل‌های مستانه و لطیف وی است:

گرچه مستیم و خرابیم چو شب‌های دگر
باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر
مست مستم، مشکن قدر خود ای پنجهٔ غم
من به میخانه‌ام امشب تو برو جای دگر
باده پیش آر که رفتند از این مکتب راز
اوستادان و فزودند معمای دگر
این قفس را نبود روزنی ای مرغ پریش
آرزو ساخته بستان طرب‌ زای دگر
گر بهشتی است رخ تست نگارا که در آن
می‌توان کرد به هر لحظه تماشای دگر
از تو زیبا صنم این قدر جفا زیبا نیست
گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر

آشنایان اهل دانند که در ابیاتی که از عماد نقل شد، فصاحت و لطف سخن در کدام منزل است. بیش ازین مجال نمونه آوردن نیست. کتاب در پیش روی خواننده است و می‌بیند که در بسیاری غزل‌های عماد چگونه رقت حال و شور و سوز سخن با لطف مقال و بلاغت و شیوایی توأمان است و چگونه وی دیبای زربفت و گهربفت رنگین تار و پودی در مطاوی کتاب خود گسترده است.

عماد از شعرای گذشته بنا به کشش ذوق و هماهنگی روحی، مأنوس با خداوندان غزل و غنا و رندی و قلندری است و از جمله با سعدی و خاصه حافظ و بالاخص مولوی و خیام الفتی بسیار دارد. بیشتر شعرهای حافظ و خیام را در حافظه گرفته، اما اعتقادش به خیام و مولوی ازین لحاظ که یکتا و یگانه‌اند و تلون معنی ندارند، بیش از همه است. البته با شعر دیگران نیز آشناست، خوانده است و می‌خواند، اما دمساز دلش اغلب همین چند تن‌اند و از این‌رو طبعاً در شعر عماد گاهی آثار و نشانه‌هایی از شعر این چند شاعر می‌توان یافت که البته امری عادی و طبیعی است. علاقه او به مولوی و ازین قبیل بزرگان شعر صوفیانه، فقط به خاطر شور و شعر و خیالات و بیان شاعرانه ایشان است، نه ازین رهگذر که تعلقات صوفیانه داشته باشد، زیرا او از حیث معنی بیشتر در دنیای خیام و حافظ است، یعنی رندی و شیدایی و قلندری.

در سوالف ایام، مزه‌ها تمایز و تشخص داشت. امروز ذائقهٔ بیدار و هشیار ما به خوبی تفاوت مزه‌ها را تمیز می‌دهد. از فحول ائمهٔ ادب در لفظ و معنی، ناصرخسرو ترش بود، سنایی تند، خیام تلخ، نظامی و خاقانی گس، مولوی شور، سعدی شیرین، و همچنین دیگر و دیگران. اما در حافظ چندتایی از این مزه‌ها در هم آمیخت، جایی چنین، جایی چنان. و بعد از وی دیگر بگذاریم و بگذریم تا ایام ما که باز بعضی به نوعی تمایز نشان دادند. ایرج غالباً شیرین از آب درآمد، نیمایوشیج تلخ و تند. و اما عماد در مثنوی‌های مفصل خود (که در این کتاب هیچ کدام از آنها نیامده) ایرج‌وار شیرین است و در غزل‌ها اغلب همان آمیختگی حافظ‌گونه دارد، مضافاً به این که سادگی و سوز و بساطت احوال وحشی بافقی را نیز گاهی به یاد می‌آورد، منتهی با لحنی آشنای امروز و دور از سستی‌ها و فرودهای ایام وحشی.

بسیاری از شاعران را می‌شناسیم که با چندتایی شعر خوب، شهرت و عزت همیشگی به دست آورده‌اند و بعضی با وجود این که دیوان مفصل دارند، سبب اشتهار و یادآور نامشان فقط یکی دو سه شعر لطیف و گیراست که با آنها در میان سران و گردنان خودی می‌نمایند و تمایزی نشان می‌دهند و باقی آثارشان در حد پایین‌تری است و بسا که اگر آن دو سه شعر را نمی‌داشتند، هم آن چنان شهرت و عزت نیز نمی‌یافتند و در متوسطان و متأخران شعرایی از قبیل وحشی بافقی، کلیم کاشانی، نشاط اصفهانی، فروغی بسطامی، محمودخان ملک‌الشعراء صبا، صفای اصفهانی و بسیاری دیگر، چنین حالی دارند. و حتی شاعر هست که فقط با یک شعر بدیع بلند بر شهرت پایدار دست یافته است. از «سعید طایی» متأسفانه فقط یک قصیدهٔ نوزده بیتی عالی باقی مانده است، اما من هیچ تذکره و سفینه و کتاب معتبری را در اقسام شعر و ادب از هفتصد هشتصد سال پیش به این طرف ندیده‌ام که از نام و شعر او خالی باشد. ازین مقدمه کوتاه می‌خواهم نتیجه بگیرم که اگر از عماد عزیز ما فقط شعر پرشور «ای دل بلا» و «شمع آرزو» و «ای عشق» و «زلف طلایی» و «ماجرای نیم‌شب» و غزل:

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده‌ام دوست، ندانم

و غزل:

ای آسمان مگر دل دیوانهٔ منی
کاینگونه شعله می‌کشی و نعره می‌زنی

و غزل‌:

تا دلی‌ است، خوبان را به که باشد ارزانی
خانه‌ای که خالی ماند می‌کشد به ویرانی

و غزل:

باز آهنگ جنون می‌زنی ای تار امشب
گویمت رازی و در پرده نگه‌دار امشب

و غزل:

گر چه مستیم و خرابیم چو شب‌های دگر
باز کن ساقی مجلس، سر مینای دگر

و غزل:

دلم آشفتهٔ آن سایهٔ ناز است هنوز
مرغ پرسوخته در پنجهٔ باز است هنوز

باقی بود، کافی بود که آن تفرد و امتیاز را به اضعاف جلوه‌گر سازد و نامش در عداد شعرای غنایی لطیف‌طبع عاشق‌شیوه ذکر همیشگی بیابد. و حال آن که عماد تقریباً هم از طراز آن چه گذشت، بسیاری شعرهای زنده و جمیل و گیرای دیگر دارد، مثل «شرمسار» و «عذاب» و «شبی بر مزار خیام» و «میخانه» و غیره و غیره، و نیز بسیاری غزل‌های لطیف و پر حس و حال، که بعضی از آنها و بعضی از شعرهای سابق‌الذکر به مراتب از شعرهای خوب و موجب بقای نام آن چندتن مذکور بهتر و زیباتر است. نزد مردم بی‌غرض و صاحب ذوق و اهل اطلاع، دیوان حاضر دعوی ما را قرین فیصله می‌کند. گرچه عماد به شهرت و ناموری، خاصه پس از مرگ، چندان اعتنایی ندارد. در شعر «دختر طبع» پس از مقدمه‌ای گوید و چه درست:

… گیرم جاوید شود نام ما
چون مه و خورشید شود نام ما
درد دل ما چه دوا می‌کند؟
نام چه با مردهٔ ما می‌کند

در خصوص کم‌اعتنایی او به شهرت، چه دلیل ازین بهتر که بسیاری صاحب‌طبعان را با چهارتابی شعر متوسط می‌بینم که میدان‌ها گرفته‌اند و برای کسب شهرت کاذب دو روزه، چه دوندگی‌ها و دست و پاها می‌کنند، اما عماد با این همه شعر خوب و نیز موجبات دیگر از قبیل خوش‌محضری و خوش‌آوازی، کمترین تلاشی در این راه نمی‌کند و این ناموری که امروز دارد، لازمه‌ای ناگزیر است که طبعاً به سوی اهل کلام بلند می‌آید. من بارها در محافل حال دوستان دیده‌ام که از او آواز طلبیده‌اند، اما او غالباً از شعر سعدی و حافظ و مولوی و خیام خوانده است.

و اما آواز او، با وجود بی‌قیدی و مراقبت نداشتن در کار «اطعمه و ادخنه و اشربه» هنوز که هنوز است از گرم‌ترین و قوی‌ترین الحان شریف در عالم موسیقی ملی ماست.

عماد به اصطلاح امروز «آوازخوان حرفه‌ای» نیست. البته دیده شده است که او بتواند در محضری برای ثبت صدا مثل خوانندگان حرفه‌ای بنشیند و شاید بی‌هیچ انگیزهٔ روحی و شوقی، در دستگاهی که خواستاری خواسته آواز بخواند، اما این خواندن کار همه خوانندگان و مزامیردانان است و جز آن است که موجبات حال و ذوق و شور آماده باشد و عماد به تناسب و سائقهٔ شوق کم‌کم در مقامی که دلخواه اوست به راه افتد، زمزمه سر گیرد و سوی اوج و اوج بخرامد تا آن جا که محفل را از شیهه و صیحه‌های از جگرکنده و تکان‌دهندهٔ خود پر غلظهٔ شور و نوا کند. آواز عماد با چنین مقدماتی حقاً غیرعادی و عالی است و در این حال است که همه دانند مزامیر، نه همچون داود. و این معنی بر مردم هنری پوشیده نیست.

عماد در بعضی شعرها به آواز خوش خویش اشاراتی دارد. آواز او مثل شعرش تغنی روح و مونس دل اوست. اگر او نمی‌توانست گاه این فغان‌ها را از دل برکشد، شاید هجوم اندوه و مصائب و آلام تاکنون او را از پای درآورده بود. از شعرهایی که در آنها به آواز خود اشاره کرده، یکی غزلی است که در آن می‌گوید:

شب هجران و تنهایی و بی‌می مانده و بیدار
خدا را شکر، چون خاطر به جا دیگری دارم
به فریاد شباهنگان شبی بیهوده سر کردم
که از هر مرغ خود بهتر نوای دیگری دارم

و نیز این جا که گفته:

در کلبهٔ تار من چه می‌پیچی؟
جایی برو ای فغان که او باشد
آن‌ساحل بحر جستجو باشد…
….

و در شعر «دریاچهٔ رضائیه» که گوید:

… دو کوزه باده می‌بایست و ماه باده‌پیمایی
که بینم موج این دریا ز گیسوی سمن‌سایی
وز آن پس مست بردارم ز سوز سینه آوایی
برانگیزم در این خاموش دریا شور و غوغایی…

از خصوصیات اخلاقی عماد یکی آن است که در دوستی و رفاقت چندان تعریفی ندارد: شراب را کهنه می‌پسندد و دوستی را نو به نو. شاید هم کوتاهی از جانب دوستان کهن او باشد که یک خصوصیت اخلاقی دیگر او را فراموش می‌کنند و آن این که عماد تا بخواهی مرد عزم و اقدام و همت است! سابقاً از سهل‌انگاری و بی‌قیدی او سخن گفتم، اینک شاهد:

چندی پیش غزلی از گوینده‌ای (گویا کسی به نشان «ح ـ معنوی») اشتباهاً به نام عماد منتشر شده بود که بدک هم نبود، قول‌ مانند غزلی بود و اتفاقاً زن قوال بسیار مشهوری هم آن غزل را مثل قولی خوانده بود، ازین‌رو شهرت بیشتری یافته بود. شاید تو هم شنیده باشی:

حال که رسوا شده‌ام می‌روی
واله و شیدا شده‌ام می‌روی… الخ

و جراید شاید بیشتر به سبب همین شهرت تصنیف‌ مانند، آن غزل را مکرر ــ و به اسم عماد ــ نقل می‌کردند. حتی یکی از روزنامه‌های پرتیراژ عصر با خط خوش آن را ــ ایضاً به نام عماد ــ کلیشه کرده، گویا نت و نوای موسیقی‌اش را هم نوشته بود. در کتابکی به اسم «سفینهٔ غزل» هم چاپ شد. من شاهدم که عماد بارها عزم جزم کرد که الاقل به یکی از ناقلان آن ابیات بنویسد که بابا، این غزل را من نسروده‌ام. و می‌گفت: «من آن‌قدرها غزل دارم که نیازی به قول دیگران نداشته باشم. گویندهٔ آن غزل (که صدایش هم در نیامده بود) شاید چندان شعری نداشته یا منتشر نکرده باشد و این بی‌انصافی و در عین‌حال مضحک است که یک غزل او که منتشر و مشهور شده، به اسم دیگری باشد». و راست هم می‌گفت، اما نشان به آن نشانی که هنوز عماد همچنان فقط در مرحلهٔ عزم این است که نسبت آن غزل را از خود سلب کند!

نه خیال کنی که در مورد عکس این حال، عزم و همت او بیش ازین است، نه. زیرا اگر یادت باشد مدتی پیش آدم بامزهٔ خوش‌انصافی پنج شش تا غزل، آن هم از شعرهای مشهور عماد را به نام خود در این‌جا و آنجا چاپ می‌کرد و به هیچ‌وجه به روی خود هم نمی‌آورد. کتاب «چند غزل از عماد» را پیش‌رو گذاشته بود و به تفاریق یکی یکی غزل‌ها را گلچین می‌کرد و با تغییر تخلص ــ جز آنها که «عماد» درشان قافیه شده بود ــ به نام «فلان» چاپ می‌زد. سفرهٔ بی‌صاحب و بی‌دردسر، و او نیز لابد گرسنهٔ شهرت. عجب این بود که هیچ‌یک از جراید فراوان هم حوصله و هوش چند و چون نداشتند. باری، عماد باز چند بار عزم کرد که این مطلب را الاقل به یکی از ناقلان بنویسد، اما باز هم نشان به همان نشانی که گذشت! دیگر جزم‌تر ازین مگر عزم اردشیر و نادر باشد. فقط در مقطع یکی از غزل‌ها اخیراً دیدم که به این قضیه اشاره‌ای کرده است، می‌گوید:

گر کسی نام خود افزود به شعر تو عماد
تا چه پرواست ز یک مشربه دریای تو را

از آثار عماد، جز آنچه در جراید و مجلات مختلف بی‌شمار و بعضی کتب شبه تذکره انتشار یافته، تاکنون یک مثنوی به نام «یک شب در بهشت» حاوی بیش از هشتصد بیت در بحر خفیف، ابتدا به سال ۱۳۲۰ شمسی در مشهد منتشر شده است. این نخستین اثر جداگانه نشر شدهٔ اوست. دوم کتاب «چند غزل از عماد» است (در ۴۸ صفحه قطع رقمی، حاوی چند غزل و سه مسمط ترکیبی و «شبی بر مزار خیام») که به سال ۱۳۲۹ شمسی در مشهد منتشر شده. سوم کتابچهٔ کوچکی است به نام «سبو» که در تهران انتشار یافته و در واقع تجدید طبع چند غزل از دفتر دوم اوست. دفتر حاضر مفصل‌ترین کتابی است که تاکنون از او نشر یافته، و جز «یک شب در بهشت» مشهورترین اشعار، یعنی بسیاری از بهترین غزل‌ها و اقسام دیگر شعر او را در بردارد. مجلد دیگری که قریباً نشر خواهد یافت، قسمتی از مثنوی‌ها و قطعات اخوانیات و بعضی دیگر از انواع مختلف شعر او را با خود خواهد داشت.

غیر از غزل و قطعات و بعضی اقسام دیگر، عماد در اوایل کار شاعری خود و نیز تا چند سال پیش، قصایدی هم سروده است. از جمله شش قصیدهٔ مفصل مذهبی دارد در حمد و ستایش خدا و مناقب پنج تن که آنها را در ایامی که به عللی سخت مذهبی شده بود سروده است و دارای مضامین و معانی متداول این‌گونه آثار است.

مثنوی‌های عماد که بعد از غزل و مسمطات ترکیبی بهترین آثار این شاعر است، دارای بیانی بسیار ساده و روان و زبانی نزدیک به محاوره، مشحون از مصطلحات و کلمات زبان جاری گفتگوی مردم است و با لحنی شیرین و آمیخته به هزل سروده شده است. از قبیل مثنویات ایرج که بر شعر عماد در قطعات و مثنوی‌ها تأثیر او آشکار است و عماد از معتقدان شعر و شیوهٔ اوست و می‌گوید: «بعد از حافظ تنها شاعری است که همه آثارش را با لذت تمام می‌توان خواند.» عماد در مثنوی‌ها کار ایرج را در نزدیک‌ کردن زبان قلم به لفظ، با ذوق و زیبایی و قوت ادامه داده است و از این لحاظ متصدی خدمتی به همین حیثیت ادب ما شده است.

«یک شب در بهشت» نیز ــ که تاکنون چند بار در مشهد چاپ خورده ــ داستانی است که بسیار ساده سروده شده است. به قول خودش هنگام سرودن این مثنوی «بچه شاعری» (هیجده، نوزده ساله) بوده است و به خلاف شیوهٔ پند ناپذیری و رندی و آزادگی که بعدها راه و رسم او شد، در این اثر ضمن افسانه به شیوه این‌گونه آثار پندها سروده. «یک شب در بهشت» اگرچه از نخستین کارهای عماد است، اما او در این کتاب نمونهٔ همه‌ گونه استعداد سخن‌ سرایی خود را در موضوعات و مسائل مختلف و گوناگون، به نحو بارزی نشان داده است، چنان که این اثر حاکی از آن است که او در همه اقسام معانی و مجال‌ها از داستان‌ سرایی و وصف و هزل و نوعی انتقاد اجتماعی و خاصه در وصف مجالس عیش و غنائیات، توانا و هنرمند است. اما ازین میان، راه آینده او همان شعر و غزل بود که هم در این مثنوی رگه‌های استعداد درخشان آیندهٔ او در این زمینه به چشم می‌خورد. او وقتی که سرگذشت زندگیش از عشق و دل‌دادگی رنگ دیگری به خود گرفت، کارها و راه و رسم‌های دیگر را تقریباً رها کرد و تمام‌عیار در مسیر غزلسرایی افتاد. «یک شب در بهشت» چنین آغاز می‌شود:

خیز ای ساقی پری رخسار
شیشه می ز کنج گنجه بیار…
السلام السلام یا احباب
ای خراباتیان مست و خراب
ای مقیمان کوی باده فروش
ای ز خود رفتگان خانه به دوش
خوش بسازید ساز عیش که باز
سنبل آشفته شد چو زلف ایاز
می بنوشید و هیچ غم مخورید
باده گر می‌خورید، کم مخورید
وقت آن شد که جنگ و تار زیند
چنگ در تار زلف یار زنید
گر گروهی ز زاهدان آیند
منع مستی و عیش فرمایند
اقتدا جمله بر عماد کنید
با دف و چنگ و نی جهاد کنید
فتح و نصرت قرین مستان است
بخیت همراه می پرستان است
ساقیا می بیار پیش مرا
مست کن همچو چشم خویش مرا
بچه شاعر شراب می‌خواهد
بادهٔ بی حساب می‌خواهد

طرح داستان چنین است:

بود اندر سرای ملایی
نوکر زار بی سر و پایی
نام آن بینوا حسن کل بود
به کلی در زمانه اول بود

ملا سه زن داشت و هر شب با یکی از آن سه در اتاقی می‌خفت و حسن در اتاق جنبی هر شب می‌شنید که:

هی صداهای بوسه می‌آمد
تا صدای خروس می‌آمد

و با خدا و آسمان می‌گفت:

من هم آخر ز بندگان توام
زنده در زیر آسمان تو‌ام
آسمان، آسمان بپاشی تو
ای فلک، ای فلک نباشی تو

ملا کلفتی نیمه‌ کور و آبله‌رو نیز داشت:

ماده‌غولی، گراز دندانی
خاله خرسی، سیاه پستانی
چون لب اشتران ستبر لبش
دهنی همچو گور در عقبش

با وجود این، حسن به او دل خوش کرده بود، اما او با آن همه عیب برای حسن ناز می‌کرد. روزی که حسن به او ابراز عشق می‌کند، او در پستویی نهان می‌شود و بعد به ملا شکایت می‌کند. ملا، حسن را کتک مفصلی می‌زند که:

کل فسقی، ترا به عشق چه کار
عشق بگذار و فکر نان بردار

روزی ملا به او پول می‌دهد که از بازار نان بخرد. حسن قسمتی از پول را در قمار می‌بازد و با بقیه شلغمى می‌خورد و به حمام می‌رود. هرکدام از این حرکات و اشیاء رمز و «سمبول» مقوله‌ای است که بعد از گریز به پند و نصیحت با موارد اصلی تطبیق داده می‌شود. باری، حسن مدتی در حمام می‌نشیند و بعد دراز می‌کشد که شوخ و چرک بر تنش بخیسد و می‌بیند که:

ناگه از در بلند گشت صدا
آمد آنگه یکی و گشت دو تا

و بعد از او چند نفر دیگر آمدند و به حسن تعظیم کردند و خلاصه با اکرام بسیار او را شست و شوی گرم و نرمی دادند و جامهٔ شاهانه پوشاندند و با جلال تمام به کاخ فرمانروایی بردند. و در آن جاست که حسن یک شب را گویی در بهشت می‌گذارند، بهشتی که در آن:

غیر حسرت به زیر چرخ کبود
هرچه می‌خواست دل مهیا بود

در این قسمت‌های کتاب است که عماد به وصف مجالس عیش و نوش داد سخن می‌دهد. بزمی که در آن مطربان شیرین‌کار نشسته‌اند و ساز و سرودها دارند:

باز چنگ از جگر کشید خروش
مهی او را گرفت در آغوش
باز تار آمدش فسانه به یاد
سر به زانوی گل‌رخی بنهاد
آن چنان عود در خروش آمد
که خُم می دلش به جوش آمد

و حسن که از شگفتی نزدیک به جنون بود، دل به دریا زده، گرم تمتع و کامرانی می‌شود…

رفت مستانه تا به خانهٔ هفت
خانهٔ هفت عقل و هوشش رفت
دید، به به چه دید، حجلهٔ نور
خانهٔ دلبران چو جنت و حور
یک طرف ساقیان گل‌رخسار
یک طرف مطربان شیرین کار
یک طرف نیز تختی از زر ناب
که سلیمان هم ندیده به خواب
روی آن دلبری نشسته چو ماه
بلکه افزون ز مه به طرف کلاه
نیم‌تاجی نهاده چون مه نو
ابرویش از هلال برده گرو
کرده گوشهٔ سپهر شعبده‌باز
نرگسش را سیه به سرمهٔ ناز
گیسویش مجمع پریشانی
عمر در حلقه‌هاش زندانی

خلاصه پس از گذران به نوش و لذت و خوشی، برای حسن حاجتی و حالی پیش می‌آید و ناگهان بیدار می‌شود و می‌بیند که در حمام است و دلاک‌ها با لنگ‌های تابیده و تر به جانش افتاده‌اند و چنانش می‌زنند که بیا و بین، و سرانجام با فضاحت از حمام بیرونش می‌کنند، در حالی که از ترس و خجلت روی آن ندارد که به خانه نزد ملا برگردد. سراینده او را سرگردان در کوی و برزن رها می‌کند و به نصایح و انتقادهای اجتماعی ــ البته نه با دید طبقاتی، بلکه به شیوهٔ واعظان و خُطبا ــ گریز می‌زند، که:

خیز بازیچه نیست روز شمار
کار صعب است، بازی‌اش مشمار
باطن خلق ظاهر است آن روز
یوم تبلی السرائر است آن روز…
همه خوابیم و نیست کس بیدار
همه مستیم و نیست کس هشیار
نامهٔ زندگی سیه کردیم
عمر و ایمان خود تبه کردیم
آن‌چنان غرق کار دنیائیم
که تو گوئی همیشه این جاثیم

و سخن بدین گونه سرانجام می‌گیرد:

هان اگر عاقلی و فرزانه
پند بشنو میان افسانه
تو مفصل بخوان این مجمل
ان خیرالکلام قلّ و دلّ

این قصه، خاصه به نسبت سن گوینده هنگام سرودن آن و هم از لحاظ مطالعه در بعضی مسائل، جالب و از مثنوی‌های ابتدائی و خواندنی عماد است.

از مثنوی‌های بالنسبه مفصل عماد یکی «والس گدایان» است و دیگر «حادثه شهریور» و نیز «نظام» و نیز «شهر فرنگ» و یکی دو تای دیگر، که همه در بحر رمل مخبون مسدس است و عماد از مجموع آنها کتابی کرده است به عنوان همان «شهر فرنگ». همهٔ این مثنوی‌ها دارای مضامین و معانی اجتماعی و گزارش شنگی و شیدائی است و در آنها گوشه‌هائی از زندگی مردم اجتماع نیز سایه افکنده است و با زبانی ایرج‌وار، صریح و ساده و هزل‌آمیز سروده شده. «شهر فرنگ» بدین‌گونه آغاز می‌شود:

بچه‌ها شهر فرنگ آوردم
همه جور و همه رنگ آوردم…
شد قصیده پس ازین حرف مفت
شعرهای فکلی باید گفت
قید در شعر هم استبداد است
ای خوش آنکه ز قید آزاد است…
زیر این نُه فلک مینائی
بهترین شیوه بود شیدائی
هر که عاشق شد، هم‌کیش من است
هرکه بیگانه ز خود، خویش من است
من گرفتار گرفتارانم
عاشق دیدهٔ بیدارانم
مستی و بی‌خبری کار من است
گوشهٔ میکده دربار من است … الخ

بسیاری هیچ‌کارگان هستند که به دلایل منفی شاعرند، به این معنی که چون فی‌المثل دانشمند به معنی امروزین کلمه نیستند، زیرا در هیچ‌یک از علوم خبرگی و تخصص یا حتی مختصر ورودی ندارند، در هیچ فنی و صنعت و حرفه‌ای نیز کاره‌ای نیستند ــ نه بافنده و نه بنّا و نه فلان و بهمان ــ در هیچ پیله و پیشه‌ای هم سرمایه و دستی ندارند و هکذا و کذا، پس دیگر لابد شاعرند، خاصه که طبع نظمی هم دارند و ابیاتی هم در انواع و اقسام شعر ــ و اخیراً خزعبلاتی به اسم شعر نو که حقیقتاً به ننگ آلودند این نام و اصطلاح بیچاره را ــ مرتکب می‌شوند و آثارشان هم به همان دلایل منفی «شعر» است، چون نه از مقولهٔ علم است و تحقیق و نه از هیچ مقولهٔ معقول دیگر، پس لابد باید شعر باشد. اما عماد به دلایل مثبت شاعر است، زیرا دارای حیات و حال و عالمی شاعرانه و خاص است و سخنش نیز از مقولهٔ شعر است، آن هم شعر خوب و دلنشین. آثار گوناگون او که نمونه‌هایی برجسته از آن در این کتاب آمده، گواه این دعوی است. دنیای معانی او را در شعر به چند فصل و ناحیه می‌توان تقسیم کرد:

  • ۱ـ احوال عاشقانه و حدیث شیدائی
  • ۲ـ جلوات مستانه و سرود ساقی و باده
  • ۳ـ نشید عصیان و رندی و قلندری و بی‌پروائی
  • ۴ـ حکایت هزل و شنگی و شیطنت و خوش‌مشربی.

این قسمت اخیر بیشتر خاص مثنوی‌ها و قطعات اخوانیات اوست که در این کتاب از آنها چیزی نیامده، اما آن سه فصل دیگر گاهی هر یک به تنهائی موضوع و محتوی شعری از اشعار اوست و گاه آمیخته‌ای از هر سه، و این حال بیشتر است. نظیر این خصلت را بیشتر ازین در حافظ هم دیده‌ایم. بعضی این را تلون معنی تعبیر کرده‌اند، اما اگر با احوال روحی و کلیات معانی این‌گونه شُعرا آشنا باشیم، این تلون را خارج از دنیا و آفاق اعتنای ایشان نمی‌بینیم، مگر در موارد نادر.

برای روشن کردن نواحی و مناطق مذکور، اگرچه بد نیست که نمونه‌هایی و شواهدی نقل کنیم، اما چون دیوان او پیش چشم خواننده است و نقل نمونه‌ها سخن را طولانی می‌کند، از تفصیل درمی‌گذریم. فقط در خصوص قسمت اول، یعنی احوال عاشقانه، تذکر یک نکته را لازم می‌دانم و آن اینست که غزل عماد حقیقتاً حاکی از عشقی واقعی است که داستان و قهرمانانی دارد. او بیهوده و سرسری فقط برای آراستن قالب و بنا به اعتیاد متداول، مضمون‌یابی و غزلک‌بافی نمی‌کند. لحن سخن و شور و حال او خود به خوبی ازین معنی حکایت می‌کند. ما نیز قبلاً اشاره‌هایی به این مطلب کردیم.

عماد تا سال بیست یا یکی دو سال پس و پیش، مرغکی پرشور و آسوده‌خاطر بود که ترنم شنگ و شاد داشت و سرخوش به هر چمن که می‌رسید، به قول مثل، گلی می‌چید و چون نسیم آزاد می‌گذشت. اما از آن به بعد گرفتار عشقی تند و گرم شد و دل به صاحب آستانهٔ بلندی سپرد که بسیار سرها به سویش خم می‌شد و اعتنایی نمی‌دید. اما عماد این بخت را داشت که کوشش او را کششی مهرآمیز جواب می‌داد و برمی‌افزود و تپش دل و تبش را هر دم تند و تیزتر می‌کرد. کم‌کم داستان این عشق و دلدادگی شهرهٔ شهر گشت. بسیاری از غزل‌های خوب عماد در این باره سروده شده است، با جلوه‌های گوناگونی از رنگ و آهنگ‌ها، سوز و گدازها، شکر و شکایت، قهر و آشتی، دیدار نمودن و پرهیز کردن، هجر و وصل، و چه و چه‌ها که خاص این عالم است. اما چون این کوشش و کشش و آرزو در پیش روی خود دیواری استوار از موانع بسیار داشت، سر شوریدگان به سامانی نرسید، و با آن که عشقی پاک در میانه بود، فریاد و فغان و حتی طعن و لعن و غوغا و نجوا هم بسیار می‌شد، تا جایی که در سال ۱۳۲۶ التهاب و شتاب و شیدایی عجیب یکی از دو سو، داستان را در میانه و در خوش‌ترین جای، خاتمه‌ای دردناک داد. «لیلی» زمانه، شعلهٔ سرکش زندگی خویش را با دست خویش به حالی شگفت خاموش کرد و عماد ما که «مجنون» او بود بیش از پیش دیوانه شد. یکی از دو سو پاکی و صداقت خود را با جانبازی خود اثبات کرد تا قهر و بدبینی آن سوی دیگر، بدل به ندامتی جانسوز و آتشی جاودانه شود. وصف و گزارش حال عماد در یکی دو سه سال پس ازین واقعه کار من نیست. خود او بیشتر و بهتر از همه کس این را گزارش داده است. من دیوان عماد را ازین حیث به عنوان یکی از پرشورترین و زیباترین اسناد عشق و دلدادگی می‌شناسم. باری، همین قدر در دنبالهٔ داستان اشاره می‌کنم که یکی دو سه تا از حرکات عماد در این ایام، نزدیک شدنش به جنون کامل و خانه‌نشینی و خلوت‌گزینی بود و چندگاهی سکوت مطلق و بعد شدیداً مذهبی شدن و ریش و پشم را رها کردن و مداومت صوم و صلوة و اوراد و اذکار و سرودن شعرهای مذهبی و بعدها سفر و سیاحت و کوشش برای احضار ارواح!

شعر عماد از این پس رنگ دیگری گرفت و الحق جانسوز و بیش از پیش گرم و گیرا شد. داستان برای کسی که با خون خود جملهٔ عشق و زندگی خویش را نقطهٔ پایان نهاده بود، و برای بسیاری دیگر، خاتمه یافت، اما برای عماد شاید این آغازی دیگر بود. عماد هنوز هم ــ و شاید همیشه ــ تکیه اصلی کلام و ترجیع روحش حکایات همین عشق است. باقی احوال از مستی و رندی و بی‌خبری و عصیان، همه در سایه داستان عشق او، با شکلی دیگر از فریاد و نفرین و ناله و چاره‌جویی اوست. و الحق عماد این قصهٔ خوش‌آغاز و بدانجام را با شور و شوقی دیوانه‌وار روایت می‌کند و پیداست که تنها کسانی می‌توانند لطف حدیث را دریابند که خود الاقل بویی از آن لحظات برده باشند. او حق دارد که می‌گوید:

ای که ترسی ز جنون، بیهده این قصه مخوان
که خوش آغاز و بد انجام کتابی دارم

او پیش از این قطع نابهنگام می‌گفت و چه خوش:

دل کشدم به هر زمان بر سر راه خانه‌ای
کاش به هم رسد مرا هر نفسی بهانه‌ای
باده مده دگر مرا، کز خُم عشق داده است
چشم همیشه مست او، مستی جاودانه‌ای

و هم می‌گفت:

مرا ز کوی تو راندند و باز می‌آیم
بهانه گیر دلی دارم، این بهانهٔ من

و اگر باغبان (که حق داشت) غوغا و ماجرا می‌کرد، در می‌بست و بر سر دیوار خار می‌نهاد، غمی نبود، مرغک شنگ می‌خواند:

تواند باغبانت باغ را بیهوده در بندد
ولی نتواند ای گل بلبلت را بال و پر بندد
دل ما را به هم راهی است پنهانی که می‌آیم
به کویت از رهی دیگر اگر راهی دگر بندد
دلم با نور مه می‌آید و باد سحرگاهی
مگر در بر رخ نور مه و باد سحر بندد
رقیبا رو دعایی کن که عشق از ما زوال آید
که نبود در جهان دستی که دست عشق بر بندد

اما بعد از آن پایان رقت‌انگیز چه بگوید، جز از این‌گونه:

اشک‌ها آهسته می‌لغزند بر رخسار زردم
آرزو دارم روم جایی که دیگر برنگردم

یا از این‌گونه:

آن ابر سرکشم که به یک لحظه خیرگی
باریده‌ام تگرگ به باغ و بهار خویش
گریم گهی به خندهٔ دیوانه‌وار خود
خندم گهی به گریهٔ بی‌اختیار خویش
چون لاله تا به خاک نیفتد پیاله‌ام
فارغ نمی‌شوم ز دل داغدار خویش
آتش زدم به خرمن پروانه و چو شمع
می‌سوزم از شکنجهٔ شب‌های تار خویش

القصه این قصه طولانی است و در دفترهای عماد به بهترین نحو ثبت شده، من چه تفصیل دهم؟

چنان که گفتیم نواحی دیگر شعر عماد، بیشتر در شعاع داستان عشق او قرار گرفته، اما چنان نیست که هر حالی در عالم خود استقلالی نداشته باشد، خاصه مواجید مستانه و رندی و بی‌پروایی او. وقتی عماد در شعر خویش ــ مخصوصاً غزل‌ها ــ مست است یا باده می‌طلبد و به ساقی و می‌فروش خطاب می‌کند یا به مستی گزارش حال و پند و پیغام می‌دهد، شعرش اوج و علوی خاص پیدا می‌کند. بعضی از این‌گونه ابیات او را قبلاً به مناسبات دیگر نقل کرده‌ام، این‌جا نیز یکی دو نمونه می‌توان آورد. او در این حالت گاه شنگ است:

ندانم تار در مستی چه رازی گفت با من دوش
که جنت قصه می‌آید دگر در گوش سنگینم
هزاران بار هشیار آمدم بی خویش رفتم
نه در این عمر رندم من که از رندان دیرینم

و با لحنی شیطنت‌آمیز:

جز به گوی بتان یا که به پیمانهٔ می
کافرم گر به دگر چیز جهان دل بستم
زدن جامی و دادن به حریفی جامی است
کار خیری که بر آید به جهان از دستم

و حافظ‌وار:

فصل گل گشت، گل انداز به رخسار ز می
بگذر از سیم و بت سیمبری پیدا کن
کهنه‌ات می‌کند ایام، می کهنه بنوش
نو بهار است، ز گل تازه‌تری پیدا کن

و گاه تلخ است و طاغی:

مستم، ز من مپرس کی‌ام یا کجایی‌ام
مرغی پریده از چمن آشنایی‌ام
بگشای در به روی من ای می‌فروش من
کامشب بود به لطف تو مشکل‌ گشایی‌ام
رندی شراب خوارم و مستی سیاهکار
شک نیست لیک در صفت بی‌ریایی‌ام
اهل ریا به کوثر و فردوس اگر رسند
اول منم که منکر عدل خدایی‌ام

و خیام‌وار:

چند چند باغم جفت، زیر خاک خواهی خفت
لاله می‌دمد از خاک، ساغری پر از می کن
باده‌ای و دلدارى، در چمن مهیا دار
جام‌ها لبالب زن، بوسه‌ها پیاپی کن

و در معانی طاغیانه و دنیای بی‌پروایی، کلمات آشنا و بلندی از او می‌شنویم:

فردوس و حور و دوزخ یک تن ندید و بینیم
تیری که در کمان است، مرگی که در کمین است
در پشت آسمان‌ها گیرم که داستان‌هاست
اکنون مقام لذات ما را در این زمین است… الخ

باده‌طلبی و خطبه‌های مستی او منحصر به غزل‌ها نیست، کلیات معانی مورد اعتنای او در همه آثارش پراکنده است، منتهی هر جایی به لحنی و شیوه‌ای خاص. در مثنوی‌ها نیز به زبان شوخی و سرخوشی از این دست سخنانِ مستانه بسیار دارد.

با این همه مستی و مِی‌ طلبی، عماد را در کنه ضمیر، خاصه از ماجرای عشقش، چندان غم هست که با این حرف‌ها زایل شدنی نیست و چه به رقت می‌گوید در این معنی:

هرچه می‌خورم باده، هرچه می‌کنم مستی
بینم ای غمِ جان‌کاه باز در دلم هستی

سخن عماد، چنان که دیوانش گواهی می‌دهد، اغلب فصیح و بلیغ و بلند است، اما اگر گاهی ترک اولی و فتوری در کلامش دیده شود، بیشتر از آن جهت است که او بعد از سرودن و فرود آمدن از حال سرایش و تغنی، در موالید طبع خود کمتر تجدیدنظر و آرایش یا به قول خودش «رتوش» روا می‌دارد، و الا در حد ذوق او هست که سخن را پس از اتمام بیاراید و هموارتر و زیباتر کند. اما او با این کار اغلب موافق نیست و مواجید قریحهٔ خود را همچنان که هست و طبعاً از او تراویده، رها می‌کند. و اما نظیر این فتور گاه‌گاه و اندک در سخن همه کس، حتی بزرگانی چون فردوسی و سعدی و حافظ نیز هست. کدام ژرف‌بین بی‌غرضی است که منکر این امر باشد؟ اگر اصالت و قدمت نسخه را یک سو نهیم، بسیاری موارد هست که حتی در دیوان حافظ تصرف مردم، بعضی شعرها را حال خوش‌تر داده.

این امری طبیعی است که چشمه‌ها و جویبارها نیز جوشش و زلالی آبشان همیشه به یک حال نیست. فقط کسانی سراپای دیوانشان کمابیش یک‌دست و یکسان است که یا شعر بسیار کم (آن هم نه در معانی متنوع و احوال مختلف) دارند و مثل محمودخان ملک‌الشعراء صبا ــ چنان که معروف است ــ از هشتاد هزار بیت دیوان خود دو سه هزار بیت نگه داشته و باقی را دور ریخته‌اند (گویند که فروغی بسطامی هم چنین کاری کرده)، یا مثل نشاط اصفهانی محضری مرکب از ده بیست نفر فضلای عهد را حاکم بر سرنوشت شعرهای خود کرده‌اند و مانند همان کرمانی شاعر ما، فقیه معروف، شعرشان شعر همه اهل و وارد و صادر شهرشان است. در این صورت آیا مسأله اصالت چه شکلی پیدا خواهد کرد؟

از این رو من معتقدم که این فراز و فرودها در شعر شاعران اصیل امری طبیعی است و کمتر جای چند و چون دارد. زیرا حال آدمی همیشه به یک منوال نیست.

خانه گه تاریک و گاهی روشن است
یارب این نور از کدامین روزن است؟

وقتی کسی را در کار و گزارش، پیغام صالح و اهل شناختیم و دانستیم که او مخبری امین است که برای ما از دنیای هوش و حال و تأمل و خیال خود خبرهایی می‌آورد، دیگر آن قاعدهٔ عادی را نابهنجار نخواهیم شناخت. و عماد به نسبت این مدت که گرم سرایش است، هم شعر بسیار گفته، هم آن قدر کلام بدیع و لطیف و شیوا و رسا دارد که نیمی از این دست آثار او نیز کافی است که برای او نام و مقامی بلند و ارجمند حاصل کند و او را عزیز گرداند، به ویژه که شور و کشش و گیرایی او در شعر مجالی برای چند و چون‌های ملال‌انگیز باقی نمی‌گذارد و الحق به آیین و سزاوار گفته آن جا که گفته:

گرچه بزم آن خسرو مطربان شیرین داشت
کس نزَد به شور من پردهٔ پریشانی
شور دیگری دارد نالهٔ گرفتاران
ورنه نغمه‌ها دارند مرغکان بستانی

باری حبیبم …

دیگر بس کنم. من در این جواب دادن به پیک و پیغام تو، گاهی چنان نوشته‌ام که گویی تو را و سیاق سخن را فراموش کرده‌ام و انگار مقدمه‌ای بر کتاب عماد نوشته‌ام. چنین باشد. از ما آداب و ترتیب مجوی، بگذار و بگذر که به قول آن مرد گذشته همه می‌گذریم. اما این نکته را ناگفته نمی‌توانم گذاشت، مقصودم گفتگویی است که گاهی در خصوص زندگی‌ عماد می‌کردیم و حرف بهمان و فلان نیز به میان می‌آمد. گرچه من با مشرب عماد جان آشنا بودم، اما یک‌بار در این زمینه با شیطنت، حتی بلاغتی هم به خرج دادم. جواب او این قطعهٔ جلیل سعدی بود که برایم خواند و گفت: «دیگر در این زمینه قصه کوتاه کنیم.» و من هم این‌جا دیگر کوتاه کنم، با همان ابیات بلند سعدی:

گویند سعدیا به چه بطّال مانده‌ای
سختی مبر که وجه کفافت معین است
این دست سلطنت که تو داری به ملک شعر
پای ریاضتت به چه در قید دامن است؟
یک‌چند اگر مدیح کنی کامران شوی
صاحب هنر که مال ندارد تغابن است
بی‌زر میسرت نشود کام دوستان
چون کام دوستان ندهی کام دشمن است
هیچش به دست نیست که هیچش به دست نیست
زر در میان مقابلهٔ روح در تن است
آری مثل به کرکس مردارخور زنند
سیمرغ را که قاف قناعت نشیمن است
از من نباید آنکه به دهقان و کدخدای
حاجت برم، که فعل گدایان خرمن است
صد گنج شایگان به بهای جوی هنر
منت بر آنکه می‌دهد و حیف بر من است
گر گویی‌ام که سوزنی از سفله‌ای بخواه
چون خارپشت بر بدنم موی، سوزن است
گفتی رضای دوست میسر شود به سیم
این هم خلاف معرفت و رای روشن است
کز جورِ شاهدان برِ منعم برند عجز
من فارغم که شاهد من منعم من است
تهران ــ خرداد ماه ۱۳۴۱
مهدی اخوان ثالث (م. امید)

 

 

دیدگاهتان را بنویسید