عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت
حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت
آفتابی زد و ویرانهٔ دل روشن کرد
لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت
خیره شد چشم دل از جلوهٔ مستانهٔ او
تا زدم چشم به هم، مهلت دیدار گذشت
گیرم از فخر به خورشید سرم سود، چه سود
کز سرم سایه آن طرهٔ زر تار گذشت
بلبلان را همه پر ریزد و ریزند ز شاخ
گر بدانند چه بر مرغ گرفتار گذشت
برو ای ناصح مجنون ز پی کار دگر
نقش بر آب مزن، کار من از کار گذشت
بگشا دفتر هذیان تب عشق مرا
تا بدانی که چها بر دل بیمار گذشت
تا ببینی دل ما را که ز عالم ببرید
تا بدانی غم ما را که ز غمخوار گذشت
هر چه غم هست خدایا به دل ما بفرست
که برای دل ما از کم و بسیار گذشت
شدم آن روز ز درمان دل خود نومید
که مداوای وی از معجز خمار گذشت
اعتقادم ز تو هم سلب شد ای باده‌فروش
وان کرامات که دیدیم ز تو پار گذشت
خفته‌ای خفته چو اقبال من و بی‌خبری
که بهار، ای گل من، بی‌تو چه دشوار گذشت
یاد از آن صبح درخشنده که می‌گفت عماد
عاقبت مهر درخشید و شب تار گذشت

دیدگاهتان را بنویسید