امشب ای جام به دست آر دل کافر ما
که ز اندازه بدر برده جفا دلبر ما
در دو عالم ز لبش جام طرب دور مباد
آنکه اول به سوی میکده شد رهبر ما
یک دل و این همه غم، یک نگه و این همه اشک
آسمان تار شد از تیرگی اختر ما
دلبر سنگدلی دارم و دیوانه‌ دلی
تا چه آید به سر از این دل و آن دلبر ما
تا سپردیم ره کوی تو ای قبلهٔ جان
سنگباران حوادث شده بام و در ما
اوفتادیم به دام از چه زنی سنگ جفا
دل چو بستیم در این دام چه بندی پر ما
ناخدا خفته و مه گم شده و خاسته موج
دل به دریا زده تا کشتی بی‌لنگر ما
باز شاید به سر زلف تو کس دستی برد
بی‌سبب نیست که دل می‌تپد امشب بر ما
برخی از حلقهٔ آن زلف گره‌گیر شوم
خوب در دام فکندی دل بدباور ما
با همه جور و جفا جز تو ندیدیم و خوشیم
باورت نیست ببین آینهٔ دفتر ما
ذره‌ای خاک ز کوی تو به عالم ندهیم
گرچه بر باد دهد جور تو خاکستر ما
در سر زلف تو ای شوخ، فلک تعبیه کرد
آنچه امید و هوس بود نهان در سر ما
ساقی سنگدلم، بی‌تو می‌ام باد حرام
گرچه پر کرده‌ای از خون جگر ساغر ما
آن مبادا که کشد عشق تو دست از سر دل
پادشاهیم و به سر عشق بود افسر ما
سوخت این دل، صنما کاش دو دل داشت عماد
تا که می‌ساختی ای مه به دل دیگر ما

 

دیدگاهتان را بنویسید