عشق در اشعار عماد خراسانی
در آمد گفتار
جز عشق هرچه هست فراموش کن عماد
تا بعد مرگ عشق بود یادگار ما
در ادبیات مغانی ما دیوان هر شاعری را باز کنیم میبینیم که موضوع اصلی و هستهٔ کانونی آن عشق است و بسامد واژه عشق بسیار بالا است. پس از اسلام شاعران ما به ندرت به سرودهای گاهان زرتشت سپیتمان اشارهٔ مستقیم کردهاند ( جز خاقانی و حافظ و چند نفر دیگر)، ولی همگی در یک نکته با او همداستان بودهاند و آن هم پژواک سرود عشق است. دانشمندان اوستا گفتهاند که سرود عشق پیش از زرتشت هم بوده است و او بود که آن را در سرود گاهان خود تضمین کرد و جاودان شد:
اشِم وهو وهیشتم استی
اوشتا استی
اوشتا اهمائی هیات اشائی وهیشتای اشِم
[ عشق بهین تو هستی
شادی جان تو هستی
شادی جان بر آن کو، عشق بهین گزیند]
در سدهٔ گذشتهٔ ادبیات ایران هیچ شاعری در عشق همانند عماد خراسانی نبود. دیوان عماد خراسانی پژواک همان عشق ( اشا) است. عماد درس عشق را از زندگی واقعی و حقیقی خود گرفت. او قهرمان زندهٔ عشق واقعی داستان خود و راوی افسانهٔ خویش است.
اخوان ثالث در مقدمهٔ دیوان عماد میگوید:
«دنیای معانی عماد را در شعر به چند فصل و ناحیه میتوان تقسیم کرد:
۱ـ احوال عاشقانه و حدیث شیدائی
۲ـ جلوات مستانه و سرود ساقی و باده
۳ـ نشید عصیان و رندی و قلندری و بیپروائی
۴ـ حکایت هزل و شنگی و شیطنت و خوشمشربی. »
هنگامی که اشعار را تهیه و آماده میکردم، در میانهٔ راه نوشتن و بازخوانی و ویرایش اشعار به این فکر افتادم که یادداشتهایی از برخی نکات را کنار بگذارم برای بازگشت به آنها تا در فرصت بعدی آنها را بررسی بکنم. این یک پژوهش نبود، این نوشته یک آزمون کوتاهی بود. در نظر داشته باشید که این یک گلچین نیست، بلکه تنها برخی نمونههاست. دیوان کامل همین جا در دسترس است که هر کس دوست داشته باشد بهتر است به شعر کامل مراجعه کند، برای آسانی عنوان غزل / ترکیب بند/ مثنوی در متن آمده است..
در اینجا ما به بندهای ۲ و ۳ و ۴ کاری نداریم که دیگران به اندازهٔ کافی آنها را قرقره کردهاند و خواهند کرد. در این نوشته نمونههای کوتاه شده از نوع اول یعنی «احوال عاشقانه …» عماد را میآوریم. نمونهها را ذیل چند فصل دسته بندی کردیم. این فصل بندی چندان مرزبندی سختی ندارد، چون طبیعت عشق این چنین است که مرزها را بر نمیتابد و از هر جای دیگر سر در میآورد به ویژه که بیشتر غزلهای عماد به سبک حافظ است، یعنی چند لایه است و گسترهٔ پهناوری را میپوشاند و چندین حالت را در پیوستار یک غزل گنجانیده است.
فصل نخست: اوصاف عشق
فصل دوم : مقام معشوق
فصل سوم: عشق در دوران طلب
فصل چهارم: عشق در دوران وصال
فصل پنجم: عشق در فراق و هجر
فصل ششم: پایندگی عشق
فصل هفتم: عماد ارجمند و سپاسگزار عشق
فصل هشتم: نکتههای فلسفهٔ نخستین( فلسفهٔ اولی)
باشد این نمونه انگیزشی گردد تا دیگران پژوهشی ژرف در اشعار عماد بکنند، تا آتش عماد در جانها بگیرد و قدر و ارج فرصت زندگی را بشناسند.
فصل نخست: اوصاف عشق
ستاره دنبالهدار:
جز عشق هرچه هست فراموش کن عماد
تا بعد مرگ عشق بود یادگار ما
یک نفس:
ای مطرب هنگامه جو از عین و شین و قاف گو
یا صفحهای را برگشا از دفتر و دیوان من
رحم و عشق:
رحم در قاموس عشق ای نازنین بیمعنی است
تا نپنداری که من از این ظرایف غافلم
شدم عاشق:
شکر لله که شدم عاشق و نگذاشت اثر
آتش عشق ز خودبینی و خودرایی ما
دل بد باور:
آن مبادا که کشد عشق تو دست از سر دل
پادشاهیم و به سر عشق بود افسر ما
یکیست:
عشق آتش بود و خانه خرابی دارد
پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست
پری ناز:
عشق گفتند که هست اول و انجامش نیست
آنچه انجام ندارد شده آغاز امشب
نقش آرزو:
آنان که وصف کوثر و فردوس کردهاند،
عاشق نگشته و رخ جانان ندیدهاند
این نیست چشم و ابرو و مژگان و زلف و لب
بالله که نقش آرزوی ما کشیدهاند
گرچه مستیم:
می فروشان همه دانند عمادا که بود
عاشقان را حرم و دیر و کلیسای دگر
دام و دانه:
پاکی از دامان دل را همّت از میخانه گیرم
خنده بر هستی زنم با عاشقان پیمانه گیرم
نقش روحم چون پر پروانه دارد قصهٔ عشق
تا نسوزم کی توانم ترک این افسانه گیرم
کلید باغ:
چه حاجت عشقبازان را به جنّت بردن و دوزخ
که صد فردوس و دوزخشان بود از وصل و از هجران
چرا غم میخوری با این همه شادی که این غم راست
زیان چون میکنی، سودی شگفت این سان در این دُکان
ترس و لرزی:
با هوس سر کرده، کی از عشق و مستی گردد آگه
با قفس خو کرده، کی داند صفای لالهزاری
ای عشق:
از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم
با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم
چون نکو مینگرم شمع تو، پروانه تویی
حرم و دیر تویی، کعبه و بتخانه تویی
راز شیرینی این عالم افسانه تویی
لب دلدار تویی، طـرّهٔ جانانه تویی
گرچه از چشم بتی بیدل و دینم، ای عشق
هرچه بینم همه از چشم تو بینم، ای عشق
من ندیدم سخنی خوشتر از افسانهٔ تو
عاقلان بیهده خندند به دیوانهٔ تو
نقد جان گرچه بود قیمت پیمانهٔ تو
آه از آن دل که نشد مست ز میخانهٔ تو
کاش دائم دل ما از تو بلرزد، ای عشق
آن دلی کز تو نلرزد به چه ارزد، ای عشق
زندگی:
عشق یعنی چه؟ جهان دگری
برتر از لیل و نهار و مه و سال
بانگ نای:
بین که با ما عشق آخر چون کند
کام بخشد یا دل ما خون کند
یک بشارت گر رسد ما سرخوشیم
عقل را افکنده، غم را میکُشیم
جرعهای ریزد اگر در جام ما
در دو عالم گو نباشد نام ما
هرکه از این میخورد حلاجوش
کار گیتی جمله گردَد پنبهاش
هدیه:
عشق اما خلاف آیینهاست
شیرِ اشتر ز گاو نر دوشد
چون درآید به مغز نغز کسی
بگسلد بند و پند ننیوشد
کارها جز به رسم و راه کند
ماه مرداد پوستین پوشد
روی شیرین ز سنگ بتراشد
جان شیرین به عشق بفروشد
گلی از گلی:
آتش دامان ما عشق است، عشق
جان ما، جانان ما عشق است، عشق
وصل دلبر، هجر دلبر آتش است
پای تا سر آتش اندر آتش است
مثنوی ۱۳۲۱
خوشترین آهنگ:
هست بر هر دست بالا دست عشق
حاصل از جان و جهان عشقاست، عشق
فصل دوم: مقام معشوق
چیست این آتش:
گفتمش از مه و خورشید و بخندید به ناز
کاین دو خود پرتوی از چاک گریبان من است
مقام معشوق چنین است. به راستی این مقام انسان است ( یعنی این مقام خدا نیست). ولی آدمی در حالت عادی آن را نمیبیند و نمیتواند ببیند. در عالم عشق گاه دری باز میشود و برخی میتوانند آن را ببینند. شمس تبریزی آن را در حکایتهای کوتاه بیان میکند و مولانا همان حکایتهای کوتاه شمس را در مثنوی معنوی به تفصیل و به شکل داستان در داستان بیان میکند. مثال : داستان گنجنامه، داستان عسس مصر، داستان موسی و شبان و بسیاری دیگر …
زهر بود غم ای صنم:
هست دلم به دست تو، مستِ تو، مستِ مست تو
مست می الست تو، ساقی دلربای من
ز آب و هوای این چمن چون تو گلی عجب بود
کفر نمیشد ار سخن گفتمی ای خدای من
هرچه که خواهی آن بگو، جز تو ندارم آرزو
کام تو هست کام من، رای تو هست رای من
دولت انزوا:
مبدأ و مقصدم تویی، قبله و معبدم تویی
خانه و مسجدم تویی بلکه تویی به جای من
این دل تست و مال تو، دستخوش خیال تو
بسته به جز جمال تو، در به جهان سرای من
فصل سوم: عشق در دوران طلب
طرفه گدائی:
از بوسهي عید تو سیه مستم و این می
تکرار نگردد، کم و بسیار ندارد
گیرایی این مِی بوَد از طاقت من بیش
شیدایم و رسوایم و انکار ندارد
از عشق سخن گو که به فرمودهٔ حافظ
این طرفه حدیثی است که تکرار ندارد
مهرماه ۱۳۱۷
این غزل در هفده سالگی عماد است.
خواب پریشان:
چند گیسوی تو در دست رقیبان بینم
رشتهٔ جان به کف مردم نادان بینم
دیدهام زلف پریشان تو در چنگ رقیب
بیسبب نیست که شب خواب پریشان بینم
ندهم خشتی از این خانهٔ ویران به بهشت
گر تو را باز در این کلبهٔ احزان بینم
سال ۱۳۲۰
ورد زبان:
دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شدهام دوست، ندانم
آن لئیم است که چیزی دهد و باز ستاند
جان اگر نیز ستانی، ز تو من دل نستانم
گناه محبت:
سر ز بالین به چه امید برآرم سحری
که در آن روز نبینم رخت ای رشک پری
آه از آن شب که نگیری خبر از من در خواب
وای از آن روز که من از تو نگیرم خبری
مُهر مِهر:
مست گشتم که شود دل نفسی غافل از او
غافل از اینکه شود باده بلای دل از او
سوزش دلکش پروانه و افسانهٔ تار
پر کند باز علیٰ رغم دلم محفل از او
او دمی نیست به یاد من و در این دل زار
حسرتی مانده که یک لحظه شوم غافل از او
به سفر رفتم و گفتم برم از یاد او را
مِهر بر مِهر بیفزود به هر منزل از او
مستحق جام:
جان قیمتی ندارد پیش وفا و مهرت
از ما چرا نخواهی؟ با ما چرا نداری؟
بس درد بیدوا را جُستند چاره آخر
ای درد عشق جانکاه تا کی دوا نداری؟
عشق ای عمادِ شیدا گرچه بلای جانهاست
پروانهوش گزیری از این بلا نداری
قصهای از زبان دل:
دل کشدم به هر زمان بر سر راه خانهای
کاش به هم رسد مرا هر نفسی بهانهای
باده مده مرا دگر، کز خُم عشق داده است
چشم همیشه مست او، مستی جاودانهای
یادگار دوست:
ما را به جز غم تو مبادا به دل غمی
وین غم نمیدهیم به شادی عالمی
ای آرزوی گم شده بازآ که بیتو دل
خون گشت و آرزو نکند جز تو همدمی
اشکهای رسوا:
ای شیخ کم کن از می و معشوق نهیِ ما
آخر تو زیر سایهٔ طوبی چه میکنی؟
گل را برای صحبت خار آفریدهاند
دیوانه بلبل، این همه غوغا چه میکنی؟
بویی ز عشق چون به مشامت نخورده است
بیهوده سیر سبزه و صحرا چه میکنی؟
بهانه:
مرا حیات ز عشق است، نی که عشقِ حیات
بیا که باز نیابی دگر نشانهٔ من
وجود من همه شعر است و عشق و نیست عماد
جز این دو گوهر نایاب در خزانهٔ من
مهر نکویان:
نیکوست رنج ما و نکوتر فغان ما
زانرو که دل به مهر نکویان نهادهایم
صبح امید ما دل سنگ تو شام کرد
بیهوده نیست سر به گریبان نهادهایم
تابستان ۱۳۲۵
عاشق توفان:
به جز اینکه تو را دوستتر از جان دارم
با تو ای دوست سخنهای فراوان دارم
گر شبی حالت افسانه شنیدن داری
قصهای دلکش از آن زلف پریشان دارم
آسمانی دگرم ساخت زمینگیری عشق
بس که شب کوکب رخشنده به دامان دارم
گفتم از چشمهٔ نوشت ببرم رنج عطش
تا مکیدم لبت این رنج دو چندان دارم
دادن کام به ما کفر بود پیش فلک
تشنه میمیرم اگر چشمهٔ حیوان دارم
آه ای عشق تویی دشمن دل، آفت جان
این چه سوزی است که از داغ تو در جان دارم
تو بیا:
تا ببینم رخ تو سیر و شوم مست جمال
بیتأمل شبی ای باغ تأمل تو بیا
تو بیا و تو بیا، ای صنم سلسله مو
تا که افتد سخن از دور تسلسل تو بیا
تا که پیرانه سر از نغمهٔ پرشور، جهان
پر شود باز از این نادره بلبل تو بیا
نیم مست:
گر بسوزد خرمنم گردون، شوم خاک درش
ور رود بر باد خاکم در رهش خواهم نشست
خوش آن شبها:
چنان ای باغ عشق از نکهت خود بیخودم کردی
که رفت از خاطرم کاین گل هزاران باغبان دارد
خوشا پروانهٔ بیدل که میبیند چو میسوزد
نگارش نیز از سوز دل آتش بر زیان دارد
ماه من گفت …:
هیچ پروانه ندیده است ز نزدیکی شمع
آنچه از دوری تو بر من دیوانه رسید
او شبی سوخت، عمادت همه شب میسوزد
بیجهت شهرت این کار به پروانه رسید
فصل چهارم: عشق در دوران وصال
وصل:
عاقبت مهر درخشید و شب تار گذشت
طالعم یار شد و یار ز اغیار گذشت
آفرین باد به پروانه که مانند عماد
خود به آتش زد و از هرچه به جز یار گذشت
۲۷ مرداد ۱۳۲۵
طالع بیدار:
بالله از عمر ابد خوشتر بود بهر دل ما
لحظهای ای راحت جان، در کنارت آرمیدن
۶ شهریور ۱۳۲۵
خورشید من:
خورشید من ز شمس فلک دیدنیتر است
وز هر چه دیدهاند، پسندیدنیتر است
ای آنکه سجده به خورشید میکنید
خورشید من ز مهر پرستیدنیتر است
ناله و بیمار:
وصف تو ای عشق من، کاش توانم نوشت
کز نفسم باد مشک بار کند بارها
تا به کنار منی بیخبرم از جهان
فارغم و بینیاز از گل و گلزارها
چون روی از پیش من تنگ شود عالمم
گوئی در بسترم چرخ نهد خارها
صید تو را زین قفس نیست به گلشن هوس
گر که رهایی دهند جمله گرفتارها
پاداش:
هفتهای رفت و ندیدم رخ ماهی که جز او
هیچ روئی نکند شاد دل غمگین را
رشتهٔ امید:
حیف است ز فردوس کند یاد عمادا
آن را که فلک همراه و معشوق به کام است
مستی دو کس:
مستی دو کس دارم، من مست و نگارم مست
من داغ چو تابستان و آن تازه بهارم مست
فردا که از این وادی رحلت بوَدم ناچار
گِرد سر تو گردد ذرات غبارم مست
هر صفحه که بگشایی ز اوراق کتاب من
جز عشق نمیبینی شعر است و شعارم مست
جز عشق نمیگویم، جز عشق نمیجویم
در چرخ جنون چرخم، خود مست و مدارم مست
حسب حال:
سرم بر سینهٔ یار است، از عالم چه میخواهم؟
به چنگم زلف دلدار است، از عالم چه میخواهم؟
تو را میخواستم، افتادهای چون گل به بالینم
فراغم از گل و خار است، از عالم چه میخواهم؟
تو بودی آنکه من میخواستم روزی مرا خواهد
دگر کی با کسم کار است، از عالم چه میخواهم؟
خورشید پرست:
بگذار که تا چون روز، حائل فتد از رازم
خورشید پرستم من، خورشید پرستم من
نی آدمم و خاکی، نی پاکم و افلاکی
نی ناری و نی نوری، چیزی دگرستم من
خوش گفت عماد تو، مست از می یاد تو
مستم من و مستم من، شیدای الستم من
فصل پنجم: عشق در فراق و هجر
تازیانه::
یاد غروب عمر توام میکشد به خون
خورشیدِ صبحدم چو بتابد به خانهام
بر دامن خیال تو خواهم نثار کرد
چندان گهر که یافت شود در خزانهام
دیگر بهار را چه کنم بی تو ای بهشت
خواهد زدن نسیم، به رخ تازیانهام
پروانهوار سوختی و همچو شمع نیست
جز سوختن برای نمردن بهانهام
شانزدهم اسفند ۱۳۲۶
این غزل چند روز پس از مرگ یار اوست
آتش جاوید:
یازده روز به عید است و تویی خفته به خاک
جز جنون کیست که آید به سراغ دل من؟
کوفتم بس که سر خویش به دیوار ز یأس
تار شد دیدهام ای چشم و چراغ دل من
چشم مست تو که میخانهٔ من بود، فلک
بست و زد آتش جاوید به باغ دل من
آسمان گر خبر از حال زمین داشت، عماد
اختران سوخته بودند ز داغ دل من
اسفند ۱۳۲۶
عمر آن بود:
هر چه غم هست خدایا به دل ما بفرست
که برای دل ما از کم و بسیار گذشت
این در ۱۱ اردیبهشت ۱۳۲۷ است یعنی دو ماه پس از تراژدی در گذشت یار او
غمگسار:
نشکفد در این چمن دل بیرخ آن سرو ناز
خود گرفتم صد بهار از هر کنار آید مرا
غیر غم دیگر نمیگیرد کسی از من سراغ
هم غمش نازم که هر دم غمگسار آید مرا
آهنگ جنون:
هرکجا مینگرم جلوه کند نقش نگار
کاش یک بوسه دهد زین همه رخسار امشب
از فضا بوی دل سوختهای میآید
تا که شد باز در آن حلقه گرفتار امشب
حدیث جدایی:
آری مسلم است که مرگ است بهر من
گر هست صبح صادقی این شام تار را
آوخ که دل چو گیسوی زرتار او ندید
دانست قیمت دل امیدوار را
در انتظار مرگ نفس میکشیم و نیست
یارب مباد کس کشد این انتظار را
از کوهها گذشته فلک هم نمیکشد
این بار هجر و این غم دنبالهدار را
بگذاشتی به دوش دل ناتوان من
باری که پشت میشکند روزگار را
یا جان من بگیر چو جانان من ز من
یا بازده نگار من سوگوار را
مذهب دیوانه:
یاد از غم عشقی که مرا مونس جان بود
دارم شبی اکنون که در آن صبحدمی نیست
یاد از می لعلی که ز خود برد برونم
در می چه نشاطی است؟ دمی هست و دمی نیست
یاد از می لعل یعنی از لب یار نشاطی است که پایدار است ولی در می نشاطی است که زود ناپدید میشود
خوش میکده و حلقهٔ رندان سیهمست
کانجا دگر افسون وجود و عدمی نیست
با خواجه:
یک بوسهٔ نهان به دو عالم نمیدهم
جان خواه اگر درست سخن آشکاره نیست
به تاریخ آن نگاه کنید ۲۰ اسفند ،۱۳۵۳ یاد آور سالروز درگذشت یار، ۲۷ سال پس از واقعه
این بوسهٔ نهان چیست؟
این غزل تضمین چندین مصرع از حافظ است ولی حالات خودش است
خیال او:
ترکیب بندی است در فراق که تاریخ ۸ فروردین ۱۳۲۷ دارد، یعنی دو سه هفته پس از واقعهٔ شوم
ای روز چه بیصفا و جانفرسانی
ای شب چه سیاهکار و وحشتزائی
ای چرخ چه پست و مست و بیپروائی
ای عمر چه جانگداز و بیمعنائی
تنها تو فقط خیال او، زیبائی
دختر طبع:
مثنوی تاریخ آن دهم فروردین ۱۳۲۷ است
قصهٔ مرگ است دگر شعر من
مرده چه با زنده سراید سخن
شعر من این بار کفن پوش شد
با مه من دست در آغوش شد
او هم از آن زهر جگرسوز خورد
همچو نگارم به جوانی بمرد
بوی جنون:
تا نشانی ز شهیدان ره عشق دهد
لاله را بین که چه آغشته به خون میآید
تو ندانم ز چه دیگر نکنی یاد چمن
نوبهار است و گل از خاک برون میآید
تاریخ ۱۲ فروردین ۱۳۲۷ است یعنی کمتر از یک ماه پس از درگذشت یار او
شرمسار:
زود رفتنی، زود رفتنی ای گل باغ امیدم
تازه میگفتم به دل من هم به دلداری رسیدم
تازه باور کرده بودم در جهانم هست یاری
شد دگر بیهوده جانا جستجوی من، کجائی؟
آه ای خورشید چرخ آرزوی من کجائی؟
تا تو رفتی تیرهتر شد روزم از هر شام تاری
آرزویم گرچه بیجایست دارم آرزوئی
جستجویم گرچه بیسود است دارم جستجوئی
انتظارم گرچه بیهوده است دارم انتظاری
باز هم گر میتوانی گوشهٔ چشمی به ما کن
درد بیدرمان روزافزون ما یک شب دو اکن
تا برآیم زین قفس چون طایر امیدواری
۲۱ خرداد ۱۳۲۷
افسانهٔ جانسوز:
آب در دیده و آتش به دل و باد به دست
رهسپارم به سر خاک تو ای عاشق مست
اشک و آه است و غم و ناله مرا حاصل عمر
چه کنم دشمن آزاده بود گیتی پست
داشتم یاری و عشقی اگرم هیچ نبود
وای کاین رشتهٔ امید دلم نیز گسست
به جز از اشک ندارم که نثار تو کنم
دولتم نیز تو بودی که برفتی از دست
قدر این دولت بیدار کنون میدانم
به لب آمد جانم
۳۰ خرداد ۱۳۲۷
سفر بی دوست:
به کوی گمشده یارم گذارم افتاده است
چگونه دامن من اشک هجر تر نکند
در راه قوچان – ۳۱ بهمن ۱۳۲۷
این سفر حدود ۱۱ ماه پس از مرگ یار اوست
کوی خرابات:
سحر حریر خیالت چو در برم گیرد
فرشته سرخوشی از بوی بسترم گیرد
به صد بهشت فراق تو را نخواهم داد
که نقش خوب تو هر دم برابرم گیرد
سر به گریبان:
دامن ما نبوَد بی گهر اشک شبی
چشم بد دور که شرمندهٔ احسان خودیم
هرکه از حال من دلشده پرسید، بگوی
خویش گم کردهٔ بنشسته به هجران خودیم
یاد دوست:
داغ دلی نشانهٔ عشاق او بوَد
ما این نشانه تا به درِ بینشان بریم
بار غمی که کوه نیارد کشیدنش
تا بارگاه آن صنم دلستان بریم
وین بال و پر که داده هما از کرم به ما
بشکسته باد گرنه سوی آشیان بریم
یارب روا مدار که این گنج شایگان
همراه ما و دست سوی این و آن بریم
هرچند خوار و زار و زمینگیر گشتهایم
روزی مباد دست سوی آسمان بریم
بالله که یاد دوست حرامت بود عماد
جز یاد دوست چیزی اگر زین جهان بریم
غم کهن:
گرچه آب و آتش را جمع در سخن دارم
در سخن نمیگنجد آتشی که من دارم
تو شراب نو داری من خمار صد ساله
تو ز عشق نو گویی من غم کهن دارم
تهران ۱۳۳۲
صدا:
نالهای بود از جگر برکنده، از دل خاسته
در دل خوبان عاشق پیشه جایی داشتم
آن هم از بیمهری گردون ز من گم شد، دریغ
راستی را طالع حیرت فزایی داشتم
حسرت آباد جهان بگرفت از من هرچه داد
وه چه حسرتبار و غمگین ماجرایی داشتم
دلربایی داشتم، کاندر جهان همتا نداشت
عاجزم از وصف و گویم، دلربایی داشتم
او سراپا لطف بود و مکرمت، مهر و وفا
لیک من افسوس بخت بیوفایی داشتم
خندهی آن گل ندیدم بیشتر از دو بهار
لیک جاویدان خزان غم فزایی داشتم
یاد او:
پس از آن گل فزون از بیست پاییز و بهار آمد
هنوز ای دل تو دانی با خیالش گفتگو دارم
همان بهتر دگر افسانه را کوته کنی ای دل
که امشب من به جای ناله آتش در گلو دارم
گمشده :
من یکی گم کردهام کاندر جهان همتا نداشت
گر نمیشد کفر، میگفتم خدا گم کردهام
مو به مو این قصهی پر غصه گفتن مشکل است
زان شبی کان سنبل مشکلگشا گم کردهام
صبح:
با پیرهن به بازی و با من به گفتگو
این شعر از رؤیاهای عماد از معشوقهٔ اوست که سه سال پیش از آن در اسفند ۱۳۲۶ در بهار جوانی درگذشته است. چنین رؤیاها در دیوان او کم نیست.
تنهایی:
ناگاه پرم چو ماهی در شست
از دامن خواب پرشکوهی مست
پنداشته دامن وی اندر دست
هر سوی کنم نگر که آیا هست؟
بینم غم و درد مانده، او رفته
این هم یکی از رؤیاهای اوست
بویی از آن بوستان:
ای عزیز جان بیآرام من
کام من، نام من و فرجام من
ای دل من، عشق من، سودای من
رنج و راحت، امشب و فردای من
ای دل و جان من و محبوب من
ای میان خاکیان مطلوب من
تا ابد شد مرغ دل پابند تو
زهرها خوردم ز یک لبخند تو
تا چه کردی کاین دلم شد رام تو
دلبر من ای فدای نام تو
بهمن ۱۳۳۸
فصل ششم: پایندگی عشق
کتاب ما:
گرفتم این که گرفتیدش ای قضا و قدر
چه میکنید بدین عشق جاودانۀ ما
سفر به کشتی بیبادبان عشق مکن
که موج هاست در این بحر بیکرانۀ ما
درد تمنا:
ما کسی را که نبینیم پرستش نکنیم
بارها دیده دلم روی دلآرای تو را
نه شگفت است برآرم سر و از سر گیرم
صبح محشر غم عشق تو و غوغای تو را
پند تلخ:
مرغ بیبال و پری را واژگون شد آشیانی
ورنه سروی برد از باغی به باغی باغبانی
بلبلی را سر به زیر بال حسرت رفت، ورنه
باغبانی برد نسرینی به دیگر گلستانی
هجر طاقت سوز از کف برده صبر و اختیارم
ورنه میدانم بهاری هست بعد از هر خزانی
من نمیدانم کجایی دلبرا لیکن نمیرد
آنکه در قلبی چنین افروخت عشق جاودانی
پند تلخی دادی ای گردون، شنیدم، پیر گشتم
این چنین پندی مگو ای پیر با دیگر جوانی
داستان عشق خود چون بنگرم آید به چشمم
عشقهای دیگران بیشور و رونق داستانی
دریاچه رضائیه:
ز شهر دیگری هستم نه از توران نه ایرانم
اگرچه پیشتر گفتم سیهمست خراسانم
سرودی طرفه میخوانم که در عرش است جولانم
من آن مرغم که تا بگشاده چشمم غرق طوفانم
به طوفان بال و پر شویم گر آلوده است دامانم
خوش این آتش که در جان من افکندهاست جانانم
پشیمانم اگر زین سوختن گفتم پشیمانم
نخواهم داد هرگز شعلهای از آن به دنیایی
سرگردانی:
بیهوده چرا به نُه فلک حیرانی
یک عشق بود باقی و باقی فانی
پیرانه سر:
قصیده ( غزل) است که تاریخ بهمن ۱۳۶۱ را دارد
و در آن پیوستگی و دائمی بودن عشق خود را به محبوبش پس از سالها بیان میکند
من خدای خویشتن را دوست دارم
آنکه با یادش دو صد ساغر گرفتم
شصت ساله عاشقم من شکر لله
کاتش پنهان ز خاکستر گرفتم
فصل هفتم: قدرشناس و سپاسگزار عشق
هنگامهٔ هجران:
ای دل تو ندانستی قدر گل و بستان را
بیهوده چه مینالی بیداد زمستان را
ظلمات شب هجران بیهوده ندادندت
تو قدر ندانستی آن چشمهٔ حیوان را
مغرور شدی ای دل در گلشن وصل از بخت
بایست کشید اکنون این رنج بیابان را
تنها ز تو دردی ماند ای مونس جان با من
خواهم که نخواهم هیچ با درد تو درمان را
نالهٔ مرغ گرفتار:
در جهان هرچه به اندازه بود، یار کم است
قدر بسیار بدانید که بسیار کم است
یک نگاه رخ خوبان دو جهان میارزد
شکرلله که در این رسته خریدار کم است
قدر این زمزمهها نیز بدانید که چرخ
گرچه غمخانه بود باز دلِ زار کم است
قدر دلدار ندانست و چنین سوخت عماد
دوستان قدر بدانید که دلدار کم است
که میبندد به زنجیرم:
کجا رفتی که هر کس را که دیدم هر کجا رفتم
نکوتر قدر تو دانستم ای ماه زمین گیرم
جوانمرگا تو بودی آنکه من میخواستم، افسوس
که قدرت را ندانست این دل گمراه بی پیرم
اگر زین دام راهی سوی آزادی بوَد ما را
گر از فردوس حور آید که با من باش، نپذیرم
دگر بیچاره گشتم من کجا روی آورم امشب
دگر دیوانه گردیدم که میبندد به زنجیرم
فصل هشتم: نکتههای فلسفهٔ نخستین( فلسفهٔ اولی) در بینش عماد
غزل دلربا:
کون و مکان، زمان و زمین، چرخ و مهر و ماه
عکسی و پرتوی ز رخ دلربای توست
یک دلبری تو این همه دل را چه میکنی؟
آخر نه چشم جمله جهان بر عطای توست؟
در این غزل جلوهٔ توحید نمایان است. آنچه در فلسفه ایرانی اسلامی به شکل ناقصی در مقولهٔ وحدت در کثرت بیان کردهاند.
آنچه فلسفه نمیتواند بیان کند این است که مثال را از عالم بی جان میآورد و میخواهد آن را به کلیات تبدیل کند، ولی باید گفت که وحدت در کثرت تنها به شکل زنده در حوزهٔ عشق نمایانتر است و فیلسوفان چیزی شنیدهاند و از دور دستی بر آتش دارند.
در زبان عربی توحید از باب تفعیل است، مانند تکمیل، تدریج …. اگر توحید را به این معنی بپذیریم میتوان نمونه از گاهان زرتشت سپیتمان هم آورد. توحید در کارکرد عشق است که عام را در خاص به نمایش میگذارد و خاص را به مقام پوشش عام میرساند، نه در حوزهٔ نظری بلکه در حوزهٔ عملی . شمس تبریزی میگفت: « »
مرغ توفان دیده:
چنگ شعرم آسمانآهنگ و لاهوتی نواست
حالیا در دست کس این ساز دستانساز نیست
رندان:
کی دل ملول وسوسهٔ کفر و دین کنند
آنان که طعنهها به وجود و عدم زنند
این نکتهٔ مهمی از حکمت خسروانی است، ورای دیالکتیک جفتهای دوگانه است که از فلسفهٔ یونانی وارد فلسفهٔ اسلامی شد.
با همه بیخبریک
گرچه ساقی نپسندید دمی هشیارم
با همه بیخبری طرفه خبرها دارم
یوسف مصر عزیزم من و از چاه عدم
گذر افتاده دو صد بار در این بازارم
گه شدم شیخ و به رندان بدِ بیجا گفتم
گه شدم رند و شد از مهر فزون مقدارم …
این مقام آدم است، آدمی که زنده است، حی و حاضر، به قول عارفان ایرانی هفتاد هزار سال عمر دارد.
باری شگفت:
دریا و دشت ساغری از خون لبالب است
با چشم دل زمین و زمان را نظاره کن
از خنده گریه سازد و از گریه نوشخند
ابر و گل و بهار و خزان را نظاره کن
زندهٔ زیبایی:
بسیار مکن با ما سرپنجه به دانایی
گردون ورقی باشد از دفتر شیدایی
نُه طاق مقرنس را گر عشق نمیدادند
هر ذره جهانی بود در عالم خودرایی
بیعاشقی و مستی افسانه بود هستی
گر زانکه نئی کودک با قصه نیاسایی
این همان راه توحید است. عشق است که راه به یکتایی و توحید میبرد
شبی بر مزار خیام:
ای دل به راه عشق غم هست و نیست نیست
هستی و نیستی به بر عاشقان یکیست
در مدح نسیان
یکی ایمان ژرفی بعد از آن غم
که جز هستی نبودم جمله عالم
چو ناگه گم شد آن منظور و مقصود
قبول نیستی دشوار بنمود
هستی و هستی این است عشق
تقابل هستی و نیستی دیالکتیک زبان است. در عالم عشق نیستی معنی ندارد. یا به قول عماد اگر کسی وارد عالم عشق شود خواهد دید که عشق فراتر از هستی و نیستی است.
عاشق عشق باش:
قدر خود را بدان که جانی تو
جان چه باشد که خود جهانی تو
ای عشق:
آری ای عشق تو بودی که فریـبم دادی
دل سودازدهام را به حبیبم دادی
بوسهها از لب یارم به رقیـبم دادی
داروی کشتن من یاد طبیبـم دادی
ورنه این قدر مَهم رسـم جفا یاد نداشت
هیچ شیرین سر خونریزی فرهاد نداشت
حُسن در بردن دل همره و همکار تو بود
غمزه دمساز تو و عشوه مددکار تو بود
وصل و هجران سبب گرمی بازار تو بود
راست گویم دل دیوانه گرفتار تو بود
گر تو ای عشق نه مَشّاطهٔ خوبان بودی
ترک آن ماه جفاپیشه چه آسان بودی
چون نکو مینگرم شمع تو، پروانه تویی
حرم و دیر تویی، کعبه و بتخانه تویی
راز شیرینی این عالم افسانه تویی
لب دلدار تویی، طـرّهٔ جانانه تویی
گرچه از چشم بتی بیدل و دینم، ای عشق
هرچه بینم همه از چشم تو بینم، ای عشق
گرچه ای عشق شکایت ز تو چندان دارم
که به عمری نتوانم همه را بشمارم
گرچه از نرگس او ساختهای بیمارم
گرچه زان زلف گرهها زدهای در کارم
باز هم گرم از این آتش جانسوز توام
سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توأم
این شعر از سویههای گوناگونی مهم است و یک جهش شناختی را در بر دارد.
نخست: عشق و حسن، در ادبیات مغانی ما، در ادبیات صوفیانه و عرفانی ما، در مفهوم رایج عامیانه، از عشق و حسن همچون دو نیروی جداگانه گفتگو شده است. ولی عماد همه را در توحید عشق میبیند. این بسیار مهم است.
دوم: گله و شکایت از عشق و اتهام زدن به عشق و دشنام دادن به عشق، سلب مسئولیت از خود، درست نیست و اگر هم به زبان آید « شُکریست با شکایت». عاشقان راستین و شهیدان عشق همواره سپاسگزار عشق بودهاند و هستند.
شکوه بیجاست، مرا کُشتی و جانم دادی
آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی
سوم: پیوستگی در کار عشق و در راه عشق مهم است. در دوران ما، بنا بر فطرت طبیعی آدمی، لحظهای در آغاز جوانی، عشق همچون برقی و صاعقهای میآید و زود خاموش میشود. ما از آن چراغی برای عمر خود نمیافروزیم. پس از آن به چرخ و زمان و بخت و قضا و قدر و دهر و چی و چه بد و بی راه میگوییم، پس از آن ما مردهٔ متحرک هستیم. اگر یادی هم از آن لحظات جوانی بکنیم میگوییم: « افسوس ندانم که کی آمد، کی شد». ولی عماد میگوید:
کاش دائم دل ما از تو بلرزد، ای عشق
آن دلی کز تو نلرزد به چه ارزد، ای عشق