دادت خدای هرچه از آن خوب‌تر نداشت
از صنع خویش تا تو نبودی خبر نداشت
از حُسن بهتری تو و از صنع برتری
دریای راز چون تو درخشان گهر نداشت
دادت تلألویی که به شمس و قمر نبود
دادت طراوتی که نسیم سحر نداشت
رفت از کفش حساب چو مانند نیم‌شب
در کار خط و خال تو از خود خبر نداشت
شاید چو ساخت چشم تو شد مست آن‌چنان
کان لحظه فکر مردم صاحب‌نظر نداشت
رویی نساخت تا به تماشا رسد کسی
آتش گرفت هرکه ز تو چشم برنداشت
ای باغ گل ببخش نسیم عنایتی
آن را که غیر حیرت از این رهگذر نداشت
می‌کوفت بر قفس سر پرشور بلبلی
فریاد می‌کشید که کاش این هنر نداشت
ما را مراد از تو نگاهی است گاه‌گاه
بیچاره دل که دولت و بخت این‌قدر نداشت
طی شد مه صیام، بیا تا زنیم جام
شادی آنکه گفتهٔ ناصح اثر نداشت
بالله که بی‌نیازتر از من کسی نبود
گر یار این صباحت از حد به در نداشت
از عشق می‌کشیم نه از زلف او ستم
کاش این دل پریش من یک هنر نداشت
گفتم مگر ز عشق تو روشن کنم دلی
این شمع بهر سوختگان جز شرر نداشت
بس ناله‌ها شنیدم و انصاف ای عماد
این باغ بلبلی ز تو شوریده‌تر نداشت

دیدگاهتان را بنویسید